آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۴

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

امممم چرا..؟

ایلیا ضربه ی آرامی به بینی ام کوفت و گفت:

ـ نگو که نفهمیدی..

لبخندی زدم و گفتم:

ـ فهمیدم، ولی لباس دارم..فقط بگو این مهمونی برای چیه؟ یعنی کاریه یاخودمونی..

ـ یک مهمونی خودمونی ولی کاری، همسر سرمایه دار و تاجر بزرگ کیارش امینی یک مهمونی برای آشنایی بیشتر و روابط بهتر یا شرکای کاری شوهرش ترتیب داده.

خنده ی نخودی کردم و گفتم:

ـ کیارش امینی..به اسمش نمیاد یک سرمایه دار بزرگ باشه..حالا تو هم همکارشی؟

ـ تازه خودشو ندیدی..راستش نه من همکارش نیستم ولی چندین همکاری کوچیک در گذشته باهم داشتیم..برای همین دعوت شدم و البته فردا شب زمان مناسبی برای جلب توجه کیارش و راضی کردنش برای سرمایه گذاری در پروژه ی ماست.

ـ هاهان..تو خیلی داری روی این پروژه زحمت میکشی، امیدوارم که جواب بده..!

ایلیا لبخند جذابی زده و پشت دستم را بوسید:

ـ حتما جواب میده..حتما!

در دل چندین بار آمین گفتم و در نهایت ماننده اکثریت دخترخانم ها تمام وقتم به فکر کردن درمورد اینکه فردا شب در مهمانی چی بپوشم گذشت..

فردای آن روز ساعت ۷ شب بود که ایلیا به دنبالم آمد.

چنان به خود رسیده و صورتش را شش تیغه کرده و با عطر دوش گرفته بود که از صد متری هرکسی می دیدش فکر میکرد جناب داماد است.

من محو او و او محو من بود..

یعنی آن بخش خیلی خیلی دخترانه وجودم انتظار داشت که ایلیا محو من باشد و همینطور هم شد..!

رو به رویش ایستاده و با لبخند نگاهش کردم ولی او با چشمان براق نگاهم میکرد، از آنجایی که آن قسمت خیلی خیلی دخترانه ی وجودم به قلیان افتاده بود وجودم را شیطتنی گرفت و در یک
تصمیم آنی دو و برم را نگاه کردم..کسی نبود!

پس بوسه ای سریع بر لبانش نشانده و عقب کشیدم ولی ایلیا با چشمانی بسته و لبخندی که لحظه به لحظه بزرگترمیشد ایستاده و هیچ حرکتی نمیکرد..

وقتی بالاخره چشم باز کرد، چشم هایش انگار ستاره باران بود و همین موضوع باعث شد لبخندم بیشتر کش یابد.

ایلیا دست هایش را قاب صورتم کرد و بوسه ای بر پیشانی ام نشاند و گفت:

ـ عینه فرشته ها شدی گل رزم..!

لباسم آبی بود و شال فیروزه ای به شکلی زیبا بر موهایم پیچانده و مدل داده بودمش پس با همان لبخند گفتم:

ـ باید بگویی گل رز آبیم..

ایلیا هم لبخندی زد و گفت:

ـ تو راست میگی! گل رزم ابیم..بریم؟

بریم!

تقریبا نیم ساعتی در راه بودیم تا بالاخره رسیدیم، عمارتی به بزرگی عمارت آقاجون ولی با تجمل فوق العاده بیشتر که در شب نورانی بود.

ایلیا ماشین را جایی مناسب پارک کرد و باهم داخل شدیم، دستم را دور بازویش حلقه کرده و شانه به شانه اش قدم برمیداشتیم.

دم در اسم هایمان را به مرد کت و شلوار پوش بلند قامتی گفتیم و با لبخند و خوش آمدین او داخل تعمیر شدیم، کت یا مانتویی که تحویل دهیم نداشتیم،مهمانی مختلط بود و من حجاب کامل داشتم.

میدانستم که شاید مورد تمسخر واقع شوم ولی اصلا مهم نبود، حس میکردم ایلیا اینگونه راحت تر و حتی سر بلند تر دارد قدم بر میدارد،

ماننده اکثریت تازه واردان بیشتر نگاها سمت ما برگشت و به خاطر ظاهر من اندکی بیشتر روی مان ثابت ماند ولی در نهایت هر کسی دوباره مشغول کار قبلی اش شد.

به راهمان ادامه دادیم تا جایی برای نشستن پیدا کنیم، مهمانان زیادی آمده بودند و از آنجایی که هنوز اول شب بود مطمئننا مهمانان بیشتری هم می آمدند.

ایلیا ظاهرا دنبال کیارش میگشت چرا که چشمانش در بین جمعیت میچرخید..

ـ همسر این جناب سرمایه دار، چطور میخواد با این همه آدم آشنا بشه آخه؟؟

ایلیا خنده ی آرام و متینی کرد که منم آرام و خانومانه خندیدم وسط جمع بودیم که مردی از آن طرف تجمع شیک پوشانی با لبخند به سمت ما آمد ایلیا شق و رق ایستاد و من هم به تبعیت
از کمی صاف ایستادم…

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن