آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۶

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دست خودم نبود و انگار زده بود به سرم..!

وقتی موبایلم زنگ آمد با همان صدای گرفته که به خاطر گریه حالا تو دماغی هم شده بود بدون نگاه کردن به شماره ی آن جواب دادم:

ـ بله..

 

ـ النا..کجایی؟؟

 

با بی حال و با همان صدا جواب دادم:

 

ـ النا درست صحبت کن..کجایی این وقت شب

 

با بغض درحالیکه سرم را بیشتر به سنگ مزار مادرم می فشردم جواب دادم:

 

ـ پیش مامانم..

 

ـ النا!!

 

لحن عصبی و حق به جانبش کنترلم را از بین برد طوریکه با همان صدای گرفته جیغ زدم:

 

ـ قبرستونم، قبرستـــون! پیش مامانمم توی قبرستون…جایی که امیدوارم تو زودتر یه قطعه اش رو نصیب شی!!!

 

به سرفه افتادم و نتوانستم چندتای دیگر هم بار ایلیا کنم، با بی حالی همانطور خوابیده اسپری ام را برداشتم و تکانش داده و وارد دهانم کردم.

 

چندین نفس عمیق و حالا راحتر نفس میگرفتم!

 

اما تمام وجودم کرخت و بیحال بود، دو ساعت زیر دست دندان پزشک و تحمل فشار عصبی از ترس و جیغ و داد هایم سر ایلیا و سرفه هایم حسابی خسته ام کرده بود.طوری که همانجا خوابم  

روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، داخل اتاق خودم و در آغوش ایلیا بودم خیلی ازش خوشم میاد..میاد عینه مار حلقه میزنه دور دست و پام!

 

هر حرکتی جهت خارج شدن از حصار دست و پاهای ایلیا برابر بود با بیدار شدن او.. و بیدار شدنش برابر بود با شنیدن صدا و حرف های چرت و پرتش!

 

و من نمیخواستم جمعه ام اینگونه آغاز شود..!

 

به صورتش خیره شدم..چطور یک آدم میتوانست اینقدر پر رو باشه؟حتی یکبار هم معذرت خواهی نکرد..رد انگشتانش روی گلویم هنوز باقی بود!

 

ایلیا شانس آورده بود که من وقتی از خواب بلند می شوم، به شدت آرام و صلح جو هستم..وگرنه الان اینجا..همین لحظه..در اتاقم..جنگ جهانی سوم بر پا بود!

 

دستم را با احتیاط از حصار دستان او بیرون کشیدم و بر روی ابرویش کشیدم…

 

کاره مضخرفی که از دوران دانشگاه وقتی یک ابرویش را بالا و آن یکی را پایین می انداخت دوست داشتم انجام دهم!

 

ناخواسته همان سوالی که لحظه ای رهایم نمیکرد را زمزمه کردم:

 

ـ چطور تونستی؟؟

 

حواسم نبود که ایلیا با آن خواب سبکش بیدار شده و زمزمه ی هرچقدر آرام مرا می شنود.. دوباره و دوباره و دوباره همین سوال را تکرار کردم که بالاخره صدای ایلیا را شنیدم:

 

ـ متاسفم..!

 

به چشمای سبز رنگ براقش نگاه کردم و با همان بغض دوباره زمزمه کردم:

 

چطور تونستی..؟؟؟

 

ـ گل ر….

 

میان حرفش آمدم و گفتم:

 

ـ میدونم که عاشقم نیستی، ولی رفتارهای اخیرت، کارهایی که میکردی..داشت اینو بهم ثابت میکرد که شاید حداقل دوستم داری..

 

ـ دوستت دارم!

 

ـ نداری! آدم کسی رو که دوست داره، خفه نمیکنه..بهش شک نمیکنه..

 

ـ گل رزم…تو چی میدونی که من چه خاطره ی بدی از خیانت دارم..!

 

خودم را کنار کشیدم و با انزجارو حرص و حسادتی که باعث تعجب خودمم میشد گفتم:

 

ـ به من ربطی نداره که معشوقه هات بهت خیانت کردند..!

 

خواست دوباره بغلم کنه که خودمو کنار کشیدم و سریع از تخت بیرون پریدم و به سمت کمدم رفتم و زمانیکه خودمو توی آینه قدی روی در کمد دیدم از تعجب خشکم زد..

 

تنها تاپ و لباس زیر تنم بود..!

 

با خشم به سمت ایلیا برگشتم و همانطور که ناغافل از تخت بیرون پریده بودم همانطور ناغافل حمله به موهای او کردم و درحالیکه محکم می کشیدمشون جیغ کشیدم:

 

ـ آدم عوضی سو استفاده گر.

 

ایلیا درحالیکه میخندید سعی کرد موهاشو از چنگ من خلاص کنه و زمانیکه دید حریف انگشت های چالاک من نمیشه شروع کرد به قلقلک دادنم..

 

اولش نه خنده ام می آمد و نه میخواستم بخندم! بدنم را تکان میدادم تا از دستش خلاص شوم و در عین حال قصد نداشتم موهایش را رها کنم.

 

ولی کدام دختری بود که به زیر بغل و پهلو هایش حساس نباشد؟؟؟

 

در نهایت کم آورده و خندیدم و او آنقدر قلقلک داد تا از خنده احساس رخوت کردم و نه تنها موهایش را رها کردم که تعادلم را از دست داده و روی تخت افتادم و او روی من خیمه زده و کارش را ادامه داد..

بریده بریده میان خنده هایم صدایش میزدم ولی او دست بردار نبود تا اینکه  

وقتی سرفه ای کردم متوقف شد..

 

هنوز میخندیدم و آرام سرفه میکردم!

 

قفسه ی سینه ام تکان میخورد و تمام بدنم می لرزید، ایلیا با نگاهی عجیب خیره به صورتم شد و در نهایت سرش را آرام بر روی قفسه ی سینه ام گذاشت و گفت:

 

ـ همیشه بخندی گل رزم!

 

دستانش را دور کمرم حلقه کرد و سرش را بیشتر به سینه ام فشرد و گفت:

 

ـ هیچ معشوقه ای نداشتم و هیچ خیانتی از جانب معشوقه ام به من نرسیده!

 

میان پس لرزه های همان خندیدنم هم نتوانستم جلوی پوزخند صدا داری که روی لب هایم نشست را بگیرم..

 

سرش را چرخاند تا رو به روی من شود و گفت:

 

ـ میدونم که باور نمیکنی..

 

میدونم که شاید فکر کنی دورغ میگم..ولی یکی از شرکای کاریم..۳ سال پیش بود، بهم خیانت کرد، تمام پول شرکت رو بالا کشیده و غیب شد..شرکتم ور شکست شد و ضربه کاری وحشتناکی خوردم! 

 

اوه! 

صداقت کلامش کاملا مشهود بود ولی باور این صداقت برای من مشکل بود و گذشته از اون..تجربه ی خیانت کاری.. 

چه ربطی به من داشت؟!!! 

 

با پرخاش گفتم:

 

ـ بلند شو..بلند شو از روی من!

 

نفس عمیقی گرفت و تکانی به خودش داد و گفت:

 

ـ میدونم که پیش خودت میگی خب خیانت کاری چه ربطی به روابط ما داره؟؟ ولی گلم..وقتی یه خاطره ی بد از چیزی داشته باشی..رویارویی دوباره ات با اون، دیوونه ات میکنه!

 

آن لحظه آنقدر افکار مختلف در سرم جولان میداد که نمیتوانستم حرفش را هضم کنم… 

ـ ولم کن ایلیا…میخوام دوش بگیرم.. 

ایلیا سرش را بلند کرد و گفت: 

ـ اینقدر نگو ولم کن…چون نمیکنم…الان بریم حموم..منم میخوام دوش بگیرم.. 

چی؟؟؟؟؟ 

ـ بلند شو میگم از روی من…پر رو! 

ایلیا ماننده خودم با یک حرکت ناگهانی از جایش برخواست و تا من نفس راحتی گرفتم..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن