آخرین های منتشر شده

رمان رئیس کارمند پارت۶

 رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

خدایا داشتم تقاص چی رو پس میدادم دروغی که گفته بودم !؟ من فقط نمیخواستم خواهرم درست چند روز مونده به ازدواجش بره زندان ، کاش همون روز اعدام میشدم و این همه درد و حقارت رو تحمل نمیکردم با کشیده شدن موهام از افکارم خارج شدم و بی اختیار آخی از دهنم در رفت که صدای عصبی عمه بلند شد:
_چیه دردت اومد اون موقع که داشتی پسرم رو میکشتی دلت نسوخت دردت نیومد نمیدونستی داری چجوری داغون میکنی زندگی چند نفر رو هان عفریته جواب بده
من فقط ساکت بهش خیره شده بودم و بیصدا داشتم اشک میریختم نمیتونستم هیچ حرفی بزنم چون میدونستم عمه بیشتر عصبی میشه عمه حق داشت همه حق داشتند اما من هیچ حقی نداشتم چون خودم این راه رو انتخاب کرده بودم اردلان عمه رو از من جدا کرد و سعی داشت مادرش رو آروم کنه
_مامان کافیه به خودت بیا داری چیکار میکنی !؟
عمه با درد بهش خیره شد و با مظلومیتی که دل آدم رو به درد میاورد گفت:
_قلبم داره آتیش میگیره اردلان جگر گوشه ام تو قبرستون هنوز جوون بود میخواست با عشقش ازدواج کنه خوشبخت بشه اما این سلیطه پسرم رو کشت چجوری میخوای آروم باشم وقتی این هنوز زنده اس داره نفس میکشه و زندگی میکنه اما پسر من گوشه قبرستون.
اردلان محکم بغلش کرد و آروم جوری که من نشنوم گفت:
_اون هم تاوان پس میده نمیزارم به هیچ عنوان قصر در بره گریه نکن!
اما من تموم حرفش رو شنیدم و درد قلبم بیشتر شد از شنیدن این حرفش میخواست انتقام چی رو از من بگیره گناهی که مرتکب نشده بودم!؟ اما اون که تقصیری نداشت ، نمیدونم چقدر گذشت که عمه رفت بعد از رفتن عمه صدای اردلان رو شنیدم:
_چی به مادرم گفتی هان !؟
با شنیدن صداش  سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_من بهش چیزی نگفتم
پوزخندی زد و گفت:
_مثل سگ داری دروغ میگی!
ساکت بهش خیره شدم وقتی حرف من رو باور نداشت چی رو باید بهش توضیح میدادم ساکت بهش خیره شدم که با سردی بهم خیره شد و گفت:
_یه هرزه مثل تو حق نداره مادر من رو ناراحت کنه کافیه ببینم یا بشنوم اونوقت که زنده موندنت با خداس!
با شنیدن این حرفش تلخندی زدم و گفتم:
_من همین الانش هم زنده نیستم فقط دارم نفس میکشم.
با شنیدن این حرف من نگاه عمیق و پر از حرفی بهم انداخت تو چشمهاش یه چیزی عجیبی بود که اصلا درک  نمیکردم!
_زود باش بلند شو!
با شنیدن این حرفش متعجب شدم گیج و منگ بهش خیره شدم که اینبار با صدای بلند تری گفت:
_زود باش بلند شو
به سختی از سر جام بلند شدم بهش خیره شدم که با صدای  بلندی گفت:
_از این به بعد غذا رو آماده میکنی خونه و حیاط رو تمیز میکنی …
ساکت شد به چشمهام خیره شد و محکم تر از قبل ادامه داد:
_شب ها هم وظیفه داری من رو تمکین کنی.
با شنیدن اسم تمکین لرز بدی به تنم افتاد من نمیتونستم باهاش همخواب بشم با ترس بهش خیره شدم با التماس گفتم:
_من نمیتونم ….
حرفم رو قطع کرد
_من کار خودم رو انجام میدم و هیچکدوم از حرف هات برام مهم نیست تو الان زن منی و وظایفی داری که باید بهش برسی
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و عصبی گفتم:
_تو من رو عقد کردی ازم انتقام بگیری نه اینکه عشق و حال کنی مگه نمیخواستی انتقام خون برادرت رو بگیری خوب  پس بیا من رو بکش کتک بزن زجر بده من آماده ام !؟
پوزخندی روی لبهاش نشست به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود دستش رو زیر چونم گذاشت و گفت:
_تو عین یه هرزه خیابونی میشی و هر شب بهم سرویس میدی این کار من بدترین انتقامی که میتونم ازت بگیرم پس فکر نکن میتونی من رو تحریک کنی.
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم یعنی واقعا میخواست همچین کاری انجام بده و با من مثل فاحشه ها برخورد کنه
اگه همچین کاری میکرد بی شک من زنده نمیموندم من دوست نداشتم همخواب مردی مثل اردلان بشم که پر از کینه و نفرت بود مهم تر از همه اصلا هیچ عشقی بین من و اردلان وجود نداشت.

از شدت ترس مثل بید داشتم میلرزیدم امشب قرار بود اردلان باهام رابطه داشته و من اصلا این رو نمیخواستم خیلی زود از شرکت اومده بودم و خودم رو زده بودم به خواب تقریبا نزدیک دو سه ساعت گذشته بود و هیچ خبری از اردلان نشده بود من هم چشمهام گرم خواب شده بود.
با حس خیسی گردنم وحشت زده چشمهام رو باز کردم که اردلان رو دیدم با ترس خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
پوزخندی به چهره ی ترسیده ام زد و گفت:
_میخوام طعم همسرم رو بچشم
_اردلان زده به سرت چی داری میگی نصف شب !؟
لبخند مسخره ای زد و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته خانومم امشب قرار بود یه شب رویایی باشه برای دوتامون
با شنیدن این حرفش احساس خطر کردم میدونستم ارلان وقتی یه حرفی رو میزنه حتما بهش عمل میکنه!
_دیوونه نشو اردلان
به سمتم اومد که باعث شد بیشتر برم عقب به تاج تخت خوردم حالا قشنگ خیمه زده بود روی من به چشمهای ترسون من خیره شد و با لذت گفت:
_تا حالا هیچ دختری نتونسته من رو ارض*ا کنه میخوام امشب با همسرم ارض*ا بشم هم جسمی هم روحی
به قدری ترسیده بودم که قدرت تکلمم رو حتی از دست داده بودم آب دهنم رو فرو بردم به چشمهاش خیره شدم میدونستم حرف زدن فایده ای نداره با التماس بهش خیره شدم و نالیدم:
_لطفا باهام اینکارو نکن نابود میشم
دستش رو نوازش وار از گردنم کشید تا پایین و خش دار پچ زد
_تو وقتی داشتی داداش من رو میکشتی به این فکر افتادی قراره خانواده ی من به چ حالی بیفتن که حالا داری از نابود شدن خودت صحبت میکنی هوم !؟
_من نمیخواستم بکشمش اون یه اتفاق بود اما تو داری عمدی اینکارو میکنی
به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_امشب باید با دنیای دخترونت خداحافظی کنی خوشگلم
بعد تموم شدن حرفش قبل اینکه بزاره من حرفی بزنم لبهاش رو روی لبهام گذاشت و خیلی ماهرانه شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن با بدن من ، من هم یه زن بودم با نقاط حساسی که تحریک میشدم چقدر میتونستم مقاومت کنم مگه وقتی کارش باهام تموم شد عین یه تیکه آشغال باهام رفتار کرد.

از شدت درد داشتم میمردم به هق هق افتاده بودم صدای عصبی اردلان کنار گوشم بلند شد:
_بسه انقدر زر زر نکن سرم و خوردی
با شنیدن این حرفش گریه ام شدت گرفت خودش باعث درد کشیدن من شده بود و حالا میخواست خفه خون بگیرم  چند دقیقه گذشت و من بیصدا از شدت درد و بی کسی داشتم گریه میکردم که صدای کلافه اش بلند شد:
_درد داری !؟
چشمهام رو باز کردم نگاهم رو بهش دوختم و با مظلومیتی که دل خودم هم به حالم میسوخت گفتم:
_خیلی درد دارم
خودش رو به سمتم کشید و دستش رو روی شکمم گذاشت شروع کرد ماساژ دادن از درد شکمم کم شده بود و چشمهام داشت گرم میشد که صدای آرومش رو شنیدم
_کاش هیچوقت هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد اون وقت میتونست خیلی چیزا قشنگتر از این باشه بدون هیچ درد و عذابی.
گیج خواب بودم و اصلا نمیتونستم معنی این حرفش رو درک کنم ، طولی نکشید که خوابم برد.
با حس درد شدیدی که زیر شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم با دیدن وضعیت بدم آه از نهادم بلند شد.
دیشب از دنیای دخترونم خارج شده بودم اون هم نه با عشق بلکه با انتقام اردلان واقعا آدم نامردی بود میدونست چجوری طرف مقابلش رو از پار دربیاره!
اما من نباید جا میزدم من که هیچ تقصیری نداشتم من که قاتل نبودم پس چرا نباید دل شوهرم رو بدست میاوردم! آره شوهرم اون حالا شوهر رسمی شرعی و قانونی من بود حتی جسم من رو هم مالک شده بود من باید گذشته رو دور میریختم و یه زندگی جدید شروع میکردم همراه با اردلان.
* * * *
_بیدار شو ببینم
با شنیدن صدای اردلان چشمهام رو باز کردم و بهش خیره شدم که با دیدن نگاه عصبیش جا خوردم با دیدن چشمهای باز من با خشم بهم خیره شد و غرید:
_هنوز حتی نهار رو هم آماده نکردی اون وقت گرفتی کپیدی من امشب مهمون دارم زود باش بیدار شو
با شنیدن این حرفش به سختی سرجام نشستم هنوز درد و خونریزی داشتم برای همین زیاد نمیتونستم حرکت کنم بهش خیره شدم و گفتم:
_من ….
نذاشت حتی حرفم رو کامل کنم با عصبانیت وسط حرفم پرید:
_بدون اینکه حرفی بزنی برینی تو اعصاب من بلند شو غذای امشب رو تدارک ببین من مهمون خاص و مهمی دارم.
فقط سر تکون دادم

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن