آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۱۹

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ایلیا هنوز چیزی نگفته بود نه زنگ تماسم قطع شد..

 

به اسم تماس گیرنده نگاه کردم.. 

خانمجون!

 

هنوز انگشتم را برای تماس روی صفحه ی موبایلم نزده بودم که دوباره زنگ آمد..

 

ـ آلو؟؟ سلام خانمجون…

 

ـ علیک سلام دخترم..خوب هستی؟ چرا تماس نگرفتی با من مادر..

 

ـ ببخشید خانمجون باورکنید اصلل نمیدونم این روزهام چطوری میگذرن…حالا از فردا که برگردم  

سرکار بیشتر بهت سر میزنم..مثل قبل ها.

 

ـ زنده باشی دخترم..نامزدت چطوره؟

 

خودکار به سمت ایلیا برگشتم که در یک قدمی ام ایستاده و با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم و آرام و مختصر گفتم:

 

ـ خوبه!

 

ـ عالیه..مشکلی که پیش نیامد مادر..بابت اون شوخی بیجات..

 

پوزخندی به ایلیا زدم و دستی به گردنم کشیدم، از آشپزخانه بیرون شدم و گفتم:

 

ـ نه خانمجون..چه مشکلی..ایلیا روشن فکر تر از این حرفهاست..

 

ـ خداروشکر..خب زنگ زدم بهت بگم شب با نامزدت بیایی اینجا..!

 

دوباره به ایلیا که پشت سرم آمده بود نگاه کردم و با حرص گفتم:

 

ـ نه خانمجون..من خودم تنهایی میام…ایلیا کار داره نمیتونه بیاد

ایلیا با صدای بلندی که خانمجون بشنوه گفت:

 

ـ عزیزم من تا عصر بیشتر کار ندارم…به خانمجون بگو حتما میایم..

 

دوباره داشت از بینی و گوش هایم بخار بیرون میزد..

 

خانمجون از آن سوی خط خنده ای کرد و گفت:

 

ـ به نامزدت سلام برسون..شب منتظرتونم!

 

نفس عمیق و پر حرصی گرفتم و گفتم:

 

ـ باشه! میرسیم خدمتتون!

 

وقتی تماس را قطع کردم دست به کمر به سمت ایلیای خندان برگشتم که دست هایش را درهمان حالت به نشانه ی تسلیم بلند کرد و گفت:

 

ـ نزن منو!

 

ـ نمیخوام باتو برم اونجا…

 

صورتش اخم آلود شد و پرسید:

 

ـ چرا؟

 

ـ چون اونجا یک جای خوبه و تو یک آدم بدی!!!

 

امیدوار بودم با این حرف ها ایلیا را از آمدن به خانه ی خانمجون منصرف کنم ولی.. ذهی خیال باطل!

 

ساعت ۶ عصر بود که ایلیا از شرکت برگشته لباس تمیز پوشیده و مرا هم باخود برداشته و به سمت خانه ی خانمجون حرکت کرد.

سعی کردم افکار بد را حالا که درحال رفتن به مکان مورد علاقه ام بودیم دور کنم..یک شب که میشد بی چون و چرا حضور ایلیا را تحمل کرد..نمیشد؟

 

هرچقدرم که او غیر قابل تحمل بود..خود شیفته ی پر رو!!

 

ـ ایلیا..

 

ـ جان گل رزم؟

 

ـ امشب آتش بس..

 

باحالت سوالی نگاهم کرد که گفتم:

 

ـ امشب آتش بس میکنیم، روی اعصاب من نرو تا تند و تیز برخورد نکنم باهات..نمیخوام جلوی خانمجون شبیه کارد و خیار باشیم!

 

ایلیا لبخندی زد و گفت:

 

ـ اوه..لازم شد حتما این خانمجون رو ببینم..خیلی حساب میبری ازش..

 

ـ عزیزه جونمه خانمجون..احترام شو دارم..همونطور که احترام آقاجونو دارم..

 

ـ از آقاجونت ناراحتی؟

 

ـ خیلی!

 

ایلیا نگاهی بهم انداخت که معنی های بی شماری داشت و هرکاری کردم نتوانستم در مقابل آن سکوت کنم..

 

ـ اگه میبینی بعداز اون اتفاق هنوز حرمت نگهمیدارم فقط به خاطر اینه که شکست حرمت ها فقط بی آبرویی در پی داره..وگرنه چاره ی کار من تنها یک تُک پا رفتن تا پزشکی قانونی بود..با

 

پارتیها و آدم هایی که من توی دستگاه قانونی دولت دارم میتوانستم قیامت به سرتان بیاورم..ولی تهش چی میشد؟؟ 

 

به سمت پنجره برگشتم و آرامتر ادامه دادم:

 

ـ هیچی..نه دندان شکسته ی من درست میشد و نه صدای گرفته ام و نه غرور خورد شده ام..

 

ـ برای همینه که خیلی میخوامت..دختر فهمیده ای هستی!

 

این حرف ایلیا ماننده میله ای داغی که بر روی دلم بگذارند مرا سوزاند..طوری که برای حمله نکردن به سمتش محکم کیفم را در دست فشردم و لبم را گزیدم..

 

به سمتش برگشتم و گفتم:

 

ـ تورو که سپردم دست اون بالاسری…حتی فکرشم نکن که بتونی از دادگاه اون تبرئه بشی! 

 

نگهدار رسیدیم..

 

سریعتر از او ماشین را ترک کردم و به سمت دروازه ی چوبی قدیمی رفتم و وقتی زنگ کنار آن را فشردم با پیچیدن زن بلبلی آن دستی دور کمرم حلقه شد و بوسه ای روی سرم نشست…

 

ـ آتش بس گل رزم..امشب هرچی تو بگی..!

 

آب دهانم را قورت دادم و اینگونه بغضم را هم فرو دادم و دوباره میخواستم زنگ را فشار دهم که در با همان صدای قیژ دوست داشتنی اش باز شد و امیر علی بازهم سر به زیر جلوی در ایستاده  

بود.

 

لبخندی به خوش آمدگویی سرسنگین و مردانه اش زدم و جوابش را دادم و به سمت خانمجون که به استقبال مان آمده بود پرواز کردم و در آغوشش جای گرفتم..!

 

آغوشش بوی مادر هرگز نبوده ام را میداد و نمیخواستم از آن خارج شوم ولی اجبارا خودم را کنارکشیدم تاخانمجون با ایلیا هم آشنا شود و در اولین برخورد خانجون چنان به به و چه چه راه

انداخت که خودم برای لحظه ای شک کردم این همان ایلیای اعصاب خورد کن خودمان است یا شخص دیگریست!!!

 

نگاهی به سر تا پایش انداختم، اوه!

 اسپرت پوشیده بود..لبم را گزیدم و لعنتی نثارش کردم..در لباس اسپرت خیلی جذاب تر میشد..

 

حتما خانمجون برای همین اینقدر شلوغش کرده بود!

 

وقتی بالاخره احوالپرسی ها تمام شد خانمجون از هر دوی ما دعوت کرد که روی تخت بنشینیم، بهتر از خانه نشینی بود که..نبود؟

 

اصلا آن حیات با صفا را کی رها میکرد و میرفت داخل خانه می نشست،مخصوصا که دم غروب بود..

 

پرنده ها جیک جیک میکردند و صدای ماشین ها و رینگ رینگ زنگ بایسکل ها از بیرون به گوش میرسید. من آنقدر آنجا را دوست داشتم که حتی صدای قدم هایی که از دیوار های کوتاه خانه ها به گوشم میرسید را به جان میخریدم..

 

و آن شب..از خانه ی مرضیه خانوم همسایه ی دیوار به دیوار خانمجون که جزه پولدار ترین های محل هم  

بودند و خانه ی شان از همه بزرگتر بود صدا هایی دل نشینی می آمد.. صدای زن و مرد..صدای نفس نفس زدن به خاطر بلند کردن وسایل سنگین و صدای ک مرضیه خانوم که حتما با آن چادر  

گل گلی اش گوشه ای ایستاده و درحال دستور دادن به این و آن بود.

 

به سمت خانمجون برگشتم و با هیجان گفتم:

 

ـ امشب خونه ی مرضیه جون خبریه؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن