آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۵

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تو نمیدانی من از این خاموش بودن موبایل ات چه خاطره ی وحشتناکی دارم..

 

نمیدانستم منظورش به چیست ولی بیخیال گفتم:

 

ـ حالا چیکارم داشتی؟

 

ـ میخواستم صداتو بشنوم..

 

خنده ی بلندی کردم که بینابینش صدای قربان صدقه رفتن های ایلیا را شنیدم و یک حس شیرین هم به لبخندم اضافه شد.

 

ـ خیلی خوب..شنیدی..دیگه کاری نداری؟

 

ـ یک ساعت دیگه آماده باش، میام دنبالت بریم بیرون..

 

ـ وای ایلیا هنوز که زوده..

 

ایلیا بعداز مکثی جواب داد:

 

ـ میتونیم بریم خونه ی منم ببینیم و بعدش شام بریم بیرون..

 

ـ خونه ات؟

 

ـ خونمون..

 

دو دل بودم..برم..نرم..؟اما دل را به دریا زدم و گفتم:

 

ـ باشه..

 

ساعتی بعد ایلیا رسید و من بعداز جمع کردن وسایلم که هیچی هم نبود،خدا حافظی کلی با هرکسی میدیدم کردم و پایین رفتم.

وقتی سوار ماشین شدم و در را بستم ایلیا بازویم را ناغافل گرفت و به سمت خود کشید و بوسه ای روی گونه ام کاشت..

میخواستم عصبانی به او بتوپم که با دیدن قیافه ی ذوق کرده اش پیشمان شدم..

خوشبختانه خیابان خلوت بود و کسی مارا آن اطراف نمیدید و البته همچین کار بده بدی هم انجام نداد طفلی..

 

یک بوسه ی کوچک بود دیگر..

 

درحالیکه مرتب سرجایم می نشستم گفتم:

 

ـ سلام!

 

ایلیا همانطور که کج نشسته و مرا نگاه میکرد گفت:

 

ـ علیک سلام گل رزم..

 

سرتکان دادم و منتظر شدم ایلیا حرکت کند که ناگهان گفت:

 

ـ برنامه عوض شد، دیدن خونمون باشه برای بعداز شام..اول بیا بریم خرید!

 

با تعجب نگاهش کردم:

 

ـ خرید؟؟ برای چی؟

 

ایلیا همانطور که ماشین را روشن میکرد گفت:

 

ـ بپرس برای کی نه برای چی؟

 

ـ خب برای کی؟؟

 

ـ برای شما..

 

از این عبا پوشیدنت خوشم نمیاد..شبیه عرب ها میشی!

 

ـ هه..!! خب که چی؟ خوشت نیاد..مگه من اینو برای تو میپوشم..؟؟؟

 

ایلیا دستم را که به شدت برعلیه اش جبهه گرفته بودم توی دستش گرفت و گفت:

 

ـ عزیزم من فقط میخوام تو لباس هایی بپوشی که بیشتر به سنت بیاد..

 

ـ نمیخواد..نمیخوام بیرون از خونه جلب توجه کنم..

 

ایلیا فشاری به دستم وارد کرد و گفت:

 

ـ منم نگفتم لباسایی که جلب توجه میکنند بپوش..منظورم به لباسهایی یا رنگ های اندکی روشن تر بود..

 

ـ پس حجابم چ..

 

ـ من عاشق حجابتم عزیزم..نگفتم که حجابتو بردار..

 

حقیقت این بود که نمیدونستم ایلیا چه منظوری داره، پس الکی جبهه گرفتن را بیخیال شدم و منتظر شدم ببینم میخواهد چیکار کند و قصدش چیست..؟

 

نیم ساعت بعد رسیدیم به یک پاساژ و دو ساعت کامل مشغول خرید مانتو های مختلف در رنگ های متنوع و البته با قدی بلــند و شال و روسری های ستش بودیم

 

در اون لحظات تنها چیزی که میتوانستم درمورد ایلیا بگویم، خوش سلیقه و ولخرج بود..

 

من آن همه مانتو نیاز نداشتم!

 

وقتی کار خرید کردنمان تمام شد هر دو گرسنه شده بودیم و هرچقدر اصرار کردم یک ساندویچی، همبرگری، پیتزایی چیزی همانجا در فست فود کوچک پاساژ بخوریم ایلیا قبول نکرد و اجبارا سوار ماشین شده سر راه دو پرس کوبیده گرفت و باهم به سمت خونمون_به گفته خودش_ حرکت کردیم.

 

بالا شهر بود..خیلی خیلی بالای شهر بود..و زمانیکه رسیدیم..

 

اعتراف میکنم کفم برید!

خانه ای دوبلکس فوق العاده مدرن ، با حیاط بزرگ، اکثریت در و دیوار ها شیشه ای بود و همه چیز اتومات کار میکرد.

 

وقتی از ماشین پیاده شدیم من همچنان متعجب به خانه نگاه میکردم که ایلیا سرخوش از جلب توجه ام گفت:

 

ـ قسطی خریدمش…سر ماه آخرین قسطش رو پرداخت کنم خونه به نامم میشه..نظرت چیه؟

 

نمیتوانستم چیزی بگویم و فقط با شگفتی دور و برم را نگاه میکردم..

 

ـ لباستو در بیار..راحت باش..

 

همانطور ساکت مشغول در آوردن لباس هایم بودم که ایلیا گفت:

 

ـ تا من شام رو میکشم توهم چرخی توی خونه بزن..اتاق خوابمون بالاست..

 

لفظ اتاق خوابی که منسوخ به خودم و خودش شد، آب دهانم را زیاد کرده و باعث شد ناخواسته از پله ها بالا رفته و به سمت تک اتاق موجودی که در آن طبقه بود بروم.

 

یک اتاق خواب بزرگ..خیلی بزرگ.. 

با تخت خواب چهارگوش و ملافه های سفید رنگی که در عین شیک بودن فوق العاده ساده بود.

 

اتاق یک سرویس بهداشتی داشت که تنها با دیوار شیشه ای شفافی پوشیده شده بود.

 

دو دیوار شیشه ای تشکیل دهنده ی اتاق خواب بود که نور ابی رنگی روی شان افتاده بود، 

عبایم را در آوردم و به سمت دیوار شیشه ای رفتم..

 

رو به روی دیوار شیشه ای ایستاده و به باغچه ی پر گل و حوض پر آب نگاه میکردم که دستی روی سینه ام نشست..

وحشت زده خواستم جیغ بکشم که صداشو از کنار گوشم شنیدم:

 

ـ قرمز خیلی بهت میاد، همیشه قرمز بپوش..

 

نفس عمیقی کنار گوشم رها کرد و فشاری به سینه ام وارد کرد، چشمامو از درد و لذت هم زمان بستم و خواستم دستشو پس بزنم که اون یکی سینه امم گرفت و خودشو کامل از پشت بهم  

چسبوند.

 

ـ نکن ایلیا..

 

انگار با مخالفت من حالش بدتر شد چرا که دستش آروم زیر تاپ دکلته ام رفته و اینبار فشاری بیشتری به آنها وارد کرد.

 

ملتهب نفسمو آه مانند رها کردم وخواستم بازم از آغوشش بیرون بیام که خودشو از پشت بیشتر بهم چسباند.

 

لعنت به خودم، نباید پیشنهاد بازدید از خونه شو قبول میکردم..

 

سعی کردم پسش بزنم ولی زمانیکه اصرار بیش از اندازه ی ایلیا را دیدم یک حس بد بهم دست داد.. 

یک حس مانند فرو دادن یک شربت تلخ که مطمئن بودم در نهایت باعث حالت تهوع ام میگردد!

 

بلند تر و ملتمس تر از هر زمان دیگری داد زدم:

 

ایلیا..!!!

 

که انگار به خودش آمد و حلقه ای که دورم زده بود را شل کرد و من مثل مرغی که از قفس آزاد شده باشد فرار کردم.

 

لباسم را مرتب کردم که ایلیا درحالیکه موهایش را دست میکشید گفت: 

 

متاسفم گل رزم..نمیخواستم…یعنی..هربار که پیش منی..نمیتونم..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن