آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۳۶

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با بی خیالی جواب داد:

ـ به خاطر پولش!!

یک لحظه هنگ کردم چی جواب شو بدم، همیشه همینطوری بود..

در زمان دانشجویی هم ازبس که رک بود همه از دهان به دهان شدن با وی میترسیدند! لبانم را با زبانم خیس کردم و گفتم:

ـ خب..خب..

ـ هنوز دوستش داری؟؟

چیزی نگفتم و کلافه از حس های دوگانه ی خودم آهی کشیدم که مرجان سرش را تکان داد و گفت:

ـ هنوزم همون احمقی هستی که بودی..اصلا تغییر نکردی..سیبیلوی حجابی! این چیه پوشیدی؟؟

بقچه پیچ کردی خودتو هیچی نمیگه بهت؟

نگاه چپ چپی به مرجان انداختم و گفتم:

ـ اینطوری صحبت میکنی دلت که نمیخواد مشغول ارشادت بشم؟؟

مرجان سریع دستانش را به نشانه تسلیم بلند کرد و گفت:

ـ نه نه..غلط کردم..عالی هستی تو..فوق العاده ای…!

حتما مرجان یاد آن دوره ای که پرچم شعار دستم بود و سعی در ارشاد همه داشتم افتاده بود.

وای که آن زمان ها غیر قابل تحمل بودم!!
شب فوق العاده ای بود..

بعداز همان یک ساعت اول که به مرور خاطرات و البته شخم زدن زندگی من گذشت بقیه شب عالی بود.
مرجان مرا به زنان مهم و سرشناس بسیاری معرفی کرد و من با استفاده از شم بیزینس مندانه ام شماره ی شرکتمان را به اکثریت شان دادم تا اگر مشکلی بود در خدمت شان باشیم..

وقتی ساعت ۱ شب بالاخره مهمانی تمام شد، با ایلیا از خانه باغ خارج شدیم و داخل ماشین ایلیا انگار میخواست پرواز کند.

با چنان شوق و خوشحالی در حال تعریف صحبت هایش با کیارش و موفق شدن بخاطر راضی کردن او برای سرمایه گذاری اش بود که انگار نه انگار این مرد همانی است که در آن مهمانی بزرگ در حال صحبت با آن ژست دخترکش دست در جیبش بود..

ناخوداگاه از خوشحالی او منم خوشحال بودم!

بعداز اینکه مرا به عمارت رساند، خودش عزم رفتن کرده بود که نمیدانم آقاجون از کجا پیداش شد و از ایلیا خواست آن وقت شب رانندگی نکند و ایلیا هم که سو استفاده گر.. با کله قبول کرد!!

شب را تا ۴ صبح بر روی تخت افتاده و با لباس راحتی هایمان که همانا مال من یک تی شرت و شلوار راحتی و ایلیا تنها یک شلوار شامل آن می شد باهم صحبت کردیم.. خندیدیم!

از خاطرات خوب و بد و جالب این ۵ سالی که از هم بی خبر بودیم گفتیم،ایلیا از ازمیر ترکیه گفت که خانه ای کوچک و البته دلباز در آن دارد و قول داد ماه عسلمان حتما یک سر به آنجا خواهیم رفت..

و من نفهمیدم در چه حالتی و چه زمانی خوابم برد…

صبح وقتی بیدار شدم که ایلیا در حال شانه زدن به موهای تازه حمام کرده اش جلوی آیینه بود..

خمیازه ای کشیده و دستانم را کشیدم و در هم قفل کرده و زیر سرم قرار دادم،ایلیا از آیینه نگاهم کرد و گفت:

ـ صبح بخیر گل رزم..خوب خوابیدی؟؟

نفس عمیق وخمیازه ای پر سر و صدا+ اصوات نامفهموم در عین خمیازه+ اوهوم شد به جواب سوال و صبح بخیری ایلیا..
او خنده ای کرد و به سمتم برگشت و گفت:

ـ امروز زنگ زدم و برات مرخصی رد کردم.. چشمانم را بستم و کمی در جایم وول خوردم و گفتم:

ـ یک جوری صحبت میکنی انگار ریئس من تویی..

چند لحظه جوابی از ایلیا نگرفتم ولی با تکان خوردن تخت سریع چشم هایم را باز کردم که با صورت خندان و البته غرق در شیطنت ایلیا مواجه شدم..

ـ نیستم؟!

بینی اش را بین انگشتانم کشیده و کمی فشار دادم و گفتم “نه” اما در عوض گاز محکم و طولانی از ایلیا روی بینی ام نصیبم شد که سر صبح جیغم را به هوا برد..

که البته بعداز یک تعقیب و گریز حسابی با ایلیا در عمارت همیشه خالیه آقاجون و زاویه آفتابی که از پنجره داخل شده بود فهمیدم نخیر..

صبح که نیست، بلکه نزدیک ظهر است..!

کنار هم ظهرانه ای خوردیم و من در حال ظرف شستن بودم که شیطنت های ایلیا شروع شده بود

و آنقدر اذیتم کرد که با دست کش های کفی دنبالش کردم و بازهم عینه بچه ها کمی دنبال هم کردیم..

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن