آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۰

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_برو بیرون
پوزخندی تحویلش دادم و از اتاق خارج شدم ، از آزاده تعجب کرده بودم چقدر بی شرم بود من رو بازخواست میکرد و کلی حرف بار من میکرد که اردوان رو کشته بودم عشقش رو کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه اونوقت تو اتاق داشت با شوهر من عشق بازی میکرد با یه مرد متاهل پوزخند روی لبهام عمیقتر شد! مرد متاهل چه کلمه خنده داری اردلان انگار فقط شوهر موقت من بود تا موقعی که انتقامش رو از من بگیره و ازم خسته بشه اون موقعش که مثل یه تیکه آشغال پرتم میکرد از زندگیش بیرون!
_طهورا
با شنیدن صدای سمیرا همکارم از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
به ساعت اشاره کرد و گفت:
_ساعت کاری تموم شد از صبح اصلا هواست به اطرافت نیست همش تو فکری چیزی شده !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم کاملا خوبه.
بعد تموم شدن حرفم بلند شدم وسایلم رو جمع کردم امروز انقدر ذهنم درگیر شده بود که اصلا نمیدونستم چجوری وقت گذشت.
کنار خیابون منتظر اتوبوس ایستاده بودم که ماشین مدل بالایی کنار پام ترمز کرد سرم رو پایین انداختم که صدای بوق ماشین بلند شد کلافه سرم و بلند کردم عصبی گفتم:
_برو آقا مزاحم نشو!
که شیشه ماشین پایین اومد و صدای آشنای اردلان پیچید:
_سوار شو
به سمت ماشین رفتم و بدون تعارف یا چیزی سوار شدم که صداش بلند شد:
_از این به بعد همیشه بعد تموم شدن ساعت کاری شرکت با من میای نمیخوام اینجا ببینم وایستادی.
از اونجایی که بخاطر دیدن صحنه ی بوسیدن اون و آزاده عصبی بودم و حس حسادت مثل خوره به جونم افتاده بود ، ساکت شدم و هیچ اعتراض یا حرفی نزدم چون مطمئن بودم دهن باز کنم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ساکت بمونم حتما بعدش یه دعوایی بین من و اردلان شکل میگرفت.
با ایستادن ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم  داخل اتاقم شدم و لباسم رو عوض کردم به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان آب با آرامبخش خوردم اومدم از آشپزخونه برم بیرون که اردلان اومد داخل و گفت:
_نمیخوام دیگه با آزاده صحبت کنی شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش با تمسخر بهش خیره شدم و گفتم:
_من با آزاده خیلی وقته صحبتی ندارم ، البته چند روز پیش اومده بود شرکت فکر کنم یادت هست بخاطر اردوان داشت اشک میریخت و من رو بازخواست میکرد نمیدونم چیشد یهو با داداش عشقش شروع کرد به لاس زدن.
اردلان اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_من با آزاده هیچ رابطه ای ندارم ، اگه هم داشتم به تو هیچ ربطی نداشت!
برای اینکه حرصش رو دربیارم لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
_درسته همونطور که به تو ربطی نداره من با کی رابطه دارم عاشق کی میشم و چیکار میکنم به منم ربط نداره تو چیکار میکنی
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد که یه قدم رفتم عقب
_مثل اینکه یادت رفته من شوهرت هستم با چ جرئتی شروع کردی به گفتن این چرت و پرتا!
با سرکشی بهش خیره شدم و گفتم:
_جرئت نمیخواد من چیزی که خودت گفتی رو تائید کردم غیر از اینه !؟

اردلان با خشم بهم خیره شد و گفت:
_دم در آوردی بچه جون بهتره تا وقتی که اینجایی زبونت رو کوتاه کنی !؟
با زبون درازی گفتم:
_کوتاه نکنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
_واقعا میخوای بدونی چ غلطی میخوام بکنم
_آره
تموم شدن حرفم همزمان شد با خوردن سیلی محکمی تو صورتم که اگه تعادلم رو حفظ نمیکردم پخش میشدم کف زمین دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم با بهت بهش خیره شدم ، کم کم پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_جز کتک زدن من هیچ کاری بلد نیستی انجام بدی اما میدونی چیه من از کتک خوردن ترسی ندارم من تو این چند سال که گذشت به خیلی چیزا عادت کردم یکیش کتک خوردن که الان فقط میتونه جسمم رو زخمی کنه نه روحم.
بعد تموم شدن حرف هام زل زدم تو چشمهاش اردلان هم به من خیره شده بود
نگاهم و از چشمهاش گرفتم به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشه خیلی درد داشت سیلیش اما نه جسمی روحی بهش دروغ گفتم اون داشت من رو روحی زخمی میکرد چرا بهش اجازه میدادم هر جوری دوست داره باهام رفتار کنه صرفا فقط بخاطر اینکه گناهکار بودم !!!! اما گناهکار واقعی من نبودم خواهرم تینا بود هیچکس این رو نمیدونست اما خودم که خوب میدونستم.
* * * * * *
_من و ببخش طهورا!
با شنیدن این حرفش به چشمهای دریاییش خیره شدم و گفتم:
_فقط یه دلیل میخوام چرا اردوان رو کشتی ؟!
با شنیدن این حرف من دستاش عجیب شروع کرد به لرزیدن به من من افتاد میتونستم به وضح بفهمم داره دروغ میگه و از یه چیزی میترسه
_من برای دفاع از خودم ….
حرفش رو قطع کردم
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از ترسش رو بهم دوخت که پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_حتی همین الان ترس تو چشمهات مشخص تینا من فقط میخوام بفهمم چرا اردوان رو کشتی یه دلیل میخوام این همه سال خودم رو فدا کردم تا تو خوشبخت بشی پس حق دارم بفهمم چرا !!؟
با شنیدن این حرف من چهره اش رنگ پریده شد
_من همه ی واقعیت هارو بهت گفتم نمیدونم سعی داری چی رو بفهمی اما من بهت دروغی نگفتم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد خواست بره که اسمش رو صدا زدم:
_تینا!
ایستاد اما به سمتم برنگشت با صدای بلندی گفتم:
_میدونم یه چیزی این وسط هست که داری دروغ میگی اما من بیخیال این موضوع نمیشم دیگه واقعیت رو میفهمم اون هم به زودی تو حالا هر چقدر دوست داری واقعیت رو انکار کن.
به سمتم برگشت اینبار مستقیم به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داری گذشته رو کنکاش میکنی ؟!

_گذشته رو کنکاش نمیکنم اما میخوام دلیلش رو بفهمم و میدونم اون چیزی نیست که تو گفتی!
تینا عمیق به چشمهاش خیره شد و گفت:
_تو گذشته نیست جز همون چیزایی که من بهت گفتم پس سعی نکن گذشته رو کنکاش کنی وگرنه برات خیلی گرون تموم میشه.
با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_تو به اردلان گفتی من عاشق اردوان بودم آره !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش پر از ترس و تعجب شد با صدایی بهت زده گفت:
_چی !؟
_میدونم تو بهش گفتی من عاشق اردوان هستم و یه فیلمی که اصلا نمیدونم چی هست بهش نشون میدی فقط میخوام دلیل اینکارت رو بفهمم
_من یکسال با اردلان هیچ صحبتی نداشتم
_باز هم داری دروغ میگی تینا
به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود
_دلیلی ندارم بخوام دروغ بگم من واقعا ازش خبری ندارم و جز اون شب مهمونی که تو هم بودی ندیدمش و باهاش صحبتی نداشتم من یکسال با اردلان نه صحبت داشتم نه چیزی این مزخرفات رو کی بهت گفته !؟
_جز تو کی میتونه پس به اردلان همچین چیزی بگه هان !؟
کلافه بهم خیره شد و گفت:
_من بهش چیزی نگفتم طهورا لطفا تمومش کن دیگه نمیخوام درمورد گذشته و اتفاقی که برای اردوان افتاد و دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، باهات صحبتی داشته باشم فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_من باید واقعیت رو بفهمم!
تینا با شنیدن این حرف من عصبی شد انگار چون با خشم بهم خیره شد و فریاد زد:
_بسه میفهمی بسه !!!!
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم چرا بیخود عصبی شده بود من فقط ازش میخواستم واقعیت هارو بهم بگه این دلیلی نداشت برای عصبانیت
_چرا عصبی میشی من فقط میخوام واقعیت رو بهم بگی فقط همین فکر نمیکنم خواسته ی زیادی باشه!
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و عصبی گفت:
_من سال ها قبل دلیلش رو بهت گفتم و تو بخاطر نجات جون من خودت رو قربانی کردی من ازت ممنونم ، الان نمیفهمم قصد داری چی رو کشف کنی !؟
تا خواستم چیزی بگم صدای اردلان اومد:
_دارید درمورد چی صحبت میکنید طهورا چرا خودش رو قربانی کرده !؟
با شنیدن صدای اردلان وحشت زده به سمتش برگشتم این اینجا چیکار میکرد با ترس و وحشت زده بهش خیره شده بودم که صدای لرزون تینا بلند شد:
_اردلان
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با صدای سردی گفت:
_میشنوم
نگاهم به تینا افتاد که از شدت ترس به وضوح داشت میلرزید نفس عمیقی کشیدم ….

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن