آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۲۹

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

به نفس نفس افتاده بود، تمام پله ها را دویده بود حتما، ولی این دلیل نمیشد دلم برایش بسوزد

پس همین که در نزدیک ترین و بهترین موقعیت ممکن قرار گرفت به سمتش چرخیده و چنان کشیده ای به گونه اش زدم که صورتش هیچ خودش هم اندکی به چپ متمایل شد.

از میان دندان های کلید شده ام به وی توپیدم:

ـ النا خانوم!

من دختر خالۀ تو نیستم که النا النا انداختی سرت..

تصاویر آن روز مانند فیلمی دائم جلوی رویم رژه میرفت و هرچقدر سعی داشتم نادیده اش بگیرم

نمی شد، مخصوصا که این آدم منفور جلویم ایستاده بود و انگار همه چیز برگشته بود به همان روز و انگار همه چیز همان لحظه بود پس ناگهان خشمی که آن روز با گریه مهار اش کردم زبانه کشید و پایم را بلند کرده و چنان لگد محکمی به ساق پای حامد کوبیدم که صدای آخش گوشم را به دنگ دنگ انداخت..

او درجا بر روی زمین افتاد و پایش را گرفته و به خود می پیچید و من هنوز درگیر خشم افسار گیسخته ام احساس میکردم مستحق بیشتر از یک لگد است پس چندین لگد دیگر هم حواله اش
کردم و او درحالیکه ناله میکرد و پایش را گرفته داشت سعی میکرد بدنش را هم از شر لگد های من در امان نگهدارد که اصلا موفق نبود و من با هرلگدی که میزدم بیشتر دلم میخواست او را
مورد عنایت کفش های پاشنه بلندم کنم..

همانطور که پی در پی لگدش میزدم لب هایم را بهم فشرده و میگفتم:

ـ این به خاطر پام که درد گرفت…

ـ این به خاطر کفشم که خراب شد..

ـ این به خاطر چرت و پرت های اون روزت..

یاد حرفش که میگفت از من بهتر ها هم برای ایلیا هستند و یک حس حسادت زنانه چنان خونم را به جوش آورد که لگد محکمتری به شکمش زده و گفتم:

ـ این برای اینکه فکر میکردی از منم بهتر برای ایلیا هست..!

حامد ناله کنان قلتی زد که اینبار دوتا لگد پی در پی به کمرش زدم و تقریبا داد زدم:

ـ اینام به خاطر دخترهای زیادی که هر شب توی بغل ایلیا میخوابیدن..

یک لحظه حس کردم صدای آرامی شنیدم که با تعجب گفت “داری چیکار میکنی؟”

ولی توجهی نکردم و همچنان درحال لگد زدن به حامد بودم و اصلا نمیدانم این همه خشم و کینه از کجا شروع شده بود ولی انگار در این ۵ سال آنقدر ها هم که فکر میکردم این موضوع را پشت سر نگذاشته بودم و برعکس فقط مانند زغال های سرخی زیر آتش نگهشان داشته بودم که با کوتاه ترین بادی شعله ورمیشدند..!!!

حامد دوباره قلت زد تا آنقدر به کمرش لگد نزنم که یک لحظه فکر کردم این ایلیاست زیر پایم و دوباره و محکمترین لگدی که از آن پاهای باریک زنانه ام بر می آمد به همان ساق پای مجروح اول حامد زدم که بلندتر از قبل داد زد و همان لحظه صدای دویدن و در نهایت متعجب ایلیا به گوشم رسید:

ـ النا..چیکار میکنی؟؟!!!!!

النا؟؟ النا شدم؟؟!!!

همانطور خشمگین و درحالیکه از سر و صورتم آتش و دود بلند میشد به سمت ایلیا برگشتم و بلند گفتم:

ـ النا؟؟

تا دو ساعت پیش که گل رزت بودم..؟

چی شد؟؟؟ حاال چرا النا شدم؟؟ هان؟!!

ایلیا با وحشت نگاهی به اطراف انداخت مبادا کسی مرا که در حال له کردن حامد زیر پایم بودم دیده باشد و گفت:

ـ پناه بر خدا..ال..

گل رزم..کشتیش..

لگد دیگری به حامد زد که میان ناله های درد ناکش آخی گفت و ایلیا سریع به سمتم آمد مرا در آغوش گرفت و خطاب به حامد گفت:

ـ بلند شو مرد..چته تو؟؟ دراز کشیدی لگد بخوری؟

حامد پر در میان ناله هایش همانطور که ساق پایش را گرفته داشت گفت:

پام.. دوباره به سمت حامد حمله کردم و هرچقدر ایلیا سعی کرد جلویم رابگیرد لگد نسبتا آرامی به بازویش زدم و گفتم:

ـ اینم به خاطر اینکه االنا حتما فکر میکنی دختر وحشی هستم ولی بدون همه ی این لگد ها حقته..

بیشترم حقته..باید ساق پاتو بشکنم..
ایلیا ولم کــــن!

ایلیا ی بیچاره مانده بود خنده کند یا گریه!

ـ ولم کن که بشکنم دست و پای این )اینجا یک فحش خیلی خیلی +۱۸ دادم بهش( رو..
ایلیا درحالیکه شانه هایش از فرط تعجب و خنده می لرزید دستش را آرام روی دهانم گذاشت و حامد همانطور دردمند گفت:

ب..ببر..ببر..ش..
ایلیا مرا به سمت ماشین خودش کشید و در همان حال گفت:
متاسفم داداش..

حامد دوباره نالید:
ـ اور..ژا..ژانس..

ایلیا مرا داخل ماشین نشاند و سریع حرکت کرد و در عین خروج به دربان پارکینگ گفت نه صدایی از داخل شنیده و بهتره که او یکبار پارکینگ را بازدیدی بکند.

وقتی بالاخره از پارکینگ خارج شده و از شرکت دور شدیم که ایلیا به حرف آمد:

ـ ال..

عصبی توپیدم:

ـ النا؟؟؟

ایلیا سریع متوجه شد و گفت:

ـ گلم..گل قشنگم..گل رزم..چرا..

دوباره عصبی به او توپیدم:

ـ حقش نبود؟!!

ایلیا نگاه پر تردیدی به من که چون دیو دو سری روی صندلی کنارش نشسته بودم انداخت و آرام
گفت:

چرا..چرا حقش بود..حق باتوهه!

وقتی حمایت و تایید ایلیا را دیدم انگار همان بخش وحشی وجودم آرام گرفت و توانستم نفس عمیق و پر صدایی بکشم و در صندلی ام راحت تر بشینم..

دقایقی هر دو ساکت بودیم تا اینکه دوباره ایلیا به حرف آمد:

ـ کاری ندارم که چرا اون صحنه ی کلیشه ای جکی جانی رو بوجود آوردی فقط بگو ببینم چطور زدیش که به این حال افتاده بود؟ آخه حامد یک سر و گردن از تو بلندتره!!

خنده ی نخودش شیطانی کوتاهی کرد و لحظاتی تصویر خودم با صورتی سرخ شده و دوتا شاخ و یک دم نوک تیز و عصای سه تیغه ای به دستم است..

ـ بی هوا و محکم لگد زدم به ساق پاش و وقتی افتاد روی زمین به اون چیزی که حقش بود رسوندمش..

ایلیا محتاط گفت:

ـ به نظر که ضربه ی خیلی بدی زده بودی..ساق پاشو محکم چسپیده بود..نشکسته باشه پاش..!

خونسرد تکیه ای به صندلی دادم و گفتم:

ـ فردا میام میبینم..اگه شکسته بود که هیچ..اگه نبود..میشکنمش!!

ـ عزیزم..!!!

به سمت ایلیا براق شدم و گفتم:

ـ چیه؟؟ نکنه ازش طرفداری میکنی؟؟

با یاد آوری موضوعی ناگهان به سمتش خم شدم که ایلیا آشکارا تکانی خورد و خود را عقب کشید

و همین موضوع اندکی آن حالت آتشینم را آرام کرد ولی از موضعم پایین نیامده و گفتم:

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن