آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۳

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم نگاهم به عمه و دخترش افتاد که داشتند بااردلان دعوا میکردند پشت دیوار قایم شدم که صدای عصبی عمه بلند شد:
_اون دختره ی قاتل رو عقد کردی کافی نبود حالا دوست نداری هوو سرش بیاد آره واقعا فکر کردی من اون رو به عنوان عروس قبول میکنم !
کاش میتونستم فریاد بزنم من قاتل نیستم اما مجبور بودم به سکوت.
صدای خونسرد و بیتفاوت اردلان اومد:
_قصد ازدواج ندارم اون هم با آزاده بهتره فکر ازدواج کردن من رو از سرتون خارج کنید
_میخوای اون دختره قاتل همسرت باشه آره !؟
صدای محکم اردلان بلند شد:
_آره
_داری اشتباه میکنی اردلان چجوری میتونی بااون قاتل …
صدای سرد و خشک ارلان بلند شد:
_کافیه نمیخوام بشنوم بسه
_داری تن داداشت رو تو گور میلرزونی رفتی با قاتلش ازدواج کردی کافی نبود الان نمیخوای دوباره ازدواج کنی و اون قاتل رو طلاق بدی
_زندگی من به هیچکس مربوط نیست.
_پشیمون میشی اردلان اما اون روز …
اردلان حرف مادرش رو قطع کرد
_مامان میخوای پسرت رو نفرین کنی آره !؟
هیچ صدایی نیومد بعد از چند دقیقه که گذشت صدای بسته شدن در خونه که نشون از رفتن اونا میداد اومد ، هنوز همونجا ایستاده بودم که صداش بلند شد:
_بیا بیرون
با شنیدن صداش متعجب بیرون رفتم و بهش خیره شدم از کجا فهمیده بود من اونجا قایم شدم
_دور برت نداره من حالا حالاها باهات کار دارم وقتی کارم باهات تموم شد عین یه تیکه آشغال پرتت میکنم بیرون.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هر موقع باشه من برای طلاق حاضر هستم!
درست حدس زده بودم اردلان با شنیدن این حرف من عصبی شد بعد از حواله کردن نگاه طوفانیش به سمتم چنگ‌ زد کتش رو برداشت و از خونه خارج شد
کاش میتونستم جلوی زبونم رو بگیرم

تقریبا نصف شب شده بود اما هیچ خبری از اومدن اردلان نبود کاش میشد جلوی زبونم رو بگیرم و اینجوری عصبیش نمیکردم اون الان شوهر من بود نباید باهاش انقدر بد صحبت میکردم ، با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به اردلان افتاد که تلو تلو خوران داشت میومد معلوم بود حسابی مست کرده
_حالت خوبه اردلان !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده و خمارش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_تو خیلی نامردی!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم چرا داشت اینو بهم میگفت
_چرا !؟
_من دوستت دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم باورم نمیشد یعنی داشت حقیقت و میگفت الان وقتی دید مات و مبهوت بهش دارم نگاه میکنم قهقه ی بلندی زد و میون خنده بریده بریده گفت:
_اما تو یه هرزه ای که داداش من رو کشتی!
با شنیدن این حرفش بغض کردم هیچ جوابی نداشتم بهش بدم بغضم رو به سختی فرو بردم به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_حالت خوب نیست اردلان باید استراحت کنی
دستش رو از دستم کشید بیرون با خشم بهم خیره شد و فریاد کشید:
_به من دست نزن هرزه
با شنیدن صدای فریاد بلندش دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_باشه تو آروم باش!
_من آروم آروممم
ساکت بهش خیره شدم باید میذاشتم خیلی قشنگ خودش رو آروم میکرد وگرنه معلوم نبود امشب چه بلایی سر خودش میاورد مخصوصا تو این حال مست بودنش نفس عمیقی کشیدم و همچنان خیره خیره بهش نگاه میکردم
_ازت متنفرم
وقتی دید سکوت کردم با صدای بلند تری فریاد کشید:
_ازت متنفرم میفهمییی !؟
با بغض جوابش رو دادم:
_آره
تلو تلو خوران به سمتم اومد دستش رو محکم روی قفسه ی سینم کوبید و گفت:
_چجوری تونستی قاتل بشی من دوستت داشتم میخواستم باهات ازدواج کنم اما الان یه قاتلی قاتل داداش من.
چشمهام رو با درد بستم کاش میشد بهش بفهمونم دیگه ادامه نده ، نمیتونستم بشنوم حرف های اردلان رو
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم نفس عمیقی کشیدم
_اردلان
با شنیدن صدام به چشمهاش که حالا نم دار شده بود بهم خیره شد و گفت:
_خیلی قشنگ اسمم رو صدا میزنی میدونستی!؟
قطره اشکی روی گونم چکید که دستش رو روی گونم کشید و گفت:
_اما تو قاتلی و همین نفرت انگیزت میکنه!

با خوابیدن اردلان چشمهام رو با درد باز و بسته کردم چقدر بد بود از اینکه اردلان من رو یه قاتل تصور میکرد کاش میشد واقعیت رو بهش گفت اما افسوس که نمیشد
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم به چشمهای بسته اش خیره شدم داشتم بهش دل میبستم برای همین بود که قلبم اینجوری داشت خودش رو بی وقفه میکوبید
کنارش دراز کشیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد بااحساس خفه شدن چشمهام رو باز کردم دست اردلان دور من حلقه شده بود و خیلی سفت داشت من رو به خودش فشار میداد
دستش رو به سختی برداشتم که چشمهاش رو باز کرد و خیره من شد طولی نکشید که اخماش تو هم رفت و گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دستت رو بردار اردلان
دستش رو برداشت و سئوالی داشت بهم نگاه میکرد یکم این پا اون پا کردم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دیشب مست بودی آوردمت اینجا نمیدونم چیشد خوابم برد فقط همین
_اتفاقی که نیفتاد
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و وحشت زده گفتم:
_نه هیچ اتفاقی نیفتاد
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع بلند شدم و از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم نفس عمیقی کشیدم داشتم اگه بیشتر داخل اتاقش میموندم بی شک رسوا میشدم.
* * * * * *
_طهورا
با شنیدن صدای عمه سرم و بلند کردم متعجب بهش خیره شدم اون داخل شرکت چیکار میکرد اون هم این وقت روز درست موقعی که اردلان شرکت نبود
_عمه!
_دست از سر اردلان بردار میخوام از زندگیش بری بیرون اردوان رو کشتی حالا هم دست از سر اردلان برنمیداری
با شنیدن این حرف عمه عصبی شدم اما باید خودم رو کنترل میکردم نباید پرخاشگر میشدم ، بهش خیره شدم و خونسرد گفتم:
_من کاری با اردلان ندارم نه مجبورش کردم با من ازدواج کنه نه مجبورش کردم کاری مطابق میل من انجام بده خود شما هم خوب میدونید اردلان من رو فقط برای یه مدت کوتاه عقد کرده به اون خونه برده تاانتقام خون داداشش رو بگیره.
عمه با شنیدن حرف های من چشمهاش برق زد از شدت خشم و عصبانیت با تنفر گفت:
_امیدوارم حتی یه روز خوش هم نبینی زندگی پسرم رو داغون کردی دختره ی سلیطه!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن