آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۲

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با شنیدن این حرف اردلان به چشمهای خشمگین و قرمز شده اش خیره شدم
_واقعیت هارو میدونی دیگه چه واقعیتی باید وجود داشته باشه که تو خبر نداشته باشی !؟
در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای خشک و سردی گفت:
_هم من هم تو خیلی خوب میدونیم داری یه سری چیزارو پنهون میکنی امشب هم فهمیدم و مطمئن شدم تو قصد نداری حرفی بزنی باشه! اما اینو یادت نره خودت به زودی میای همه چیز و پیش من اعتراف میکنی
بعدش از من جدا شد و با داد گفت:
_بیرون
با شنیدن صدای دادش به خودم اومدم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق خودم شدم نفس راحتی کشیدم ، کم مونده بود کار دست خودم بدم!
اما چرا اردلان انقدر زود بیخیال شد و به اون شکل من رو تهدید کرد شاید یه چیزی قرار بود اتفاق بیفته
_طهورا
با شنیدن صدای آزاده سرم و بلند کردم نگاهم رو به صورت پر از آرایشش دوختم و با صدای سردی گفتم:
_بله
اومد روی میز نشست بهم خیره شد و گفت:
_بهتره دست از سر اردلان برداری و برای همیشه از زندگیش بری بیرون ، باعث شدی اردوان بمیره حالا هم باعث نشو اردلان رو از من بگیری
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:
_تو عاشق اردلان شدی !؟
_آره
پوزخندی بهش زدم
_چجوری میتونی انقدر زود عاشق بشی اون هم عاشق داداش اردوان چرا حس میکنم رفتارت مشکوک آزاده !؟
با شنیدن این حرف من هول شد و از چشم من دور نموند
_چرا باید مشکوک باشم مگه عاشق شدن جرم !؟

_عاشق شدن جرم نیست اما اینکه بااون همه عشقی که ادعا میکردی نسبت به اردوان داشتی یهو عاشق داداشش شدی مشکوک ، میدونی چیه من گاهی شک میکنم!
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_به چی شک میکنی !؟
لبخند قشنگی زدم و خیره به چشمهاش شدم
_به اینکه شاید من نه تو اردوان رو کشته باشی هوم شاید بخاطر همینه اون شب انقدر مست و پاتیل شده بود اردوانی که دست به خوردن مشروب نمیزد انقدر زیاده روی کرده بود که حتی خودش رو نمیشناخت.
نگاهم رو به آزاده دوختم که رنگ از صورتش پریده بود و با ترس داشت بهم نگاه میکرد ترس نگاهش از چی بود
چرا داشت اینجوری به من نگاه میکرد
_دیوونه شدی
لرزش صداش رو چی باعثش شده بود چرا ترسیده بود
_تو ترسیدی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش بین من و آزاده چرخید و اخماش رو توهم کشید که آزاده گذاشت رفت
با رفتن آزاده اردلان به سمت من اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی بهش گفتی چرا این شکلی شده بود !؟
_ترسیده بود
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از چی اون وقت ؟!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_از خیلی چیزا
بعدش جوری که اردلان نشنوه آهسته زمزمه کردم:
_شاید از واقعیت ها!
اما انگار اردلان شنید چون صداش بلند شد:
_چه واقعیتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_هیچی
اردلان مشکوک بهم خیره شد این روزا انقدر خنگ بازی در آورده بودم که حتی اردلان هم به من شک کرده بود
_با من کاری داشتی !؟
با شنیدن این حرف من فهمید دارم بحث رو عوض میکنم با چشمهای بی روحش بهم خیره شد و با صدای سردی گفت:
_نه
_پس برای چی …
هنوز حرفم کامل نشده بود که وسط حرفم پرید و گفت:
_اومدم ببینم آزاده برای چی اومده فقط همین
با شنیدن این حرفش حس حسادت مثل خوره افتاد به جونم با حرص بهش خیره شدم اما اردلان بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم به من بکنه از اتاق خارج شد

با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم نگاهم به عمه و دخترش افتاد که داشتند بااردلان دعوا میکردند پشت دیوار قایم شدم که صدای عصبی عمه بلند شد:
_اون دختره ی قاتل رو عقد کردی کافی نبود حالا دوست نداری هوو سرش بیاد آره واقعا فکر کردی من اون رو به عنوان عروس قبول میکنم !
کاش میتونستم فریاد بزنم من قاتل نیستم اما مجبور بودم به سکوت.
صدای خونسرد و بیتفاوت اردلان اومد:
_قصد ازدواج ندارم اون هم با آزاده بهتره فکر ازدواج کردن من رو از سرتون خارج کنید
_میخوای اون دختره قاتل همسرت باشه آره !؟
صدای محکم اردلان بلند شد:
_آره
_داری اشتباه میکنی اردلان چجوری میتونی بااون قاتل …
صدای سرد و خشک ارلان بلند شد:
_کافیه نمیخوام بشنوم بسه
_داری تن داداشت رو تو گور میلرزونی رفتی با قاتلش ازدواج کردی کافی نبود الان نمیخوای دوباره ازدواج کنی و اون قاتل رو طلاق بدی
_زندگی من به هیچکس مربوط نیست.
_پشیمون میشی اردلان اما اون روز …
اردلان حرف مادرش رو قطع کرد
_مامان میخوای پسرت رو نفرین کنی آره !؟
هیچ صدایی نیومد بعد از چند دقیقه که گذشت صدای بسته شدن در خونه که نشون از رفتن اونا میداد اومد ، هنوز همونجا ایستاده بودم که صداش بلند شد:
_بیا بیرون
با شنیدن صداش متعجب بیرون رفتم و بهش خیره شدم از کجا فهمیده بود من اونجا قایم شدم
_دور برت نداره من حالا حالاها باهات کار دارم وقتی کارم باهات تموم شد عین یه تیکه آشغال پرتت میکنم بیرون.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هر موقع باشه من برای طلاق حاضر هستم!
درست حدس زده بودم اردلان با شنیدن این حرف من عصبی شد بعد از حواله کردن نگاه طوفانیش به سمتم چنگ‌ زد کتش رو برداشت و از خونه خارج شد
کاش میتونستم جلوی زبونم رو بگیرم

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن