آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۷

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

دستش را با ضرب رها کردم و به دروازه ی اتاق اشاره کرده و گفتم: 

ـ گمشو دیگه..صبحمو خراب کردی.. 

ـ ازین کارت پشیمون میشی! 

ـ هِری.. 

راحله با همان میزان خشم و عصبانیت بیرون رفت و در اتاقم را محکم بست، با اعصابی متشنج و فشاری که سعی داشتم با آن از کنکاش گذشته و زجر هایی که به خاطر این موجود به اصطلاح خواهر کشیده بودم به سمت تختم رفتم و تازه متوجه شدم تماس هنوز برقراره و ایلیا پشت خطه.. 

آهی کشیدم و موبایل را برداشتم.. 

ـ همه چیزو شنیدی؟ 

صدای خندانش آمد: 

ـ الهی من فدای زنم بشم که چه دفاعی ازم کرد.. 

نخودی و بی حال خندیدم که ایلیا گفت: 

ـ زیاد بهش فکر نکن..بهت حسودیش میشه..! 

ـ اون یک موجود پست و حقیره.. 

ـ ولی بازم خواهرته.. 

ـ منکه شک دارم..بگذریم..کجایی تو؟؟

 صدا میاد..

 

ـ پارکم..آمدم ورزش.. روی تخت ولو شدم و گفتم:

دنبال منم می آمدی، منم دلم پارک خواست..

 

ایلیا خندید و ذوق زده و گفت:

 

ـ الهی من فدای دل تو بشم..چشم گلم..چشم..فردا صبح زود میام دنبالت..

 

این بار وقتی تماس را قطع کردم بعداز درست کردن سر و وضعم و با هزار دل دله کردن و پوشیدن یکی از همان مانتو های بلند و در عین حال خوش رنگی که دیشب با ایلیا خریده بودیم و سرکردن یک شال نسبتا ست آن از اتاقم خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.

 

آقاجون و راحله پشت میز نشسته بودند و راحله یک بند بیخ گوش آقاجون پچ پچ میکرد که نشنیده میدانستم چه می گوید!

 

آقاجون که فهمیده بود سرش را بلند کرد و حاضرم قسم بخورم یک لحظه برق خشم را در چشم هایش دیدم ولی آن خشم خیلی سریع جایش را به شگفتی و تعجب و در نهایت تحسین و لبخند بسیار کوچکی که با ذره بین قابل شناسایی بود داد..

 

لبخندی زدم و صبح بخیر گفتم و پشت میز نشستم، آقاجون خیره به من بود و چیزی که راحله مثل همیشه چون قاشق نشسته ای پرید وسط و گفت:

 

ـ می بینید آقاجون..لباسشم تغییر داده..! 

 

خطاب به آقاجون گفتم: 

ـ اینا رو دیشب ایلیا برام خرید آقاجون، میگفت عبا های سیاهم رو دوست نداره..ازم خواست مانتو های این رنگی بپوشم..منم به خواسته ی نامزدم احترام گذاشتم…

 

کار اشتباهی کردم؟

 

جمله ی یکی مانده به آخرم حسابی کار خودش را کرد، چرا که لبخند آقاجون اندازه یک اپسیلون بیشتر شد و گفت:

هرکاری که نامزدت میخواهد بکن..!

لبخند ملیحی به آقاجون زدم و لبخند بدجنسی تحویل راحله دادم و با اشتها مشغول خوردن صبحانه ام شدم.

 

بعداز صبحانه قبل از آنکه رساندن راحله هم به گردنم بی افتد تقریبا فرار کردم و مسیر آشپزخانه تا در سالن را دویدم و با شتاب وارد پارکینگ شدم و با سرعت حرکت کردم.

 

حاضرم شرط ببندم که یک لحظه راحله را نفس نفس زنان دم در عمارت دیدم، خیلی ازش خوشم میاد الان راننده خصوصی شم بشم؟!!

 

وقتی رسیدم، دو ساعتی سر کارم بودم تا اینکه بالاخره خوده رئیسم جناب مهرآرا آمد و ازم خواست به یکی از شرکت هایی که پرونده های حقوقی اش زیر نظر ما بود بروم..

حتی فرصت نداد پرونده ها را یکبار چک کنم و فقط ادرسی داد و مرا راهی کرد.

 

ناچارا حرکت کردم و نیم ساعته به مقصد رسیدم، یک ساختمان ۲۰ طبقه تجاری بود که شرکت مورد نظر طبقه ۱۳ بود، بعداز عبور از البی که به شکل عجیبی خالی بود سوار آسانسور شدم 

 

خودم را به آن طبقه رساندم، داخل شرکت فوق العاده ساکت بود و تنها یک منشی پشت میزی نشسته بود که بعداز معرفی کردن خودم گفت یه جلسه فوری تشکیل شده و چند لحظه صبر  کنم.

 

با لبخند ملیحی قبول کردم و دقایقی در صندلی های انتظار نشستم و همین که خواستم نگاهی به پرونده ها بکنم در اتاق جلسه باز شد و یک ایل آدم بیرون ریخت که من سریعا پروند ها را رها  

کرده و سر پا ایستادم..

 

هرکی مشغول خودش بود و همه صحبت میکردند و من با چشم دنبال کسی بودم که قیافه اش به رئیس یا مدیر بخورد که با دیدن ایلیا وسط جمع، با آن کت و شلوار خاکستری رنگ و ژست دختر  

کشش و حالت صحبت کردنش کپ کردم…

ایلیا آنجا چیکار میکرد؟

چه ژست صاحب کاری هم گرفته!!

آنقدر غرق ظاهر ایلیا بودم که متوجه نشدم کی منشی رفت و به ایلیا چیزی گفت و او با چرخاندن سرش بالاخره مرا دید و با صدای عادی نه بلند و نه آرامی گفت: 

 

النا..!

 

ولی از آنجایی که دور و برش حسابی شلوغ بود تقریبا همه شنیدند و آنهایی که نشنیدند هم از بغل دستی شان شنیدند..

 

قدمی به سمتش برداشتم و گفتم:

  

ـ ایلیا..اینجا چیکار میکنی؟

 

نمیدانم توهم زدم یا ایلیا واقعا رنگ به رنگ شد به سمتم آمد و با لبخندمصلحتی گفت:

 

ـ گل رزم این شوخی دیگه تکراری شده، اون مال قدیم بود که زن ها تا بعداز ازدواج نمی فهمیدند شوهر های شان کجا کار میکنند…

 

اوه لعنتی!

 

حالا من بودم که رنگ به رنگ می شدم..اینجا شرکت ایلیا بود و من جلوی آن همه کارمند..

 

وای وای..!

 

خب درست بود که من و ایلیا مشکلاتی داشتیم که البته به نظر حل شده میرسید ولی داخل بوق و کرنا قرار دادن آن چه خواسته و چه ناخواسته وجهه ی خوبی نداشت، برای همین سریع منم خندیدم و گفتم:

 

ـ خواستم شانسمو یکبار امتحان کنم، ظاهرا که خیلی ها باور کردند…

با خنده های جمعیت سوتی وحشتناک مان ماست مالی شد!

 

ایلیا دست پشت کمرم گذاشت و مرا به خیلی ها معرفی کرد و در نهایت بعداز متفرق شدن جمعیت با هم به اتاقش رفتیم و زمانیکه در را بست و من در شیشه ی آیینه دیوار رو به رویم  

خودم را دیدم خدا را شکر کردم که آن روز چشمانم را سورمه کشیده و اندکی رژ لب زده بودم.

 

ایلیا وقتی در را بست به سمتم آمد و از پشت در آغوشم گرفت و گفت:

  

ـ فکر نمیکردم تو رو بفرستند..خوش آمدی گلم و بوسه ای روی گونه ام نشاند، لبخندی زدم و گفتم:

 

ـ ممنون..ولی عجب کاری شد ها..! رنگ به رو نداشتی..

 

ایلیا هم خندید و با هم به سمت مبل های راحتی رو به روی میز بزرگ داخل اتاقش رفتیم و تقریبا در آغوش هم لم دادیم..

 

ایلیا بوسه ای از روی شال بر موهایم نشاند و گفت: 

 

ـ با این لباس ها..خیلی زیباتر شدی گل رزم..یک لحظه به چشمام شک کردم که خودتی یا نه!

 

آرام خندیدم و چیزی نگفتم تا اینکه کسی در زد و مجبورا کمی مرتب تر نشستیم، منشی با لبخند و خوشرویی دوتا قهوه آورد و بعداز ابراز خوشبختی از آشنایی با من و معذرت خواهی از  

اینکه نشناخته بود مرا رفت و در را بست.

 

نگاهی به قهوه ها انداختم و گفتم:

 

ـ خب حالا کارت چیه جناب رئیس؟

 

ایلیا کت اش را بیرون آورد و مرتب تا زده و روی دستۀ مبل گذاشت و درحالیکه دکمه های سر آستین هایش را باز می نمود گفت: 

 

ـ حالا که فهمیدم مسئول این پرونده ها تو هستی..کار را میشود در خانه هم انجام داد

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن