آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۶

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نمیتونم ازت بگذرم!

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

ـ وقتی میگم نه..یعنی واقعا نمیخوام..
ایلیا سراسیمه قدمی به سمتم برداشت و گفت:

ـ خدا منو بکشه اگه خواسته باشم برخلاف میل تو کاری بکنم..

ـ ایلیا گرسنمه..بیا این بحثو بزاریم برای بعدا.

ایلیا مکثی کرد و در نهایت کوتاه آمده و گفت:

ـ باشه گل رزم..بریم…

باهم رفتیم داخل آشپزخانه و پشت میز تمام شیشه ای عجیب و غریب و در عین حال جالب غذاخوری نشستیم و مشغول خوردن شام شدیم و هیچ کدام مان سعی نکردیم حرفی از چند دقیقه قبل بزنیم..

ایلیا برایم نوشابه میریخت و داخل بشقاب غذا میگذاشت و خداروشکر که لقمه دهانم نمیگذاشت،

انگار این ۵ سال به اندازه ی کافی هر دویمان را بزرگ کرده بود تا از آن لوس بازی های نوجوانی و اوایل جوانی دوری کنیم

بعداز شام به کمک هم تند تند آشپزخانه را که بهمم نریخته بود مرتب کردیم..

اینبار همراه خود ایلیا به تجسس خانه پرداختیم، او مانند دلالان خرید و فروش امالک درمورد مزیت های جای جای خانه صحبت میکرد و سعی داشت حتی سوراخی هم جا نماند.

خانه ی خوبی بود؟ نه..

فوق العاده بود..محسور کننده بود..!!

 

یک استخر کوچک هم در زیر زمین داشت، همه چیز خیلی شیک و مدرن بود، طوریکه حس میکردی اصلا واقعی نیست.

پله هایی که به طبقه ی بالا میرفت شیشه ای بود و پا روی هر کدام میگذاشتی نور ابی رنگی پله را روشن میکرد و به محض برداشتن پا از روی آن خاموش میشد.

وقتی بعداز یک گشت نیم ساعته دوباره به سالن برگشتیم من میخواستم بگویم برویم دیگر ولی ایلیا پیشنهاد فیلم دیدن از تلویزیون بزرگ نصب شده روی دیوار سالن را داد.

مخالفتی نکردم چون خودمم حس کنجکاوی زیادی داشتم، ایلیا عینک های سه بعدی را به چشم های من و خودش زد و یک فیلم اکشن جنگی مزخرف که با هر گلوله ای که شلیک می شد و از آن جایی که سه بعدی بود من از جامیپریدم.. گذاشت..

و با هر عکس العمل من هر هر میخندید و مرا حرص میداد و در نهایت وقتی بی میلی مرا دید

عینک ها را بیخیال شده و یک فیلم کمدی عاشقانه ی عادی زد و من با گذاشتن سرم روی ران پای او مشغول دیدن فیلم شدم..

دست ایلیا در موهایم بود و آرام آرام نوازش شان میکرد و از آنجایی که به خاطر آن پاساژ گردی و بعدم گشت زدن بخاطر کشف جاهای مختلف خانه ی آینده ی مان خسته بودم..

نفهمیدم چطور خوابم برد!

وقتی چشم باز کردم، توی تخت خودم بودم. ساعت ۶ صبح بود، خوابم را کامل گرفته بودم..!

از تختم خارج شدم و همانطور که موهای بهم ریخته ام را دست می کشیدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و درحال مسواک زدن بودم که موبایلم زنگ خورد و با دیدن شماره ی ایلیا تازه به
میزان هوشیاری لازم رسیدم تا به یاد بیاورم دیشب سرم روی پای ایلیا بود که به خواب رفتم..

آن در خانه ی آینده ی مان..ولی حالا توی اتاقم بودم!

سریع دهانم را آب کشیدم و جواب دادم:

ـ بله..

ـ سلام..صبح بخیر گل رزم..خوب خوابیدی؟؟

ـ سلام..صبح توهم بخیر..آره..اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد..

ـ خسته شده بودی گلم..

اینقدر که اصلا نفهمیدی چندین بار بغلت کردم تا آوردمت اتاقت..

ـ چرا آوردیم عمارت؟

ـ دلم نیومد بیدارت کنم..

از طرفی آقاجونت هی زنگ میزد و تهدیدم میکرد که نوه شو برگردونم..

خنده ای کردم و لب تخت نشستم:

ـ دروغ نگو..

آقا جون و این کارا..نمی بینی چقدر خوشحاله منو به ریش تو بسته؟!!

اوهم خندید و گفت:

ـ گفتم شاید راضی نباشی و..

حرف ایلیا با باز شدن در اتاقم و وارد شدن راحله نیمه ماند..

یعنی من دیگه نشنیدم که چی میگه!

نگاهم خیره به پوزخند روی لب های راحله بود،خطاب به ایلیاگفتم:

ایلیا میشه بعدا صحبت کنیم؟

ـ چی شده گل رزم؟!

ـ خودم تماس میگیرم..

خداحافظ..ایلیا جواب نداده قطع کردم..

ـ این وقت صبح..راه گم کردی خواهر؟

خواهر را با غیض گفتم بلکه راحله متوجه شود که چقدر از او بدم می آید..

ـ خوبه که نمیخواستیش و اینطوری روزها باهاش میری بیرون ددر دودور..وای اگه دوستش می
داشتی..فکر میکنم الان باید منتظر یک بچه میبودیم!

چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم تا حرف و کنایه هایش رابگوید و گورش را گم کند..

ـ راستشو بگو..اون همه گرد و خاک و اون همه مخالفت..الکی بود..؟ مگه نه!؟

بازم چیزی نگفتم که قدمی جلو آمد و ادامه داد:

ـ راستشو بگو..چه سر و سری با ایلیا داری؟

چی چرت و پرتی داره با خودش میگه؟!!!!

عصبی از جایم برخاستم و گفتم:

ـ چی میخوای این وقت صبح؟؟

ـ آمدم آقاجونمو ببینم..تو که ۲۴ ساعته وردل نامزدتی..آقاجونو ول کردی به امون خدا..

دندان هایم را روی هم سابیدم و با صدایی که سعی داشتم آرام نگهش دارم گفتم:

اولا که آقاجون صبح میره شب برمیگرده و تمام برخورد ما همون نیم ساعت سر شامه و سالم و خداحافظی، دوما من خودمم میرم سرکار و عینه تو خرج خور شوهرم نیستم و خودم پول درمیارم تا منت این و اون سرم نباشه پس وقت آزاد و الکی برای تلف کردن ندارم، سوما خوب میکنم، نامزدمه، توی شناسنامه شوهرمه، وقت میگذرونم باهاش، دوره ی نامزدیمه، تو خودت نامزد داشتی یک ثانیه بند بودی تو این خونه؟؟
چهارما زندگی خودمه بخوام بچه هم بیارم، میارم به کسی ربطی نداره!

پنجما اگه آقاجون به فکر من و دوری از من و تنهایی خودش بود به محض خواستگاری کردن ایلیا منو نمی بست به ریشش و مجبورم به کاری که علاقه ای بهش نداشتم نمیکرد..!!

ـ چشمم روشن..چه بلبل زبون شدی..ظاهرا شوهر کردی یاغی شدی..من خواهر بزرگترتم..با من درست صحبت کن..!

ـ من با هرکسی همونقدر که لیاقتشه صحبت میکنم و لیاقت تو خیلی کمتر از ایناست خواهر!!

بلبل زبون بودم..ولی حرمت تو نگه میداشتم.. وقتی تو این چند وقت اخیر حرمت نگه نداشتی من چرا نگهدارم؟؟

بعدشم اونی که وقتی شوهر کرد یاغی شد..تو بودی نه من.. انگار یادت نیست سر گرفتن ارثت از آقاجون چه بلبشویی به راه انداختی..؟!!!

راحله عصبی دستش را بلند کرد و خواست به صورتم سیلی بزند که دستش را در هوا گرفتم…

راحله با عصبانیت داد زد:

ـ چطور جرات میکنی؟؟؟

ـ چی چطور جرات میکنم؟ چطور جرات میکنم دستتو بگیرم بهم سیلی نزنی؟!

گمشو از اتاقم برو بیرون خواهر!!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن