آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۲

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

ـ جانم گل رزم..

ـ بچه دوست داری؟

خب؛ اعتراف میکنم من در عوض کردن بحث فوق العاده ناشی بودم!

ایلیا ناباور به سمتم چرخید و نگاهم کرد و زمانیکه رنگ به رنگ شدن مرا دید خنده ای کرده و گفت:

ـ عاشق بچه ام..تو چی؟ دوست داری؟!!

ـ آره..از بچه ها خوشم میاد..

ـ دوست داری در آینده چندتا بچه داشته باشیم؟

به سمت او چرخیدم و مانند خودش خیره به صورتش گفتم:

ـ فعال که در رویاهایم یک پسر تپل گرد و گلوله می بینم..

ایلیا خنده ی زیبایی کرد و گفت:

ـ با موهای فرفری؟

ـ آره، و دستای کوچیک تپل و سفیــد..

ـ دیگه چی؟

چشمانم را بستم برای اینکه بهتر تصور کنم و ادامه دادم:

ـ کنار حوض نشسته، دستش توی آبه، میخواد ماهی های داخل حوض رو بگیره، )خنده ای کردم(
پاچه ی شلوارشو خیس کرده..

دیگه..؟

ـ داره صدام میکنه..

ـ چی میگه؟

ـ فقط مامان میگه..

مامان..

مامان..

ایلیا آرامتر پرسید:

ـ من کجام؟

در تصورتم چشم چرخاندم و ایلیا را کنارم دیدم، روی تخت چوبی مشابه به تخت خونه ی خانمجون نشسته بود، صورتش مشخص نبود ولی ایلیا بود..

ـ کنارم نشستی، داری چای مینوشی..!

وقتی ایلیا دستم را گرفت چشمانم را باز کردم، کمی گیج بودم چون رویای خیلی واقعی به نظر میرسید..

ایلیا به سمتم خم شد و بوسه ای روی پیشانی ام نشاند و گفت:

ـ مرسی که منم توی آینده ات جا دادی..

لبخندی زدم و چیزی نگفتم، سرم را به بازویش چسباندم و او در همان حال مشغول نوازش موهایم شد..! آنقدر این کار را تکرار کرد و دم گوشم “دوستت دارم” زمزمه کرد تا چشم هایم گرم
شده و خوابم برد.

وقتی از خواب بیدار شدم، روی تخت به شکل مرتب تری خوابیده بودیم، سرم روی بازوی ایلیا بود، خمیازه ای کشیده و با دیدن ساعت که ۸ شب را نشان میداد از تخت خارج شدم.

تا این ساعت خوابیده بودیم، آخر شب خوابمان نمیبرد که!!

از تخت خارج شدم و ایلیا راهم بیدار کردم و تا او از منگی بعداز خواب در بیاید لباسم را کمی مرتب کرده و شانه ای به موهای بی حالتم زدم و باهم از اتاق خارج شدیم.

تا موقع ی شام کنار آقاجون بودیم و من شنونده ی محض، ایلیا گوینده و آقاجون هر دوی شان بود..!

لحظاتی حس میکردم به جای ایلیا من کف کردم ازبس که حرف زد ولی، علاقه و اشتیاقش برای ادامه بحث )درمورد کار و همان پروژه اخیر و بزرگش( را میدیدم پشیمان میشدم از فکرم!

یکبار شربت آوردم برای هر دوی شان، و دفعه ی بعد چای..

داشتم میرفتم اندکی آب سرد برای ایلیا بیاورم بلکه جلوی آتش گرفتگی احتمالی اگزوس حنجره اش را بگیرم که به آقاجون اعلام کردم برویم برای خوردن شام..

سر شام صحبت ها کمی کمتر بود و بعداز شام وقتی درحال چای نوشیدن بودیم آقاجون و ایلیا هنوز صحبت میکردند تا اینکه دیگر خسته شدند!

تقریبا رو به روی آقاجون بودم پس خمیازه ی الکی کشیدم و منتظر عکس العمل آن شدم، دقیقه ای بعد آقاجون هم نامحسوس خمیازه کشید، دوباره و دوباره و دوباره آنقدر این کار را تکرار کردم

تا آقاجون اعلام خواب باش داد وخودش به اتاقش پناه برد.

من دست به سینه و با اخم خیره به ایلیا شدم که داشت آخرین جرعه ی چایش را می نوشید و با دیدن من سریع آن را فرو داد و پرسید:

ـ چیه؟!

حرف زدنتون تموم شد؟!

ایلیا اول با کمی سردرگمی نگاهم کرد ولی زمانیکه متوجه منظورم شد با لبخند گفت:

ـ حرفهای مردونه بود عزیزم!

چشمی چرخاندم و از جایم بلند شدم و همانطور که به سمت اتاقم میرفتیم گفتم:

ـ چه حرفهای مردونه ای که تمومی نداشت..!!

ایلیا سریع خودش را به من رساند و همانطور که بازویم را گرفته و مرا در آغوش میکشید گفت:

ـ خب من حرفای خوب خوب زیاد بلدم..میخوای بریم توی اتاق حرف بزنیم؟

نگاه به شیطنت چشم هایش کردم و جواب دادم:

ـ لازم نکرده! برو حرفای خوب خوبتم با آقاجون بزن دیگه..برو..

ایلیا بلند خندید و همانطور که مرا به زور با خود همراه کرده بود به سمت اتاق مان حرکت کرد و گفت:

ـ نه دیگه..ازین حرفا فقط با نامزدم میزنم..

ساعتی میشد که بیدار بودم، ۲۴ ساعت گذشته بیش از عادتم خوابیده بودم.

۵ صبح بودم و من تکیه زده به دستم به سمت ایلیا دراز کشیده و در خواب نگاهش میکردم،

گاهی فکر اینکه تمام آینده با قرار است با همین مردی که کنارم دراز کشیده بگذرد کمی مبهم و ترسناک بود.

ترسناک میگم چون، ایلیا خیلی زود حال و هوایش عوض میشد، خاطره ی چنگی که به گلویم زده بود هنوز جلوی چشمانم پر رنگ بود ولی فقط از روی اندک شعوری که فکر میکردم

دارم_دیگر به روی ایلیا و آقاجون نمی آوردم با من چه کردند.

 

دستی به گونه ی ته ریش دار ایلیا کشیدم و خودم را بالا کشیده و بوسه ای بر گونه اش زدم و از تخت خارج شدم،

داشتم داخل حمام میشدم که صدای خواب آلودش را شنیدم:

ـ وایستا جوابتو بگیر!

خندیدم و گفتم:

ـ تو خوابتو بشو خواب آلو..من از آدمهای خواب زده بوس نمیگیرم!

خنده ی آرام و زمزمه ی دیگرش را که کلامت بی مفهومی بیش نبودند شنیدم و سریع خود را به حمام انداختم، تند تند ولی اساسی دوش گرفتم.

از سرسری حمام کردن خوشم نمی آمد، با اینکه وسواسی نبودم ولی احساس تمیزی نمیکردم!!!

وقتی از حمام خارج شدم، هنوز وقت بود پس سریع نمازم را خواندم و قبل از بیدار شدن ایلیا به آشپزخانه رفته و خودم صبحانه آماده کردم.

ساعتی بعد هر سه ی ما )من و ایلیا و آقاجون( لباس بیرون پوشیده و آماده ی رفتن بودیم و البته در سکوت نصف و نیمه ای صبحانه میخوردیم.

آقاجون گاهی نگاهی زیر زیرکی به ما می انداخت که تنها من متوجه ی آن میشدم و ایلیا سر به زیر مشغول خوردن و گاها لقمه گرفتن برای من بود.

زیاد به این موضوع فکر نکردم و بعداز صبحانه و دست بوسی آقاجون از عمارت خارج شدیم، ایلیا اصرار داشت مرا برساند ولی ترجیحا با ماشین خودم که دیشب از پارکینگ شرکت ایلیا به عمارت
بازگردانده شده بود به سر کارم رفت.

با یک بوسه ی کوچک و سرسری از ایلیا جدا شدم و از وی خواستم احوال حامد را به من بدهد..

عجیب اصلا احساس عذاب وجدان در مورد او نداشتم و وجدان خوبه و وجدان بده ی وجودم کنار هم ایستاده و بامن و بلایی که سر حامد آورده بودم موافق بودند..!

 

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن