آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۲

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

ایلیا خواب دید رو یک سراشیبی سرسبز ایستاده ست و پایین سراشیبی بهترین منظره ی خلقت خداوند قرار داره..یک رود کم عرض با درخت های که درفواصل زیاد از هم قرار داشتند..

دستی به صورتم کشید و آرام ادامه داد:

ـ و یک دختر با لباس بلند حریر سفید رنگی پشت به او ایستاده بود!

ـ ایلیا صورت دختر رو دید؟

ایلیا با همان نگاه خیره اش به صورتم جواب داد:

ـ سه شب اول که پی در پی همین خواب را میدید تا میرفت دختر را صدا بزند از خواب می پرید..ولی…شب چهارم بالاخره توانست صورت دختر راببیند…اما..

ـ اما چی؟

ـ ماننده تمام انسان هایی که وقتی به چیزی دست میابند، ایلیا بیشترمیخواست، او میخواست آن
دختر که شبیه نقاشی های مینیاتوری بود را لمس کند…ولی هنوز دستش به دختر نرسیده…از خواب میپرید..

ـ شب و روز تمام فکر و ذکر ایلیا شده بود اون دختر، حتی بعضی روزها قرص میخورد تا خواب رفته و خواب دختر کنار رودخانه را ببیند..تا اینکه بالاخره یک روز…

با هیجان کمی سرم را به صورتش نزدیک کردم و چانه ام را روی صورتش حرکت دادم و گفتم:

ـ تا اینکه بالاخره توانست لمسش کنه؟؟

ایلیا لبخندی به آن همه هیجانم برای فهمیدن ادامه ی قصه اش زد و درحالیکه آرام چانه ام را لمس میکرد جواب:

ـ نه! ایلیا آن دختر را در واقعیت دید، دختری که در عبا و حجاب کاملی بود و جز چهره اش هیچ شباهت دیگری به آن دختر رویاهایش نداشت..

ایلیا بازهم نفس عمیقی گرفت و دوباره سرش را روی بالشت گذاشته و به آسمان خیره شد:

ـ میدونی همون شب چه اتفاقی افتاد؟

استفهامی نگاهش کردم که خودش جواب داد:

ـ ایلیا خواب دید که آن دختر به رویش لبخند میزند! )دستش را روی دستم گذاشتم و با نوک انگشتانم بازی کرد از همان شب بود که تصمیم گرفت باید به آن دختر برسد..باید کشف کند ربط او به خواب هایش چیست؟

ایلیا تمام مدت جلوی چشم دختر عبا پوش بود بلکه بتواند جلب
توجه کند..ولی دریغ از نیم نگاهی از طرف دختر!

ـ یک روز ایلیا خسته شد از این دور دور نگاه کردن، دل را زد به دریا و به دختر نزدیک شد،

تاحداقل صدای او را بشنود، حضور او را از نزدیک لمس کند..

خاطرات ۵ سال پیش داشت دوباره برایم زنده میشد، برای همین مغوم سرم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

ـ خب؟ بعدش چی شد؟؟

صدای ایلیا گرفته شد، شاید هم من اینطور تصور میکردم..

ـ هوایی که اون دختر نفس میکشید، زیر دندان ایلیا رفت و او آنقدر طعم آن حضور نزدیک را پسندیده بود که حاضر نبود برای لحظه ای از دستش دهد..

ـ بعدش؟

ـ ایلیا به اون دختر ابراز محبت کرد، پیشنهاد دوستی داد، از هر راهی برای جلب توجه ی او استفاده کرد، سه سال کامل در پی یک نگاه و یک چراغ سبز از آن دختر تجسم شده از دختر رویاهایش بود و هر شب این سه سال همان خواب تکراری را میدید..رو به روی دختر قرار میگرفت و تنها نگاهش میکرد..

سرم را بیشتر به سینه اش فشردم و گفتم:

ـ ایلیا بالاخره توانست توجه ی اون دختر احمق رو به خودش جلب کنه؟

ـ اون دختر ماننده یک مهبت الهی برای ایلیا نازل شد، نه تنها توجه که عشق و علاقه اش هم مال ایلیا شد..اما..نفس عمیق لرزانی گرفتم و متوجه همین نفس لرزان از جانب ایلیا هم شدم..

ـ اما من احمق بودم..

بغض موجود در صدای ایلیا باعث شد ناخواسته سر بلند کنم و نگاهش کنم..چشمان مشکی رنگش از برق اشک می درخشید..

وقتی اولین قطره ی اشک آرام از گوشه ی چشمش پایین لغزید ایلیا با صدای گرفته و مرتعشی ادامه داد:

ـ النا من خیلی احمق بودم..من قدر تو رو ندونستم..النا من هرگز هر شب با یک نفر نبودم..اصلا جز تو من با هیچ کسی نبودم..

از سال اول دانشگاه فقط تورو میدیدم..فقط تورو میخواستم..اون روز
نمیدونم چی شده بود..ناگهان زد به سرم که اون حرف های احمقانه درمورد شرط بندی رو با دوستام بگم..

النا باور کن فقط یک کار احمقانه از روی غرور بیجا بود..من نمیخواستم سرتو شرط ببندم…من از همون لحظه ای که تو پیشنهادم رو قبول کردی درموردت جدی بودم..تورو برای زندگی میخواستم نه خوش گذرونی..!

قطره اشک دیگری از گوشه ی چشمش پایین لغزید..

ـ تمام مدتی که باهم بودیم برنامه ریزی میکردم به محض پایان درسمون بیام خواستگاریت..توی خوابم..تو همش به من لبخند میزدی..ولی وقتی اون اتفاق افتاد..و تو یهو گم شدی..فقط یک شب

خوابتو دیدم که دلخور نگاهم میکردی و بعدش دیگه توی اون ۵ سال حسرت دیدنت توی خواب یا بیداری روی دلم موند..

میخواستم بگم بس کند..نمیخواستم ادامه بدهد.

ـ وقتی بعداز ۵ سال دوباره توی اون شرکت دیدمت..همون شب دوباره به خوابم آمدی..هنوز دلخور بودی..ولی من اونقدری خوشحال بودم از پیدا کردن دوباره ات که حاضر نبودم به هیچ وجه
از دستت بدم..وقتی اون..اون کار..وقتی گردنتو فشار… هق هق مردانه ای کرد و بریده بریده ادامه داد:

ـ شب..تو..شب خواب دیدم..گریه می..گریه میکردی..وقتی..وقتی خواستی خودتو از پشت بوم…من..م……..

نمیخواستم بشنوم، و ایلیا دست بردار نبود، معلوم بود با حرف نمیشود آرامش کرد پس دست به کار شدم و با لب هایم صدایش را خفه کردم.

اولش در شک بود..

انگار باور اینکه من برای بوسیدنش پیش قدم شدم، خیلی سخت بود!

البته نمی بوسیدم، فقط لب هایم را محکم روی لب های لرزان و مرطوبش گذاشته بودم تا دیگر صحبت نکند، حتی چشمانم هم ماننده جغد باز بود..

وقتی حس کردم ساکت شده است خواستم خودم را کنار بکشم که در یک حرکت جیمز باندی جاهای مان را عوض کرد و خودش روی من قرار گرفت و برای دقایقی احساس کردم لب هایم درحال کنده شده هستند..

تقال کردم برای رهایی، وول خوردم، موهایش را کشیدم!ولی همه ی شان بی فایده بود!!

زمانیکه رهایم کرد، درحالیکه نفس نفس میزدم عصبی غریدم:

چیکار داری میکنی وحشی؟

ایلیا درحالیکه لبخندی به لب داشت و ماننده من نفس نفس میزد خیره به چشمانم جواب داد:

ـ نمیدونی چند ساله که منتظر بوسیدنت بودم، و امشب بالاخره زمانش فرارسید..خودت پیش قدم شدی..خودت منو بوسیدی..

ـ چه غل…
اینبار صدای من بود که در گلویم خفه شد!

بر خلافف دفعه ی قبل که ماننده وحشی ها پرید به جونم، اینبار آرامتر و کمی رمانتیک تر مشغول بوسیدن شد..

لب هایم از هم باز بود و از آنجایی که تجربه ای در بوسیدن نداشتم نمیدانستم باید لب هایم را بسته نگهدارم یا باز؟

دست ایلیا جایی در مزر بین سر و گردنم قرار داشت و یک جورایی سرم را ثابت نگهداشته بود تا تکان نخورم..اما من عینه مرده ها افتاده و هیچ حرکتی نداشتم و دست هایم دو طرفم قرار داشتند..

ایلیا خیس می بوسید و این موضوع اندکی باعث چندشم میگشت ولی ته دلمم یکمی مور مور میشد و خوشمم می آمد!

دلم میگفت همراهی اش کنم..

عقلم که همچنان دست به کمر ایستاده و چپ چپ نگاهم میکرد..

و یک حقیقت وحشتناک دائم در سرم صدا میداد..خب حالا چگونه همراهی اش کنم؟ بلد نبودم که!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن