آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۰

 

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

اصلا اون توی شرکت کوفتی تو چیکار میکنه؟!! زود اخراجش میکنی!!

ایلیا اینبار با لحن صلح جویانه تری گفت:

ـ گل رزم حامد، تمام دار و ندارشو توی این آخرین پروژه مون سرمایه گذاری کرده، اون یکی از سهام دار های اصلیه..

میخواستم بگم خب باشه به درک ولی ایلیا که ظاهرا فکر مرا خوانده بود سریع پیش دستی کرد و گفت:

ـ میدونی این پروژه مون چیه؟؟

کنجکاو شدم..شایدم از شرم زمانه بود!

ولی به هرحال گفتم:

ـ نه..هیچی درموردش نگفتی بهم..

ایلیا با لبخند ماشین را جلوی یک آبمیوه فروشی نگه داشت و به شاگرد آن که برای سرویس دادن به مشتری های داخل ماشین ها ایفای وظیفه می نمود دو لیوان آب پرتقال سرد سفارش داد و چرخید سمت من..

ـ قرداد ۲ ساله با یکی از شرکت ها خارجی برای واردات قطعات کامپیوتری..!

به عادت همیشگی که خیلی عمیق موضوعی را تجزیه تحلیل میکنم ابروهایم را درهم کشیدم که همان موقع آبمیوه هایمان رسید و ایلیا هر دو را گرفت.

جرعه ای از آبمیوه ام نوشیدم و گفتم:
ـ خب، یک قرداد ۲ ساله، خیلی طولانی نیست؟

حتما باید پول پیش هم که بدین…

ایلیا هم جرعه ای از آبمیوه اش رانوشید و گفت:

ـ ریسک زیادی داره، ولی خب تجارت همش ریسکه..

همانطور که سعی داشتم یک حساب کوچک از مقدار پولی که ایلیا برسر این قرار داد سرمایه گذاری کرده باشد در آورم جرعه ای دیگر هم از آب پرتقالم نوشیدم..

حساب داری نخوانده بودم!

ولی از آنجایی که اکثریت پرونده های حقوقی که زیر دست ما می آمد مشکل مالی داشتند، یک چیزهایی از روی تجارب روزمره یاد گرفته بودم.

ـ ایلیا این همه پول از کجا آوردی؟

ایلیا که آبمیوه اش را تمام نموده بود لیوان یکبار مصرف خالی آن را داخل سطل زباله ی کنار خیابان انداخت و گفت:

ـ یک قسمتش وام، جمع کردن سرمایه گذار، قرض و چک و سفته..!

هر کلمه ای که ایلیا میگفت انگار که زیر پایم خالی میشد..

تصور اینکه حتی ۱ %درصد احتمال داشته باشد این پروژه ی با ضرر مواجه شود مو به تنم سیخ می کرد.

من هم ادامه ی آبمیوه ام را یک نفس سر کشیدم و رو به ایلیا گفتم:

ـ ایلیا..اگه..اگه..

نمیتوانستم حتی به زبانش بیاورم..

ایلیا که ظاهرا بازهم فکر مرا خوانده بود گفت:

ـ اگه این پروژه شکست بخوره..منظورت همینه؟

فقط نگاهش کردم، حتی تایید آن با سر هم مشکل بود. ایلیا لبخند مهربانی زد و دستی نرم به گونه ام کشید:

ـ گلم..تو نگران این چیزها نباش..اتفاقی نمیوفته!

نفس عمیقی گرفتم و ایلیا لبخندی به آن آرامشم زد که دوباره عصبی گفتم:

ـ ولی این دلیل نمیشه حامد رو بازم توی شرکتت نگهداری..به محض پایان این پروژه پول و سودشو میندازی توی بغلش و با یک لگد میندازیش بیرون!

ایلیا سعی کرد لبخند بزند و گفت:

ـ چشم..لگدشو میزارم تو بزنیش..

بازم نخود_شیطانی خندیدم و گفتم:

ـ با کمال میل!

اندکی در سکوت بودیم تا اینکه، خسته شدم و کمی سیستم را دستکاری کردم و آنقدر آهنگ های انگلیسی را عوض کردم تا مجبور شدم روی یک آهنگ هندی صبر کنم..

چند ثانیه از آهنگ نگذشته بود که ایلیا دوباره گفت:

ـ میدونی امروز برام سوال پیش آمد..
ـ چه سوالی؟

ـ از دست حامد که دوست من بود، چنان عصبی بودی که چنین بلایی به سرش آوردی..و وای به حال من..باید مواظب خودم باشم؟؟

زهر خندی کردم و خیره به ایلیا که در حال راننده گی بود آرام گفتم:

ـ تورو بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی دوست داشتم..

احساس کردم یک لحظه تمام وجود ایلیا از حرکت ایستاد، نفس کشیدنش آرام شده بود، طوریکه اگر دقت نمیکردی انگار اصلا نفس نمیگرفت.

پوزخندی ناخواسته روی لبم نشست و گفتم:

ـ باورش خیلی برات سخته؟ فکر میکنی فقط خودت ۳ سال تپیدی؟

فکر میکنی فقط خودت عاشق بودی؟!!

بغضم گرفت..

به سمت پنجره چرخیدم تا ایلیا چشمان پر اشکم را نبیند..

ـ النا…

در همان حالت پوزخندی زدم و تلخ گفتم:

ـ فقط وقتی که به من نیاز داشته باشی یا مست باشی گلم!؟

صدای نفس عمیق ایلیا را شنیدم ولی به سمتش برنگشتم..

ـ دوستم داشتی؟؟

به سمتش برگشتم و تند گفتم:

ـ انتظار داری بعداز اون اتفاقات هنوزم عاشقت باشم؟!!

لحنم خیلی بد بود، تلخ بودم و خود ایلیا باعث این تلخی بود..

وقتی به مقصد مان که همان جلوی عمارت آقاجون بود رسیدیم، دست بردم به سمت دستگیره و چرخیدم که پیاده شوم..

ولی…

یک چیزی..یک حسی بهم گفت این قهر و تلخ بودن ها..در نهایت چیزی جز جدایی و ناراحتی ندارد!

پس وقتی پیاده شدم با لحن نسبتا صلح جویانه ای خطاب به ایلیا گفتم:

ـ تاحالا املت های النا پز رو خوردی؟

ایلیا اول همانطور مغموم با گیجی نگاهم کرد ولی بعد آرام آرام لبخندی روی لب هایش نشست که من هم متقابال لبخند زدم و اینگونه شد که باهم داخل عمارت شدیم..

ایلیا با من داخل اتاقم آمد، باهم لباس عوض کردیم_نمیدانم یک دست لباس راحتی او چطور داخل اتاق من آمده بود_و همانطور صحبت کنان )درمورد هرچیزی و مانند دوتا آدم عادی( به
آشپزخانه رفتیم…

ـ کمک میخوای؟

ـ گوجه بلدی خورد کنی؟!

ایلیا از آن لبخند خوشگل هایش تحویلم داد و گفت:

ـ تاحالا املت ایلیا پز رو خوردی..؟

خندیدم و خود شیفته ای نثارش کردم، باهم مشغول کار شدیم و دقایقی بعد یک املت خوشمزه برای عصرانه روی میز بود.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن