آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۸

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

با سوءظن نگاهش کردم که خندۀ جذابی کردو گفت:

ـ فعال نامزدم اینجاست..و مرا به پشت مبل هل داد که جیغ خفه ای کشیدم که رویم خم شد:

ـ میخوام کمی نامزد بازی کنم..!

خنده ام گرفته بود، به جای اینکه جدی باشم و پس اش بزنم..

وقتی دستش به سمت دکمه هایم رفت درحالیکه لبخند جمع نشدنی روی لبانم نشسته بود سعی کردم جلویش را بگیرم ولی مگر میشد؟!!

هرچقدر که سعی کردم مانع شوم ایلیا کار خودش را انجام داد و مانتویم را از تنم بیرون کشید..

خم شد و بوسه ای روی گونه ام نشاند و گفت:

ـ میدونی خودمم میخواستم بیارمت اینجا، شیطونی کنیم..

بازهم جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:

ـ ایلیا برو اونور…خدای من داخل دفتر کارتیم ایلیا…!!

ایلیا بوسه ی دیگری کمی نزدیک به لب هایم نشاند و گفت:

ـ راحت باش کسی داخل نمیاد..

ـ ای..

وقتی لب های ایلیا روی پوستم پیش روی کرد صدایم در گلویم خفه شد و دست هایم خود به خود بلند شده و در موهایش فرو رفت، یعنی آنقدر که من از بازی انگشتانم در موهایش لذت میبردم او هم لذت میبرد؟؟

در این مواقع ایلیا واقعا خوب بود..خیلی خوب بود! طوریکه نمیتوانستم صدایم را راحت کنترل کنم، و در حال خوشی به سر میبردم که با صدای در..

هردو به شدت از جا پریدیم..!

ایلیا سرش را بلند کرد و نمیدانم در صورتم چی دید که لبخندی زد و آرام گفت:

ـ اشکالی نداره گل رزم..جبران میکنم. و خودش را بالا کشید، دستی به صورتش کشید و آب دهانش را قورت داد و بلند گفت:

ـ کیه؟

ـ منم داداش..

صدایش آشنا بود ولی درست به جا نیاوردم، اما به هرحال مرد بود و من سریع مانتویم را که پایین مبل ها افتاده بود برداشتم و با شتاب به تنم کشیدم و تند تند دکمه هایش را بستم..

شالم را هم پوشیدم که دوباره به در کوفته شد:

ـ بیام داخل؟

ایلیا نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ میتونی بیایی..

در بازشد و تمام حال خوش من زهر شد، به معنی واقعی کلمه تمام وجودم زهر شد..!

دوست ایلیا بود، دوست دانشگاهی اش..

همانی که آن روز داشت بلند بلند درمورد دخترهای متعددی که در آغوش ایلیا میخوابیدند صحبت میکرد، همانی که سر من شرط بسته بود..

لبخند شیطنت آمیزی برلب داشت و نگاه ما میکرد و با نگاهش میگفت من که میدانم در حال انجام عملیات شریف نامزد بازی بودید.

اما انگار حس نفرتی که از او داشتم چنان قوی از من به او ساطع میشد که خودش متوجه شد وخنده اش جمع شد.

گلویش را مصلحتی صاف کرد و گفت:

ـ خوبین زن داداش؟ خیلی خوش آمدین..

بی خبر آمدین وگرنه حتما گاوی، گوسفندی جلو پاتون سر میبریدیم..

به حرف مثال خنده دارش پوزخندی زدم که کامل حساب کار دستش آمد و خودش را جم و جور کرد..

ـ داداش اون پرونده های شرکت بده به من..

ایلیا سریع چندین پوشه را به دست حامد_دوستش_ داد و او هم با وقت خوش گفتن کوتاهی از دفتر خارج شد.

ایلیا آرام بود و من احساس میکردم فضای اتاق دارد خفقان آور میشود..
لبانم را چند بار روی هم کشیدم، مانند زمانیکه رژ لب میزنی و میخواهی درست و مرتب به تمام قسمت های لب مالیده شود و گفتم:

ـ هنوزم با این دوستی..!

ـ النا..

النا شدم…!

وقتی که دست پاچه میشد، وبیشتر زمان هایی که گناهکار بود النا خطابم میکرد..

نمیخواستم خاطرات گذشته را مرور کنم ولی ناخواسته همه چیز دوباره داشت جلوی چشمم زنده میشد.

قطرات اشک راحت تر و بی مهاباتر از قبل روی گونه هایم میریخت و نوک انگشتانم از سیلی محکمی که به صورت ایلیا زده بودم نبض میزد.

حامد دقیقا کنار شانه ی ایلیا و یک قدم عقب تر ایستاده بود و با این کار من دستی روی شانه ی ایلیا گذاشت و گفت:

ـ داداش این شرط مون نبود..قرار نبود تو از یک دختر سیلی بخوری..

به جای ایلیا من داد زدم:

ـ خفه شو!

حامد عصبی به سمت من برگشت و پوزخندی زده و گفت:

ـ اوووو..دور ورت داشته..فکر کردی کی هستی تو؟؟ از تو بهتراشم برای ایلیا پشیزی ارزش ندارند..واقعا فکر کردی ایلیا عاشق تو میشه؟؟

عاشق توهه عقب مونده..

اینکه ایلیا چیزی نمیگفت بیشتر از چرت و پرت های حامد داشت زجرم میداد، حامد میگفت و ایلیا هنوز دستش را روی گونه اش گرفته بود..!

تا اینکه بالاخره ایلیا حرکتی کرد..

دستش را آرام از روی گونه اش سر داد و جلوی لبانش رسانده و بوسه ای بر نوک انگشتانش نشاند..!

ـ النا..عزیزم..

به سمت ایلیا برگشتم و قطره اشکی آرام از گوشه ی چشمم پایین ریخت..

حالا میفهمیدم وقتی میگفتند ” داغ دلم تازه شد” یعنی چی..!مثل باز شدن سر زخم های نیمه بسته بود، تمام وجودم..
مخصوصا قلبم به درد آمده بود.

هیچ وقت نمیتوانستم ایلیا را به خاطر آن روز ببخشم..هیچ وقت نمیتوانستم مثل آن اوایل دوستش داشته باشم..

و این یک امر بدیهی بود!

ـ ازت بدم میاد..!!!

باز هم صورت ایلیا مانند آن خرگوش های مظلوم شد، ولی من از جایم بلند شدم و درحالیکه گونه هایم را دست میکشیدم تا رد اشک نداشته باشد به سمت در حرکت کردم.

نمیخواستم بیشتر از این آنجا بمانم، کنار ایلیا بودن برایم غیر قابل تحمل شده بود!

نزدیک در بودم که شانه ام کشیده شد..

و از آنجایی که به شدت از این کار بدم می آمد شروع کردم به تقال برای رهایی، ایلیا بغلم کرد و با استشمام عطر خوشبویش هق هقم را رها کردم..

هرچقدر که سعی میکردم با این موضوع کنار بیایم..بازهم سایه اجبار این نامزدی..
این ارتباط..این وصلت.. داشت خفه ام میکرد..!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن