آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۳

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اینجا حموم است!

ـ جز خونه ی خودم نمیتونم جای دیگه حموم کنم..

دوباره خندیدم و گفتم:

ـ چطور توی خونه ی ما تونستی!؟؟

احساس کردم او هم خندید..

ـ باتو توی جوبم حموم میکنم..

صورتم را از تصورش درهم کردم و گفتم:

ـ اییی..کثیف..بلند شو..بلند شو ببینم.. منو با بالشتت اشتباه گرفتی..

سرش را بیشتر به سینه ام فشردطوریکه یک لحظه نفسم رفت و دستش را محکمتر دورم حلقه کرد.

ـ دوست دارم..بزار بخوابم..

ـ ایلیا بلند شو حداقل لباس بپوش..الان خانمجون برای نماز خوندن بیرون میاد!

ایلیا دقایقی بعد سرش را با اکراه بلند کرد و غر غر کنان مشغول پوشیدن لباس هایش شد و من فقط بالبخند نگاهش میکردم..

صبح زود بود و ایلیا با چشمان باد کرده و موهای بهم ریخته، واقعا هیچ شباهتی به آن تاجر و سرمایه دار متفکر نداشت!

به سمتم برگشت و گفت:

ـ تو نمیخوای لباستو بپوشی؟

ـ نوچ..میخوام بخوابم..

قلتی زدم و به سمت مخالف او خوابیدم و چشمانم را بستم، لحظه ای بعد ایلیا هم کنارم دراز کشید و دوباره در برم گرفت و گفت:

ـ خوبه، توی بغل من همیشه همینطوری بخواب

ولی خودم برای رهایی گفتم:

ـ با لباس به من نچسب..!!!

ـ هه..! خودت همین الان مجبورم کردی لباس بپوشم..لخت شم؟

با حرص گفتم:

ـ ایلیا!!

خنده ی آرامی کرد و چیزی نگفت و کنارم دراز کشید و دقایقی بعد تازه داشتم به خواب میرفتم که صدای باز شدن در و دمپایی پلاستیکی های امیر علی بلند شد.

با عصبانیت آهی کشیدم و ملافه را روی سرم کشیدم و ساعتی دیگر هم خوابیدم ولی در نهایت خانمجون با وارد شدن به داخل آشپزخونه و راه انداختن شرنگ پرنگ برای چای دم کردن نگذاشت بخوابم..

به کمک ایلیای سو استفاده گر تند تند لباسم را پوشیدم و بعداز شستن دست و صورتمان سر سفره ی صبحانه ای که خانمجون درست کرده بود نشستیم.

هنوز دقایقی از صبحانه خوردن مان نگذشته بودکه در خانه را زدند و امیر علی بیچاره مجبور شد بلند شود و در را باز کند.

دختر ها و عروس مرضیه خانوم بودند..
با هیجان به سمت شان رفتم و دقایقی را همانجا ایستاده و به صحبت با آنها مشغول بودم و هرکاری کردم داخل نیامدند و از همانجا به ایلیا خیره شدند و اظهار نظر کردند..

 

بالاخره رفتند!

وقتی سر سفره ی صبحانه برگشتم ایلیا گفت:

ـ چاییت سرد شد..چی دارین میگین سه ساعته؟؟؟

خندیدم و جواب دادم:

ـ داشتند از طرحی که من داده بودم تعریف میکردند.. از رویش بافتند!

وقتی دیدم ایلیا با تعجب نگاهم میکند واضح تر گفتم:

ـ شوهر مرضیه جون_آقا مرتضی یک کارگاه قالی بافی داره، دخترا و عروسشم همونجا کار میکنند..

یک روز براشون یک طرح زدم و دادم نظر بدن، مشتری هاشون اینقدرخوششون آمده بود از روی
طرح من چندین بار قالی بافتند..

ایلیا خیره به من که با هیجان درحال حرف زدن درمورد آقا مرتضی و کارگاهش بودم می نگریست و در نهایت وقتی احساس کردم دهنم کف کرده و گلویم خشک شده است، لیوان چایم که حالا ولرم شده بود را دستم داد و گفت:

ـ قالی بافی رو دوست داری؟

اندکی از چایم نوشیدم و جواب دادم:

ـ عاشقشم..دلم میخواد منم یک کارگاه کوچیک داشته باشم و طرح های خودمو ببافم..ایلیا لبخندی زدو گفت:

ـ خواسته ی عجیبیه برای معاون مدیر یکی از بزرگترین شرکت های وکالتی تهران!

ـ خب هرکسی یک آروزیی داره ازاون آروزهای محال و دست نیافتنی..

ایلیا جرعه ای از چایش رانوشیدوبه جای او خانجون گفت:

-هیچ آرزویی محال نیست دخترکم..
به خانجون نگاه کردم و گفتم:

ـ به من نگاه کنین..چطور میتونم توی این سن و توی این وضعیت کارگاه قالی بافی راه بندازم..ایلیا میخواست چیزی بگوید که موبایلش زنگ خورد و او همانجا جلوی مان جواب داد و از آنجایی که داشت انگلیسی صحبت میکرد وصورتش فوق العاده جدی شده بود فهمیدم یک تماس کاریست.

ایلیا زود صحبت هایش را تمام کرد و خطاب به من گفت:

ـ بریم گل رزم؟

نمیخواستم برم!

هرچند که خودمم باید میرفتم سرکار، هماهنگ کرده بودم که دیگر مرخصی نمیخواهم ولی بازهم نمیخواستم از خانمجون دل بکنم، حتی برنامه داشتم سری به خانجون و نوه اش بزنم..شاید هم یک سر رفتم کارگاه پیش آقامرتضی..!

ولی زمانیکه به خانمجون نگاه کردم و او با بستن چشم هایش از من خواست به سوال ایلیا جواب مثبت بدهم گفتم:

ـ بریم!

با گرمی و البته ناراحتی از خانمجون و امیر علی خداحافظی کردیم و به سمت عمارت آقاجون روندیم، در راه آنقدر بغ کرده بودم که ایلیا با خنده لپم را کشید و گفت:

ـ این علاقه ات به خانمجون رو بنابر اون همه محبتی که بهت میکنه رو میتونم درک کنم ولی این آویزون شدن صورتت رو بعداز ده دقیقه دوری رو نه!

به سمت پنجره چرخیدم و گفتم:

ـ الان بر میگردیم عمارت، تو میری سرکارت و منم باید برم سرکار، بعداز ظهرها برگردم و تا صبح توی تنهایی در اون عمارت درند دشت سر کنم؛ منکه فک و فامیل آنچنانی یا دوست های پایه ای
ندارم برای وقت گذرونی، فک و فامیل های توهم که هیچ کدوم چشم دیدن منو ندارند.

من دارم برمیگردم به همون تنهایی همیشگیم..

ایلیا دستم را گرفت و گفت:

ـ نمیگذارم تنها باشی!

صادقانه بگم، واقعا این حرف ایلیا هیچ تاثیری در حال بدم نداشت اما زمانیکه برگشتم سرکار و سر ظهر تقریبا بیکار توی اتاقم نشسته بودم و پرونده های این یک هفته ای که نبودم را زیر و رو
میکردم..

ایلیا زنگ زد و برای اولین بار مانند دوتا نامزد واقعی و عادی صحبت کردیم،

خندیدیم، ایلیا جک میگفت، البته گاهی هم حرفای خاک برسری میگفت! ولی درکل یک ساعت و ۱۵ دقیقه کامل راصحبت کردیم و قرار گذاشتیم شب بریم بیرون و ایلیا گفت خودش به آقا جونم خبر میدهد با او بیرون میروم..

زمانیکه تماس مان قطع شد دوباره خواستم پشت میزم قرار بگیرم که متوجه شدم مهسا_منشی شرکت_جلوی در دست به سینه ایستاده است..

البته با یک لبخند ژکوند روی لب هایش..!

ستفهامی نگاهش کردم که گفت:

ـ با کی صحبت میکردی کلک؟

عاقل اندر سفیهه نگاهش کردم و در حالیکه پشت میزم قرار میگرفتم جواب دادم:

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن