آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۰

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خانجون درحالیکه لیوان چای را جلوی ایلیا که با چشمانش تند تند خانه را می کاوید میگذاشت جواب داد:

 

ـ نذری دارن…

 

ـ وااااااای منم می….

 

با چشم غره ی خانجون حرفم در نطفه خفه شد و سرم را پایین انداختم. بازهم یک حس مثل قتل ایلیا به سراغم آمد، اگر میتوانستم او را بکشم چقدر خوب میشد..!اگر او نمی بود من الان خانه  

ی مرضیه جون بودم، درحال سبزی پاک کردن همراه دخترانش محبوبه و لیال و عروسش درحال سبزی پاک کردن و بگو بخند بودم…

 

لحظه ای بعد خانمجون به سمت من که با قیافه ای وا رفته کنارش نشسته بودم نگاه کرد و با مهربانی گفت:

 

ـ چرا هنوز مانتو تو در نیاوردی دخترم..؟

 

از تخت پایین پریدم و گفتم:

 

ـ چشم الان میرم در میارم!

 

داخل رفتم و عبا و شال مخصوصشو همونجا در آوردم و به کتبند دیواری زدم و دوباره بیرون آمدم.

 

دامن بلند سیاهی که رویش از گل های سفید براقی داشت با بولیز سفید موره دوزی شده ای پوشیده و روسری ست دامن و بولیزم به تن داشتم..

 

وقتی از سه تا پله ی تخت سنتی مقابل دروازه ی ورودی تعمیر پایین می آمدم دامنم را اندکی  

بالا گرفته بودم..و به خوبی نگاه خیره ی ایلیا را روی خودم حس میکردم..تاحالا این تیپی ندیده بود منو

 

وقتی کنارش رسیدم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و خنده ی بی صدایی کردم و گفتم:

 

چیه؟

 

ایلیا چندین بار پلک زد و گفت:

 

ـ خوشگل شدی..

 

اگر منم عینه خودش خود شیفته میبودم باید پشت چشمی نازک میکردم ومیگفتم بودم ولی به جای آن فقط لبخندی زده و گفتم:

 

ـ ممنون!

 

دوباره کنارش نشستم و امیر علی هم دقایقی بعد به جمع مان پیوست و برعکس انتظارم خیلی زود با ایلیا اخت شد و من دقایقی همانجا نشسته بودم که بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:

 

ـ خانمجون حداقل بزار از روی دیوار نگاه کنم چه خبره!

 

آنقدر خودم را مظلوم کردم که خانمجون بالاخره نرم شد و گفت:

 

ـ زود برگردی، خوب نیست نامزدتو اینجا تنها ول کنی!

 

ذوق زده از جایم برخواستم و در مقابل نگاه متعجب ایلیا به سمت دیوار مشترک خانه ی خانمجون و مرضیه خانوم رفتم و با گذاشتن صندلی چوبی زیر پایم قدم را یک سر و گردن از دیوار بلندتر کردم و داخل خانه سرک کشیدم..

 

آهی کشیدم..نذر داشتن!

 

همانطور که حدس میزدم مرضیه خانوم گوشه ای ایستاده و هی به پسر بزرگ و چندین مرد دیگر که نمی شناختمشان دستور میداد چیکار کنند.

 

دختران و عروس مرضیه خانوم روی تخت سنتی نشسته و درحال سبزی پاک کردن بودند!

البته چندین دختر دیگر هم بودند که نمی شناختمشان ولی حتما از همسایه ها بودند.

 

دقیقه ای بیشتر طول نکشید که مرضیه جون متوجه ی من شد و اول با تعجب به من که عینه مترسک در تاریکی سر بالا آورده بودم نگاه کرد و با تشخیص دادنم گل از گلش شگفت..خودشیفته هم خودتونید

 

با لبخند به سمت دیوار آمد و گفت:

 

ـ خدا من! امروز خورشید از کدوم طرف در آمده…ببین کی رو دارم می بینم..!!!

 

بعداز یک احوالپرسی ۱۰ دقیقه بالاخره دل از هم کندیم و مرضیه جون درحالیکه سعی داشت با آن هیکل تپل و قدکوتاهش سرش را مانند من از دیوار بلند تر بکشاند و داخل خانه ی خانمجون را ببیند گفت:

 

ـ تنها آمدی عزیزم؟

 

میخواستم حرف اش را تایید کنم که با حلقه شدن دست ایلیا دور کمرم وپیچیدن عطرش در فضای اطرافم باز هم روح و روانش مورد عنایت قرار دادم..

 

آنقدر چسپیده به من ایستاده بود که احساس کردم از خجالت در حال آب شدن هستم، آن هم جلوی مرضیه خانوم که چشمان سبز درشتش را تا آخرین حد ممکن باز کرده بود نگاهم میکرد.

 

حیف که در آتش بس بودیم وگرنه چنان پایش را لگد میکردم که نفسش می گرفت!

 

با لبخند لرزانی که از خجالت زیاد بر لبانم نشسته بود خطاب به مرضیه جان گفتم:

 

ـ نامزدم هستند، ایلیا آزادمنش!

 

هرچند که مرضیه خانم کمی جا خورد }نکنه منو برای کسی زیر نظر داشت{ ولی سریع لبخندی زد و آن احوالپرسی ۱۰ دقیقه ای اش را با ایلیا از سر گرفت!

 

اندکی با مرضیه خانم صحبت کردم ولی با وجود ایلیا نمی شد بیشتر از آن کشش بدم پس بغ  کرده خداحافظی کردم و از روی چهار پایه ی چوبی پایین آمدم..

 

چرا اینطوری یهوهی میایی؟؟ بعدشم که جلوی مرضیه جون می چسپی بهم!

 

ایلیا ایستاد و بازوی مرا هم گرفت و مجبورم کرد به ایستم و درحالیکه با دستانش صورتم را قاب میگرفت گفت:

 

ـ من فقط میدونم کنار تو بودن چه حس خوبی داره…تو که کنار خودت نیستی تا بفهمی!

 

چه ربطی داشت؟؟!!! یک ابرویم را بالا انداختم و گفتم:

 

ـ از این حرف ها هم بلدی تو؟؟؟

 

ایلیا تک خنده ی فوق جذابی کرد که یک لحظه دلم هوری پایین ریخت و گفت:

 

ـ البته که بلدم، ولی فکر کردم تو دوست نداری، برای همین نگفتمت..

 

چه غلطا! کی گفتم بدم میاد؟ اصلا کدام دختری از حرفای عاشقانه بدش می ک آید؟؟؟ ولی خودم را از تک و تا نیانداختم و گفتم:

 

ـ درست فهمیدی، اصلا از این حرفا خوشم نمیاد..حالام بریم پیش خانمجون زشته تنهاش گذاشتیم..

 

ایلیا دوباره از آن خنده های جذابش که ته دلم را خالی میکرد به رویم پاشید که عصبی از این عکس العمل قلبم گفتم:

 

ـ چیه توهم هی راه به راه لبخند تحویل من میدی؟؟؟

 

بوسه ای روی ابرویم نشاند و گفت:

 

ـ خانمجون رفت نماز…عجب زن گلیه..

 

لبخندی زدم و گفتم:

 

ـ فرشته ست!

 

ایلیا با لبخند بوسه ای بر گونه ام کاشت و گفت:

 

ـ منم یک فرشته دارم!

 

پوکر فیس نگاهش کردم بلکه از رو برود ولی او همچنان آن لبخند جذاب کوفتی اش را روی صورتش نگه داشته و مرا می نگریست و میخواست یک چیزی برایش بگویم بلکه آن لبخندش را  

جمع کند که خودش گفت:

 

ـ گل رزم تو نمیخوای منو ببوسی؟

 

حجم و معانی این جمله اش آنقدر زیاد بود که چشمانم آرام بسته شد و با لرزش پلکم را مجبور کردم دوباره باز شود، ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:

 

ـ هان؟

 

ایلیا صدا دار خندید و بازهم صورتم را بوسید و گفت:

 

ـ میدونی که تا وقتی خودت پیش قدم نشی نمی بوسمت، فقط یک بوسه ی کوچیک از تو که نشانه ی رضایتت باشه کافیه..بعدش همیشه خودم شروع میکنم..

 

دیوانه ست!!!

 

ابروهامو بیشتر درهم کشیدم و با غیض گفتم:

 

ـ ایلیا کاری نکن آتش بس رو تموم کنم هااا..مگه اینکه توی خواب ببینی من برای بوسیدنت پیش قدم بشم!!!

 

ایلیا فشار اندکی به دو طرف صورتم وارد کرد و با هیجانی عجیب که ناگهان در حرکاتش هویدا شده بود گفت:

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن