آخرین های منتشر شده

رمان رئیس کارمند پارت۴

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

اردلان با قدم های بلند به سمتم اومد عصبی بازوم رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم بلند شدم به چشمهای عصبیش خیره شدم تند تند نفس میکشید و این نشون میداد بیش از حد عصبانیه و میخواد خودش رو کنترلش کنه چند تا نفس عمیق کشید و با صدایی که سعی میکرد بلند نباشه گفت:
_چی به آزاده گفتی حال و روزش اون شکلی شده بود هان !؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_من چیزی بهش نگفتم!
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و عصبی فریاد کشید:
_دروغ نگو کثافط هرزه
با درد چشمهام رو بستم داشت به من فحش میداد به منی که هیچوقت از هیچ احدی فحش نشنیده بودم توهین و کنایه زدن ندیده بودم حالا باید هر لحظه شاهد تخریب غرور و شخصیت خودم میشدم ، اما با وجود همه چیز باز هم خیلی ساکت بهش خیره شده بودم دوست نداشتم داخل شرکت بی آبرو بشم ، وقتی سکوت من رو دید عصبی  با پشت دستش کوبید تو دهنم فقط چشمهام رو بستم از شدت دردش لب گزیدم تا صدای آخ من هم بلند نشه! انگار با این کار من عصبی تر از قبل شد چون فکم رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_به من نگاه کن!
با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم و بهش خیره شدم خیلی وحشتناک شده بود صورتش همیشه موقع عصبانیت رگ گردنش برجسته میشد و صورتش قرمز همینطور چشمهاش که رگه های قرمزش پیدا بود و همین باعث ترسناک شدن بیش از حدش میشد آب دهنم رو فرو بردم
_حق نداری با آزاده حرف بزنی عصبیش کنی یا کمتر از گل بهش بگی تو حق نداری آزاده رو حتی برای یه ثانیه ناراحت کنی وگرنه بهت قول میدم جوری بزنمت که مثل سگ صدا بدی!
بی اختیار دهن باز کردم و گفتم؛
_من با آزاده هیچ صحبتی نداشتم خودش فقط صحبت کرد! درضمن من رو از چی میترسونی کتک خوردن !؟ من سال هاس به کتک خوردن تحقیر شدن ، نیش و کنایه های بقیه عادت کردم پس من رو از چیزی که برام عادی شده نترسون
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_پس نمیترسی آره
خیلی سرد لب زدم
_نه
_امشب باهات کاری میکنم که تا آخر عمر داری فراموش نکنی میخوام ببینم بعدش همینجوری بلبل زبونی میکنی.
با اینکه ترسیده بودم اما اصلا کم نیاوردم دوست نداشتم ببینه ترس من رو نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت رفت با رفتنش نفسم رو آسوده بیرون دادم.
* * * * *
شب شده بود روی مبل نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو بالا پایین میکردم که تلویزیون خاموش شد! نگاهم به اردلان افتاد با نگاه یخ زده اش بهم خیره شده بود سرد گفت:
_لباسی که روی تخت گذاشتم رو میپوشی امروز قراره با دنیای دخترونت خداحافظی کنی
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم و با صدای تقریبا بلندی فریاد زدم:
_چی !؟
_صدات رو بیار پایین فکر نمیکنم کر شده باشی و نشنیدی چی بهت گفتم درسته !؟
_من نمیخوام باهات رابطه داشته باشم!
به سمتم اومد که بلند شدم و روبروش ایستادم به چشمهاش خیره شدم صداش بلند شد:
_فکر کردی نظرت برای من مهمه !؟ امشب باید من و تمکین کنی بیخود تو رو عقدت نکردم فهمیدی !
با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_ تو من رو عقد کردی ازم انتقام بگیری خوب باشه بگیر انتقام من رو کتک بزن شکنجه کن تحقیر کن اما رابطه نه نمیخوام با مردی باشم که عاشقش نیستم نمیخوام ….
صدای پوزخندش بلند شد
_نکنه عاشق کسی هستی که نمیتونی
میخواستم حرصش بدم اما لعنت به دهنی که بی موقع باز میشه
_آره عاشق هستم میخوام یه شب رویایی با عشقم داشته باشم نه بخاطر …
دستش رو دور گلوم پیچید که احساس کردم چشمهام داره از حدقه میزنه بیرون حس کردم اصلا نمیتونم نفس بکشم با صدای گرفته ای گفتم:
_دستت رو بردار لطفا!
عصبی بدون توجه به صدای گرفته ی من بهم خیره شد و خشن گفت:
_هرزه  چجوری جرئت میکنی جلوی چشمهای من از مرد غریبه صحبت کنی هان!

دستش رو محکم دور گلوم داشت فشار میداد حس میکردم روحم داره بالا میاد چشمهام داشت از حدقه میزد بیرون نمیدونم چی تو صورتم دید که دستش رو برداشت نفس راحتی کشیدم پی در پی داشتم نفس عمیق میکشیدم صدای خش دار و عصبیش بلند شد:
_برو دعا کن هیچ بلایی سرت درنیاوردم هرزه  وگرنه امروز باید همینجا زنده زنده چالت میکردم تا به خودت جرئت ندی بیای و درمورد یه شب رویایی صحبت کنی
بی شک این مرد یه دیوونه بود که جنون داشت ، داشت من رو خفه میکرد با دیدن سکوت من دوباره عصبی شد چشمهای قرمز شده اش رو بهم دوخت و با خشم غرید:
_ امشب که نه اما فردا شب به بدترین شکل ممکن بکارتت رو ازت میگیرم و مثل یه سگ باهات رفتار میکنم
بعد تموم شدن حرفش به سمت اتاقش رفت طولی نکشید که از اتاق اومد بیرون لباس هاش رو عوض کرده بود و از خونه خارج شد ، خودم رو روی مبل پرت کردم یعنی غیرتی شده بود !؟ محال ممکن بود اون برای من غیرتی بشه شاید حرصش دراومد که اون شکلی باهاش صحبت کردم اما کم مونده بود من رو خفه کنه پسره ی روانی!
* * * * *
_این چ لباسیه پوشیدی گمشو عوضش کن !
با شنیدن صدای عصبیش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم میدونستم داره بهونه میاره لباس من هیچ مشکلی نداشت همونطور که بهش خیره شده بودم گفتم:
_لباس من هیچ مشکلی نداره چی داری میگی !؟
به سمتم اومد یقه ی لباسم رو تو دستش گرفت و جر داد با چشمهای گرد شده بهت زده بهش خیره شدم لباسم رو از وسط پاره کرد بود تازه به خودم اومد با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_وحشی دیوونه شدی ببین چ بلایی سر لباسم در آوردی !؟
با دیدن سکوتش بهش دقیق شدم داشت خیره خیره بهم نگاه میکرد رد نگاهش رو گرفتم که نگاهم به سینه های سفید خوش فرمم افتاد که حالا بیرون بود و اون داشت خیره نگاه میکرد سریع شالم رو روی سینه ام گرفتم و بهش تشر زدم
_هوی به چی خیره شدی !؟
با شنیدن این حرف من نگاهش رو بهم دوخت پوزخندی که حرصم رو درمیاورد زد و گفت:
_داشتم به چیزی که مال منه نگاه میکردم میخواستم ببینم میشه فردا شب باهاش حال کرد یا نه میدونی عاشق زن هایی هستم که بدن س*ک*سی دارند اما بدنت انقدر بدترکیب که فکر نمیکنم بتونی برام یه شب رویایی بسازی!
داغ کرده بودم با شنیدن حرف هاش سرم داشت سوت میکشید این عوضی چی داشت میگفت برای خودش با عصبانیت خواستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم که خیلی سرد و خشک گفت:
_زود باش لباست رو عوض کن داره دیر میشه باید راس ساعت به این مهمونی برسم
نفسم رو با حرص بیرون دادم با این عوضی حتی نمیشد جر  و بحث کرد حرف حرف خودش بود از اون جایی که منم دنبال دعوا و بحث نبودم به سمت اتاق رفتم و لباس ماکسی سیاه بلندی پوشیدم که هیچ بهونه ای دیگه نداشته باشه وقتی از اتاق خارج شدم نگاهی به سر تا پام انداخت با رضایت نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
_مانتوت رو بپوش بریم
مانتوم رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و همراهش از خونه خارج شدیم امروز یه مهمونی بزرگ  برگزار شده بود بخاطر شرکت برای همین اردلان دعوت شده بود و از اونجایی که بعضی از اعضای فامیل هم تو این همونی بودند من رو همراه خودش  آورده بود چون نمیخواست هیچکس بفهمه با من مشکل داره ، پوزخندی روی لبهام نشست همه میدونستند اردلان من رو عقد کرده تا شکنجه ام کنه و انتقام بگیره وگرنه هیچ دلیل دیگه ای نداشت!
با رسیدن به مهمونی یه گوشه ایستاده بودم و اردلان مشغول صحبت با همکاراش و دوستاش بود داشتم دور و اطراف رو نگاه میکردم که صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
_طهورا
با شنیدن صدای تینا شکه به عقب برگشتم خودش بود خیلی خوشگل شده بود و سر حال تر از گذشته با دقت بهش خیره شده بودم اون هم داشت به من نگاه میکرد اگه صد سال میگذشت من باز هم نمیذاشتم خواهرم قصاص بشه و تاوان بده من عاشقانه خواهرم رو دوست داشتم و حاضر بودم بخاطرش هر کاری انجام بدم حتی اگه اون بی وفا باشه من رو اول از همه طرد کنه!
اشک تو چشمهاش جمع شده بود صداش داشت میلرزید
_خیلی شکسته شدی
لبخند تلخی به این حرفش زدم و گفتم:
_اما تو خوشگلتر شدی
چونش لرزید
_معذرت میخوام
همین رو گفت و سریع از کنارم گذشت به مسیر رفتنش خیره شده بودم چرا نیومد بغلش کنم من میخواستم به اندازه تمام این سال ها بغلش کنم
_طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم دستی به چشمهای نمدارم کشیدم و بهش خیره شدم با صدای گرفته ای گفتم:
_بله !؟
با اخم بهش خیره شد و گفت:
_هواست کجاست !؟
بدون توجه به این حرفش پرسیدم:
_چیزی شده !؟
_زود باش همراه من بیا طبقه بالا باهات کار دارم
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و همراهش به سمت طبقه بالا رفتم داخل اولین اتاق شد که من هم پشت سرش داخل اتاق شدم من رو داخل اتاق خفت کرد که با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم

متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی اردلان دیوونه شدی !؟
با اخم بهش خیره شد و با صدایی که سعی میکرد بالا نره گفت:
_خواهرت چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_برای همین اینجا تو این وضعیت من رو خفت کردی ببینی خواهرم چی داشت میگفت !؟
_جواب بده انقدر زبون درازی نکن
از اونجایی که نه حوصله بحث و نه اعصاب دعوا داشتم بهش خیره شدم و مکالمه چند دقیقه ای من و خواهرم رو بهش گفتم که با دقت بهم خیره شد و گفت:
_با هیچکدوم از فامیل حرف نمیزنی فهمیدی !؟
سری تکون دادم و گفتم:
_آره حالا میشه بری کنار!؟
_نه
به چشمهاش خیره شدم و کلافه گفتم:
_دیگه چی میخوای !؟
با لحن خاصی گفت:
_رژت زیادی پررنگ زیادی دست و دلبازی کردی!
با شنیدن این حرفش دستم بالا اومد که دوباره صداش بلند شد:
_میخوای چیکار کنی !؟
_میخوام پاکش کنم!
چشمهاش خمار شد:
_بزار من زحمتش رو بکشم
و قبل از اینکه حرفش رو درک کنم لبهاش روی لبهام قرار گرفت با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم  خیلی آروم و ماهرانه لبهام رو به بازی گرفته بود حس خاصی نسبت به بوسه اش داشتم قلبم داشت بی وقفه خودش رو میکوبید ، وقتی دید دارم نفس کم میارم ازم جدا شد دستش رو روی لبهام گذاشت و خش دار گفت:
_دیگه هیچوقت این رژ رو نزن وگرنه تضمین نمیکنم که لبهات رو کبود نکنم فهمیدی !؟
مسخ شده فقط سر تکون دادم که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لبهام رو تمیز کرد همینطور لبهای خودش که رژ من  روی لبهاش بود‌.
در اتاق رو باز کرد بهم اشاره کرد برم بیرون از اتاق جفتمون خارج شدیم که نگاهم تو چشمهای تینا افتاد که داشت به من و اردلان نگاه میکرد با فشاری که اردلان به دستم آورد نگاه ازش گرفتم و حرکت کردیم که صدای اردلان کنار گوشم بلند شد:
_به هیچ عنوان حرف هام رو فراموش نکن!
فقط تونستم خیلی آروم باشه ای بگم هنوز تو شک بودم گیج و منگ برای همین ساکت عین یه رباط دنبال اردلان حرکت میکردم

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن