آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۱

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اووووف میدونم که بالاخره اون روز میرسه و من چقدر منتظر اون روزم..
من که میگم دیوانه ست!!!

ـ بعضی وقتا جلف میشی که شک میکنم همون مردی که اون قرداد های میلیاردی رو برای واردات قطعات کامیپوتری بسته تویی!

ایلیا بازهم خندید و گفت:

ـ کار و بار به وقتش عیال و عیال داری به وقتش!

این چرا اینقدر چرت و پرت میگه؟؟؟!!!!

سعی کردم بحث را عوض کنم تا کمتر حرف های بیخود ایلیا رو بشنوم برای همین گفتم:

ـ بریم پیش خانمجون..

چقدر ماهرانه بحث را عوض کردم!!!

خودم زودتر حرکت کردم و ایلیا پشتم آمد، ندیده هم آن لبخند ژیگوندش را احساس میکردم..وقتی اینبار کنار خانمجون قرار گرفتیم، خانمجون آن بحث هایی را پیش کشید که اصلا
دوست نداشتم!

ـ پسرم کی انشاالله عروسی میکنید که برین سر خونه زندگیتون؟

ایلیا نگاهی به من انداخت و با همان لبخند و چشمانی براق جواب داد:

ـ از نظر من هر چقدر زودتر بهتر..ولی النای عزیزم میگه عجله کار شیطونه!

من کی همچین حرفی زدم؟!

خانمجون به من نگاه کرد که با چشم به ایلیا خط و نشون میکشیدم و پرسید:

ـ راس میگه دخترم؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

ـ خانمجون..شما که میدونید شرایط مارو.

خانمجون با همان لحن مهربان و مادرانه اش میان حرفم آمد و گفت:

ـ اتفاقا برای همون موضوعه که با نظر ایلیا جان موافقم، هرچقدر زودتر برین زیر یک سقف، همون قدر زودتر مشکلاتتون برطرف میشه!

پوزخند نامحسوسی زدم، عجب خیال خامی!!

نمیخواستم شبم از این بیشتر خراب شود پس بویی که از آشپزخانه می آمد بهانه کرده و از جمع خارج شدم..

غذا آماده بود و دقایقی بعد همه با کمک هم سفره را چیدیم و این میان ایلیا هرچقدر دورم چرخید مزه پراند..به رویش نخندیدم و چون برج زهر ماری نگاهش کردم بلکه از رو برود..

رو که نبود..سنگ خارا بود!!

اما بر خلاف تصورم شام را در فضای صمیمی تری خوردیم، خانمجون خوب بلد بود چطور فضا را کنترل کنه، کاری که من به سختی از پس آن بر می آمدم!

ایلیا زودتر از من رفته بود و زیر پشه بند قرار گرفته بود، همه چیز برایش تازگی داشت و این را از نگاه متعجبش به پشه بند میتوانستم بفهمم

وقتی کارهای داخل آشپزخانه تمام شد خانمجون مرا به سمت اتاق خواب کوچکش برد و درحالیکه از داخل کمد چیزی را بیرون میکرد گفت:

ـ ایلیا پسر خوبیه!

خیره به خانمجون موندم تا ادامه ی حرف خود را بگوید تا بعدا عکس العمل لازمه را نشان دهم.

 

به نظرم یک فرصت به این رابطه بدی خوب میشه همه چیز..

با اعتراض گفتم:

ـ خانمجون شما که ۵ س…

ـ من میدونم اون چیکار کرده، ولی چرا همه چیزو نمیگذاری به پای بچگی و بی عقلیش؟ الان که همه چیز فرق میکنه..

در دلم گفتم ” آره همه چیز فرق کرده، اون فقط آزاد دهنده تر شده!”

خانمجون با لبخندی مهربان به سمتم آمد و گفت:

ـ تو این یکبار رو به خاطر من بهش فرصت بده، نمیگم که یهوهی برو بنداز خودتو تو بغلش و حرفای عاشقونه بزن..فقط این دیواری که دور خودت کشیدی رو از بین ببر..بگذار ایلیا کمی بهت نزدیک بشه..من میتونم علاقه ای که اون به تو داره رو توی چشماش بخونم…بگیر..

خانمجون به من که با دقت حرف هایش را گوش میدادم پلاستیکی سبز رنگ دسته داری داد و گفت:

ـ بپوش، چشماتم سرمه بکش..من و امیر علی توی هال میخوابیم، درم تا صبح قفل میکنیم..

وقتی خانمجون از اتاق خارج شد با کنجکاوی ذاتی همه ی خانوم ها..محتویات داخل پلاستیک سبز رنگ را در آوردم و با دیدن لباس خواب بلند سیاه رنگ براقی که یک کت بلند روی خود لباس میخورد قیافه ام وا رفت لباس زیاد لختی نبود، ولی فوق العاده جذاب بود..نپوشیده هم میدانستم
چقدر روی تنم خواهد نشست، این خانمجون هم بله

دو دول از پوشیدن یا نپوشیدن لباس…دل را زدم به دریا و پوشیدمش..

موهای بد حالت و آشوفته ام را دور رها کرده و با اکراه شانه ای بر آنها زدم و نگاهی در آیینه به خودم انداختم، موهایم آن شب خوشگل شده بود یا کلا خوشگل بود؟؟

به قوطی سرمه ی خانگی که رو به روی آیینه قرار داشت و احتمالا تنها وسیله ی آرایشی خانمجون بود نگاه کردم..

من همینطور ساده و بی آرایش هم جلوی ایلیا ظاهر میشدم او پشتک می انداخت، حالا با این لباس و موهای شانه زده و آن حالت آتش بس اعلان شده میان مان..سرمه هم به چشمم بکشم..
واویلا!!!

چه کسی میتواند جلوی ایلیا را اصلا بگیرد؟

بیخیال سرمه شده و به سمت خروجی حرکت کردم ولی دستم روی دست گیره ماند و شیطان زیر پوستم خزید.. سریع و قبل از منصرف شدن به سمت آیینه هجوم بردم و چشمانم را سرمه
کشیدم و حتی خودم را نگاه نکردم و از اتاق گریختم!

حالا نمیدانم تاثیر لباس بود یا دیگر چیزی چنان خرامان خرامان از پله ها پایین میشدم که انگار چه خبر است..

نور کمی که مهتابی خانه ی مرضیه خانم حیاط خانه ی خانمجون را هم روشن میکرد باعث میشد من دید کاملی به ایلیا که کت روی تی شرتش را در آورده بود داشته باشم درحالیکه او در آن حالت نمیتوانست مرا درست تشخیص دهد..

از صورتش میتوانستم بفهمم که کمی ترسیده است!

با فکر کردن به این موضوع لبخندی ناخواسته روی لب هایم نشست که نتوانستم جلوی آن را بگیرم و زمانیکه نفس آسوده ی ایلیا که از اطمینان خاطرش بابت جن یا پری نبودن من بود را دیدم لبخندم عمیق تر شد

در هرحال ایلیا ماننده روح دیده ها از جایش برخواست کمی پشه بند را بالا کشید تا من از آن عبور کنم و زمانیکه رو به روی هم قرار گرفتیم، ایلیا هنوز شک زده و من هنوز خندان بودم ونمیتوانستم لبخندم را کنترل کنم..

ایلیا چندین بار دهانش را باز و بسته کرد ولی نتوانست چیزی بگوید و در نهایت دستم را گرفت و روی تشک دو نفره ای که برای خواب مان پهن شده بود نشست و مرا هم رو به رویش نشاند و همانطور در سکوت نگاهم کرد.

عقلم میگفت چندتا درشت بارش کنم تا حسابی از این حال و هوای عاشقانه خارج شود ولی دلم عینه یک احمق عقده ای مجبور کرد با یک خرمن ناز و چندین بار پلک زدن بگویم:

ـ به چی نگاه میکنی؟

چشمان ایلیا برق زدند و معلوم بود از شگفتی رو به سکته است بازم میگم خود شیفته خودتون هستید با صدای آرامی جواب داد:

ـ به دختر رویاهام!

و در آن لحظه قلبم که احساس میکردم عصبی و دست به کمر زده دارد نگاهم میکند چشمانش را در حدقه چرخاند..

نخودی خندیدم و چیزی نگفتم که ایلیا بعداز یک نفس عمیق دیگر ادامه داد:

ـ سال اول دانشگاه بود، شروع اولین ترم، که یک شب ایلیا خواب عجیبی دید..

وقتی سکوت ایلیا طولانی شد سرم را بلند کردم و چانه ام را روی سینه اش گذاشتم و با کنجکاوی پرسیدم:

ـ چه خوابی؟

ایلیا به من نگاه کرد و گفت:

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن