آخرین های منتشر شده

رمان دانشجوی شرطی پارت۹

رمان دانشجوی شرطی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دانشجوی شرطی وارد شوید  و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان دانشجوی شرطی هر روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

زمانی به خودم آمدم که داغی و سفتی م.دانگی شو وسط پاهایم احساس کردم…

ناگهان مانند برق گرفته ها از جا پریدم و وحشت زده به ایلیا نگاه کردم که دوباره مرا سرجایم خواباند و گفت:

آروم باش عزیزم.. نمیگذارم اذیت بشی!!

نه..

نه..

ایلیا…

برو کنار..

ایلیا..

انقدر با عجز و اشک و ناله همین چند کلمه رو گفتم که ایلیا در آغوشم گرفت و دم گوشم زمزمه کرد:

نترس گل رزم..

فقط میخوام بمالونم کاریت ندارم..

دوباره نالیدم:

نه..نه..

قول میدم تو بیشتر لذت ببری!

و حرکات آرام ولی محکم خود را شروع کرد..چند ثانیه ی اول آنقدر سفتی اش را محکم فشرد که دردم آمد ولی

بعد که خودمم تحریک شدم..

کمر ایلیا رو از لذت چنگ زدم..

لب ها و زبان ایلیا لحظه ای بیکار نبودند و تند تند میبوسیدند و می مکیدن..

هربار سراغ س. هایم می آمد دلم میخواست جیغ بکشم..

میدانستم که نزدیک هستم..

اینبار بازوهای ایلیا را چنگ زده و نالیدم:

تندتر..تندتررر…

و رهایی

انگار که جان ازبدنم گرفته باشند..

نمیتوانستم حتی چشمانم را باز کنم تا اینکه ایلیا هم به اوج رسید..

ظاهرا او قدرت جسمانی بیشتری داشت،

چرا که چندین برگ دستمال کاغذی برداشته و تمیزم کرد و من قبل از
بخواب رفتن بعداز چرت ظهرگاهی ام تنها صدای باز و بسته شدن در سرویس بهداشتی و چند دقیقه بعد بالا پایین شدن تخت و فرو رفتن در یک مکان گرم رو احساس کردم…!

وقتی چشم باز کردم، احساس کسالت و خستگی بیشتری نسبتاً به قبل داشتم!

چندین بار پلک زدم و خمیازۀ آرامی کشیدم و ذهنم هنوز درحال لود کردن بود و نمیتوانست دور و برم را درست تشخیص دهم و انگار در هوا معلق بودم که با بوسه ای که روی پیشانی ام نشست سقوط کردم..!

خودم را عقب کشیدم و به ایلیا که در آغوش گرفته و درحال نوازش شانه هایم بود نگاه کردم..

اتفاقات چند ساعت پیش ماننده فیلم از جلوی چشمانم عبور کرد و معده ام ازحجم غیر قابل هضم آن درهم پیچید.

هرچند که بیشتر تنم زیر ملافه بودم ولی میتوانستم برهنه بودنم را حس کنم، اینبار از شرم احساس میکردم ازچشمانم بخار بیرون میزند..

دستم را جلوی بدنم گرفتم و خواستم بلند شم که ایلیا دوباره دربرم گرفت و کنار گوشم گفت:

ـ لطفا این حس خب رو از بین نبر…

با نفرت نگاهش کردم، اولین قطره اشک آرام روی گونه ام پایین لغزید..خواست چیزی بگوید که خودم را دوباره کنار کشیدم و از تخت خارج شدم، لباسم را برداشتم و پوشیدم..دلم نمیخواست
اونجا بمونم..حتی برای ثانیه!!

به سمت کاناپۀ گوشۀ دیوار رفتم ولی خبری از کیفم نبود.. همانطور که گریه میکردم به سمت ایلیا برگشتم و گفت:

ـ کیف من کو..میخوام از اینجا برم..

ایلیا از تخت خارج شد، به سمتم آمد و دوباره بغلم کرد..کسالت از خواب بیش از اندازه و گریه و فشار عصبی دوباره سستم کرده بود و نمیتوانستم زیاد مقاومت کنم ولی جلوی اشک هایم را
گرفته نمیتوانستم!

موهایم را بوسید و گفت:

ـ گل رزم..آروم باش..تو با این کارهات فقط خودتو آزار میدی..

همانطور که سرم به سینه اش تکیه زده بود میان گریۀ ام گفتم:

ـ ازت بدم میاد..ازت متنفرم..

در این ۵ سال معیار ها و رویاهای متفاوتی برای خودم در نظر گرفته بودم که همۀ شان زیر سایۀ اجبار شکل دیگری به خود گرفته بودند…

حالا محکوم به داشتن یک خانۀ مدرن و بی روح با یک همسر هوس باز داشتم که گذشتۀ ناپسندی داشت..گذشته ای بر خلاف تمام خواسته های من..!

وقتی گریه ام بند آمد دوباره خودمو از بغلش کشیدم بیرون.. اینقدر یهوهی رفتن، کلی حرف پشت سرم بوجود می آورد که من اصلا حوصله ی آن را نداشتم.

دستی در موهای آشفته ام کشیدم و گفتم:

ـ همین که رفتی و گورتو گم کردی من برمیگردم خونه ی خودم.. به چشمان ایلیا نگاه کردم و ادامه دادم:

ـ امیدوارم برنگردی!

بی رحم بودم؟ شاید بودم، ولی خودش اینطوری کرده بود منو…

بلند شد و دوباره خواست بغلم کنه که بازهم کنار جستم و درحالیکه دستانم را جلوی خود گرفته بودم گفتم:

ـ به من دست زدی نزدی..!

لباسم را با لباس پوشیده تری به خاطر کبودی های متعدد روی گردن و ترقوه ام عوض کردم و بابستن دم اسبی موهایم از اتاق خارج شدم.

از در و دیوار آن خانه ی مدرن و بی روح بدم می آمد! احساس میکردم همه ی وسایل درحال پوزخند زدن به من هستند..

زمانیکه دوباره وارد پذیرایی شدم، هرکسی گوشه ای افتاده یا نشسته و مشغول صحبت یا کاری بود…

مهرانه جان با دیدن من با مهربانی دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

ـ بیا اینجا بشین عروس گلم..صحبت درمورد شما بود! منظورش من و ایلیاست

با لبخند کوچیک زورکی رفتم و کنارش نشستم..محبوبه جان خاله ی بزرگ ایلیا با لبخند پرسید:

ـ خب خوابیدی دخترم؟

ـ بله..

ـ خداروشکر، با ایلیا درمورد اینکه میخواین کجا زندگی کنید صحبت کردین؟

این سوال مسخره خب یعنی چی؟؟؟!

ـ نه دلم نمیاد زیاد زیر فشاربزارمش..میدونید که چقدر برای محفل نامزدی ریخت و پاش کرد…

محبوبه جان دستی به چانه ام کشید و خنده ای کرد..

ـ الهی..عزیزم چقدر آینده نگر..از الان به فکر جمع کردن پول شوهرشه..عزیزم ایلیا سرمایه گذاری های خیلی بزرگی انجام داده و داره میده…

در ضمن اون اینقدر داره که یک خونه ی شیک و مدرن که در شان خودش باشه بخره…البته اینطور که مهرانه مادر ایلیا میگه اون چندتا آپارتمان و خونه هم خریداری کرده…ولی خب کسی از وجودش شون درست خبر نداره….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن