آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۵

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خدای بزرگ من، یک مرد میان سال فوق العاده شیک پوش و در احوالپرسی اش معلوم شد فوق العاده متشخص بود و این اسم کیارش اصلا به او نمی آمد..

ـ به به سلام ایلیا جان خوش امدی خیلی خوشحال شدم..! وگرم و صمیمی با ایلیا دست داد و ایلیا هم جواب او را همانگونه گرم و صمیمی داد..

اشاره ای به من کرد و گفت:

ـ این بانوی زیبا را معرفی نمیکنی؟؟!!

ایلیا دستش را پشت کمرم گذاشت و گفت: ایشون نامزد بنده هستند، النا..!

کیارش به سمت من برگشت و با لبخند نگاهم کرده و گفت: فکر نمیکنم اهل دست دادن باشید

پس از همین فاصله خیلی خیلی از آشنایی با شما بانوی زیبا خوشبختم..

حرف هایش بوی چشم چرانی یا تمسخر نمیداد و همین باعث شد لبخند زده و مثل خودش با روی باز جواب دهم:

همچنین جناب شمس!

اندکی دیگر صحبت کردیم و کیارش به رسم مهمان نوازی کنار ما ماند و در نهایت با گفتن “لطفا از خودتون پذیرایی کنید )خطاب به من( باز هم خوشحال شدم از دیدنتون..”

نزد دیگر مهمان هایش رفت، خیره به رفتن کیارش بودیم که ناگهان صدای آشنایی گفت:

ـ الی…؟؟؟

سریعا به سمت صدا برگشتم و با دیدن مرجان از همکلاسی های دوران دانشگاهم تقریبا ماننده خودش هیجان زده گفتم:

ـ مری..؟!

خاک تو سرت توی خونه ی من چیکار میکنی؟؟

خب..

یادم رفت بگم مرجان زیادی راحته!

لبم را گاز گرفتم و به ایلیا که با تعجب نگاه ما دوتا میکردم نامحسوس اشاره کردم که اول نگاه کنجکاوی به وی انداخت و در نهایت وحشتناک ترین عکس العمل ممکن را نشان داد:

ـ هنوزم با این عوضی دوستی؟؟؟

احساس میکردم زمین زیر پایم نرم شده و درحال فرو رفتن در آن هستم: داشتم آب میشدم!

دستم را طوری که ایلیا نبیند تکان دادم و به حلقه ام اشاره کردم ولی مرجان متوجه ی منظورم نشد..

پس سریع خودم دهان باز کردم:

ـ مری جان ایلیا آزاد منش هستند نا…

ـ میشناسمش مردکو..تو خونه ی من چیکار میکنه؟؟

خدای من، چرا یک صایقه نمیخورد و مرا آتش نمیزد؟!

با حرص و لبخند فرمالیته گفتم:

ـ مری جون..نامزدم هستند!!

شکر خدا، انگار که بالاخره فهمید چرا که ناگهان لبخند فرمالیته ای زده و گفت:

ـ آهااان..از خودتون پذیرایی کنید جناب آزادمنش..)بازوی مرا گرفت و با خود کشید( من این خوشگله رو با خودم میبرم احساس تنهایی نکنه!!

مظلوم به ایلیا نگاه کردم که با لبخند مصنوعی برایم سر تکان میداد یعنی برو مشکلی نیست و دوباره به سمت مرجان برگشته و نیشگون محکمی از بازویش گرفته و گفتم:

ـ گِل بگیرن دهنتو..آبرومو بردی!!

مرجان حق به جانب به من نگاه کرد و گفت:

ـ تو نبودی خودتو انداخته بودی صندلی شاگرد ماشین من و عر میزدی این مردک سرت شرط بندی کرده بود؟؟

فشاری به بازویش وارد کردم و گفتم:

ـ داستانش مفصله..!

به میز نوشیدنی ها رسیدیم، مرجان یک لیوان آب پرتقال به دستم داد و گفت:

ـ بخدا قسم اگه بزارم تعریف نکرده گورتو گم کنی!!

ساعتی بود که شانه به شانه مرجان راه رفته و درحال تعریف کردن مو به موی قضایای پیش آمده در این ۵ سال بودم و گاهی مکثی کرده و به واسطه ی او با کسی آشنا میشدم و ولی در کل تمام
ساعت مشغول تحویل زندگی ام در این ۵ سال به مرجان بودم.

وقتی جایی نزدیک کانال کولر ایستادیم، مرجان الجرعه نوشیدنی اش را سر کشید و گفت:

ـ حقا که احمقی..هم اون موقع..هم الان! )با دست به ایلیا که مشغول بگو و بخند با گروهی مردان هم سن و سال خودش بود اشاره کرد( آخه عاشق چی این بودی؟؟ یا به پای چی این موندی؟
مخصوصا بعدازون همه بلایی که سرت آورده؟!!

نگاهی به لبخند جذاب روی لب های ایلیا انداختم و ته دلم قنج رفت، جبهه گیرانه به سمت مرجان برگشتم و گفتم:

ـ خودت چرا زن اون مرده همسن بابات شدی؟؟؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن