آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۸

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

هرچقدرهم که قبلا خوابیده و استراحت کرده باشی باز بعداز فعالیت جنسی خسته میشوی..

 

منم که تازه گی ها به خرس قطبی گفته بودم تو برو من جایت هستم!

 

ایلیا مرا روی تخت گذاشت و مشغول خشک کردنم و البته بیشتر دستمالی کردنم شد که باز حرصم گرفت گفتم:

 

 ـ برو کنار به من دست نزن!

 

ایلیا درحالیکه ته گلو آرام میخندید به کارش_خشک کردن من_ادامه داد و برخلاف مخالفت های من دوباره تاپی تنم کرد و تنها لباس زیرم را به من پوشاند..

 

همانطور بی حال گله کردم:

 

ـ لباسمو کامل تنم کن!

 

ایلیا دوباره خندید و خم شد بوسه ای روی گردنم نشاند و گفت:

 

ـ همینطوری خوبه، توی خونه ی خودمونم باید همینطوری بگردی!

 

با دستم کنارش زدم و به جای بلند شدن دوباره روی تخت افتادم و گفتم:

 

ـ نچایی یه وقت..!

 

ـ نمی چام…تو راحت باش!

 

همانطور که با چشم های نیمه باز به سقف خیره بودم دوباره کنارش زدم که دوباره دستم کشید شد..با تعجب نشستم و به ایلیا که جلوی پایم زانو زد نگاه کردم..

 

ـ کارم خیلی بد بود..قبول دارم..

 

هه…بد..؟!!

 

پوزخندی که زدم کلافه اش کرد، دستی در موهایش کشید و ادامه داد:

 

ـ خیلی خب..گناه کردم..جرم کردم..هرچی تو بگی..هرجوری که میخوای مجازاتم کن..منو بزن..فحشم بده..زخم زبون بزن..هرکاری..فقط قهر نباش..!

 

ها؟؟؟

 

ـ قهر نباش گل رزم..وقتی که قهر میکنی از من دور میشی..دوری سردی میاره..سردی جدایی میاره..جدایی تنهایی میاره و تنهایی افسرده گی..

 

با تعجب و ابروهایی که از تمسخر باهم نزدیک شده بودند نگاهش کردم..فلسفه میبافه؟؟ اصلا ما چه وقت باهم خوب بودیم؟چه وقت گرم و خوشحال و یکجا بودیم؟؟

 

شانه اش را هل دادم و گفتم:

 

ـ نگران افسرده گی و تنهایی من نباش..من به تنهایی عادت دارم.. اون ۵ سال پیش که تنهایی اذیتم میکرد احتیاجت داشتم که خوب گذاشتی توی کاسه ام و عشق و علاقه ات رو ثابت  

کردی..

الان دیگه یکی مثل تورو برای پر کردن تنهاییم نمیخوام!

 

با انگشتم به سینه اش زدم و ادامه دادم:

 

ـ میدونی چرا؟؟؟ چونکه تو یک آدم عوضی هوس بازی که سر عاشق کردن دخترا با دوستات شرط بندی میکنه..

 

ـ النا…!!!

 

با گستاخی به چشمانش نگاه کردم و گفتم:

 

ـ چیه؟؟ هان..!!!

 

برخلاف تصورم لبخندی آرام زد و گفت:

 

ـ گرسنمه..

 

چشمانم را ریز کردم و یک فحش پدر و مادر دار نثارش کردم که شک دارم شنیده باشه و از تخت خارج شدم و عزم رفتن به آشپزخانه را کردم..خودمم دل ضعفه گرفته بود، این چند وقت اخیر  

درکل وضعیت خورد و خوراکم بهم ریخته بود!

 

آقاجون که طبق معمول خونه نبود..پس احتیاجی به لباس پوشیدن نداشتم..

 

حضور ایلیا را پشت سرم حس میکردم و نگاهش که درسته داشت قورتم میداد را هم میتوانستم حدس بزنم..و در نهایت زمانیکه پشتم را در مشت گرفته و فشاری به آن وارد کرد جیغی زدم و  

برگشتم و چندین مشت به سینه اش کوبیدم که تنها باعث بالا رفتن خنده اش شد..

 

پسره نکبت پر رو!!!

 

داخل آشپزخانه پشت میز غذاخوری کوچکی که همانجا قرار داشت نشسته و حرکات مرا نگاه میکرد و لبخند کجی بر لب داشت که دلم میخواست با کله به سمت صورتش بروم و آسفالتش کنم..

 

داخل یخچال درحال تجسس بودم و هیچ چیزی چنگی به دلم نمیزد که دوباره دست های ایلیا دورم حلقه شد و یک دستش بالا تنه ام را گرفت و دست دیگرش بازهم مشغول بازی با پشتم  

شد..جیغ جیغ کنان سعی کردم خودم را از آغوشش بیرون بکشم..

 

ـ ولم کن بیشعور..چیکار میکنی…ایلیااااااا..دست نزن به من..دست و پنجه ات به روغن داغ  

بخوره…اینقدر منو دستمالی نکن…ایلیاااااااا

 

ولی هیچ کدوم از فحش ها و حرفها و جیغ جیغ های من فایده ای نداشت!

در همان حالت به سمت صندلی رفت و روی آن نشست و خوشبختانه دست از کار کثیف و ناجوانمردانه اش برداشت ولی یک دستش همچنان روی رانم بود..

 

روی پاهایش نشسته بودم!ایلیا سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:

 

ـ هنوزم اولویه دوست داری؟

 

و متعاقب آن گازی از نرمی گوشم گرفت که “آخ” آرامی گفتم و ایلیا خندیده و با یک حرکت مرا بلند کرده و روی میز نشاند و خودش به سمت یخچال رفت و تند تند مواد لازم اولویه را بیرون  

کشید.

 

پ.ن: به خاطر علاقه ی شدید من به سالاد اولویه همیشه مواد اولیه ی آن در یخچال موجود بود..!

 

۱۰ دقیقه بعد دوباره روی پای ایلیا نشسته بودم و صبحانه و ناهار سبکی که جناب با کلی فخر فروشی درست نموده بود را میخوردم..

 

البته خوده ایلیا لقمه میگرفت و میگذاشت دهانم..حرفش چی بود؟

خودش درست کرده و خودش باید به خوردم بدهد..

 

چه مسخره!

 

بعداز خوردن غذای ساخت دست ایلیا آرام طوری که همیشه عادت داشتم گفتم:

 

ـ ممنون!

 

ـ نوش جان گلم..

 

ایلیا دوباره فشاری به ران برهنه ام وارد کرد و گفت:

 

ـ خب..شکمتم که سیر شد..دیگه ضعف نمیکنی..

 

ـ چرا؟

 

خب بریم دیگه به ادامه ی نامزد بازی مون برسیم!

 

خواستم از روی پایش فرار کنم که با صدای بلند زد زیر خنده و درحالیکه دوباره در آغوشش قفلم میکرد گفت:

 

ـ شوخی کردم گل رزم!

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

 

ـ بی مزه!

 

ایلیا سرش را به گردنم چسبانده و همانطور پایین کشید تا رسید به ترقوه ام و لب هایش به کار افتادند و همانطور که پایینتر میرفتند خمار گفت:

 

ـ ولی تو خیلی خوشمزه ای..!

 

عصبی گله کردم:

 

ـ هـــه..ایلیا..ولم کن ببینم..

 

ایلیا هنوز چیزی نگفته بود که دوباره صدای زنگ موبایلم از جیب کناری شلوارک او بلند شد و او بالاخره با گفتن یک لعنتی مجبور شد سرش را بلند کند..

 

موبایلم را به دست من که همچنان چپ چپ نگاهش میکردم داد و گفت:

 

ـ همش یادت میره کجا بزاریش..وگرنه که من به داخلش کاری ندارم…من اندازه چشمام به تو اعتماد دارم..

 

پوزخندی زدم و گفتم:

 

ـ بله..آثار اعتمادتونم کامل مشهوده!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن