آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۸

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

عمارت آقاجون هرچقدرم که درندشت و خلوت بود، ولی آنقدر حس تنهایی وغریبگی به من منتقل نمیکرد!

نیم ساعت بعد ایلیا از حمام بیرون امد، به سمتش نچرخیدم.. جز او کی میتوانست باشد؟ لباس پوشیده و روی تخت نشست و لحظاتی بعد شانه هایم را گرفته و مرا در آغوش گرفت، وقتی به
سمتش چرخیدم و چشمان باز مرا دید اندکی جا خورد…

ـ نخوابیدی؟

ـ نه! خوابم نمیبره…

ـ چرا؟

ـ اینجا رو دوست ندارم، شب وقتی میرفتی از مادر بخواه که بزاره من برم…نمیخوام اینجا بمونم!

لحنم زیادی مظلوم بود، یا دیگر دلیل داشت ولی ایلیا با تکان آرام سر خواسته ام را قبول کرد و بعد دراز کشیده و مرا تقریبا روی خود کشید…

خب مثل آدم نمیتونی بخوابی؟ من اینطوری چطوری خوابم ببره آخه؟!!

اعتراضی نکردم، نای اعتراض هم نداشتم، تمام روز هرچی گفته بود روی آن نه آورده بودم، گرمی هوا بود یا نوازش دست های ایلیا ولی بخواب رفتم، در همان حالت…و زمانیکه بیدار شدم او هنوز بیدار بود و درحال بازی با موهایم!

سرم را بلند کردم و درحالیکه از قبل از خوابیدن خسته تر و کسل تر بودم گفتم:

ـ نخوابیدی؟!

ـ نه!

ـ چرا؟

میخواستم برای این مدتی که نیستم،تصویرتو توی ذهنم ذخیره کنم…

با انگشت شصتش آرام لب بالایی ومتعاقب آن لب پایینی ام را نوازش کرد…

چشمانم خود به خود بسته شدند!

نوازش آرام انگشتانش روی لب هایم باعث داغ کردنم میشد و من در عین حال که نمیخواستم این کار را بکند ولی میخواستمم..و مطمئنا این بازهم همان حس شهوت بود!

سرم را ناگهان عقب کشیدم که اوهم در یک حرکت ناگهانی جاهایمان را عوض کرد وروی من قرار گرفت.

با عصبانیت گفتم :

ایلیا بخدا جیغ میکشم…

نرم و توی گلو خندید و گفت :

میخوای همه ی اونایی که بیرونن بفهمن داریم چیکار میکنیم؟؟

عصبی خودمو تکون دادم با صدای آرومی گفتم:

خدا لعنتت کنه..

برو کنار!!!

ایلیا دستی به گونه و موهای پخش شده توی صورتم کشید و گفت:

هیچ وقت نمیبوسمت..تا وقتی که تو نخوای این کارو نمیکنم.

چی؟؟

با سردرگمی پرسیدم:

چی؟؟

منظورت چیه؟؟

دوباره انگشتی به لب هایم کشید و گفت:

تا وقتی تو پیش قدم نشی، نمی بوسم این لب هارو.. اولش تعجب کردم ولی بعد همانطور کلافه سعی کردم کنارش بزنم…

ایلیا برو اون طرف..از روی من برو اون طرف!

بازهم شیار های صورتم را نوازش کرد و دستش آرام روی زانو و همانطور آرام آرام به سمت بالا حرکت کرد…

به نفس نفس افتاده بودم..نمیخواستم اتفاقات دیشب تکرار بشه..اصل نمیخواستم!

ایلیا..لطفا!..

سرش را کنار گوشم رساند و گفت:

این فقط یک هوسه..

بگذار عطشش تمام شده و برود..

قلبم از حرفش مچاله شد..

من فقط یک هوس بودم..

هنوز وقیحانه توی صورتم میگفت که من براش هوسم!

نفس های منقطع و بغض وحشتناکی گلومو گرفت..

دستانم را با بی حالی روی سینه اش گذاشتم و گفتم:

من وسیله ی هوس بازی تو نیستم ایلیا..
خدا لعنتت کنه از روی من برو کنار..

دستش زیر کشاله ی رانم رفت و فشاری به آن وارد کرد و خمار زیر گوشم گفت:

تو گل رز من هستی…فقط تو میتوانی منو به این حال بندازی!

با همان بغض نگاهش کردم و گفتم:

اینو بعداز سپری کردن با صدها دختر دیگه تجربه کردی؟؟؟

خیره به چشمانم لبخندی زد که تا ناکجا آبادم سوخت..

دوباره تقلا کردم تا از دستش راحت شم و نالیدم:

خدا لعنتت کنه…

آدم کثیف..

آدم پست..

ولم کن..

ولم کن..

بازهم فشاری به رانم وارد کرد و لبهایش را روی ترقوه ام چسباند و مکید..

سرم را تکان دادم.. لبهایی که به هزار نفر خورده رو به من نزن..نزن!

لب هاشو از روی ترقوه ام که شک نداشتم کبود شده برداشت و دوباره کنار گوشم زمزمه کرد:

دلم میخواد تمام بدنتو کبود کنم..تا وقتی نیستم با دیدن شون به یاد من بیوفتی..

و متعاقب این حرف هر دو دستش را بالا آورده و س… هایم را فشرد که نفسم رفت و ناخواسته آه بلندی کشید و بینی اش را به گردنم مالید..نفس عمیقی گرفت و گفت:

آروم باش.. و فشاری دیگر..

بازهم آه کشیدم، شاید بالا رفتن سنم باعث این سریع حشری شدنم میشد..

۲۵ سال دوری کردن و نگهداشتن خودم، ظاهرا پروژسترون های زیادی رو ذخیره کرده بود که با هر فشاری ایلیا بیشتر ترشح میگردید…

ایلیا آرام بند های لباسم را گرفت و پایین کشید مخالفتی نکردم، نتوانستم مخالفت کنم.. چشمانم را بسته بودم..خدا لعنتم کنه..

با دوتا فشار کوچیک وا داده بودم و همشم به بالا بودن سن کوفتی ام ربط میدادم!!!..

وقتی من در افکار مالیخولیاییم بسر میبردم ایلیا تمام لباسهامو از تنم کند.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن