آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۴

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با شنیدن این حرفش احساس خیلی بهم دست یه مادر داشت من رو نفرین میکرد! خیلی دوست داشتم دهن باز کنم و بهش بگم من بیگناه ترین آدم این ماجرا هستم اما مثل همیشه فقط سکوت کردم اون هم هر چی از دهنش در اومد بار من کرد وقتی حرف هاش تموم شد راهش رو کج کرد رفت نفس عمیقی کشیدم
_طهورا
با شنیدن صدای منشی شرکت به سمتش برگشتم و خسته بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که با نگرانی به سمتم اومد و پرسید:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم
_آره
_رئیس باهات کار داره برو اتاقش اما اگه حالت خوب نیست میخوای برم بهش بگم …
_نه نمیخواد ممنون.
بعدش نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق حرکت کردم من نباید با شنیدن این چیز های کوچیک به این زودی از پا درمیومدم خیلی چیز ها نتونسته بود من رو از پا دربیاره پس اینکه چیزی نبود!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و باز کردم داخل شدم ، اردلان سرش رو بلند کرد با دیدن من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم خوبه
با شنیدن این حرف من بلند شد به سمتم اومد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_مامان اومده بود اتاق تو درسته !؟
پس میدونست مامانش اومده شرکت فقط سکوت کردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_چی بهت گفت این شکلی شدی هان !
_حرف هاش واقعیت بود واقعیت هایی که خودت هر روز میگی.
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_دوست دارم اذیتت کنم زجرت بدم اما یه چیزی این وسط نمیزاره نمیدونم چیه
با شنیدن این حرفش بغض کردم دوست داشتم فریاد بزنم لعنتی چیزی نگو من خودم از درون داغون شدم با شنیدن حرف های تو بیشتر از قبل دارم داغون میشم
_باهام کاری نداری !؟
با شنیدن صدای بغض آلود من دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و خش دار گفت:
_بغض نکن لعنتی اینجوری مظلوم نشو جوری رفتار کن باورم بشه یه قاتلی تا این حس لعنتی رو …
ساکت شد ادامه نداد! قلبم بیقرار شده بود چرا داشت اینجوری خودش رو میکوبید و منتظر ادامه حرف های اردلان بود چرا اردلان سکوت کرده بود کاش میشد دوباره ادامه بده
_برو بیرون
با شنیدن این حرفش سریع از اتاقش رفتم بیرون و به سمت دستشویی رفتم چه خوب که هیچکس نبود و من میتونستم گریه کنم! گریه بخاطر حال و روز خودم و اردلان چی میشد هیچکدوممون تو این موقعیت قرار نمیگرفتیم
بهش دل بسته بودم خودم عاشقش شده بودم باخته بودم من عاشق اردلان شده بودم عاشق اردلانی که قصد داشت از من انتقام بگیره.

با عصبانیت به تینا خیره شده بودم تحمل شنیدن حرف هاش رو نداشتم حتی همین الان که داشتم به حرف هاش گوش میدادم ازش متنفر شده بودم نمیتونستم باور کنم تموم این مدت بخاطر همچین خواهری انگ قاتل رو به خودم چسپونده بودم با تنفر بهش خیره شدم
_خیلی پستی
با شنیدن این حرف من برای لحظه ای چشمهاش غمگین شد اما فقط برای لحظه ای بعدش سرد و بی احساس شد
_من بخاطر نجات خودم هر کاری انجام میدم حتی شده تو رو هم از سر راه خودم برمیدارم
_تو چجوری انقدر عوضی شدی تینا من فکر میکردم اتفاقات اون شب یه اتفاق بوده اما الان شک ندارم تو عمدی قاتل اردوان شدی چرا اینکارو کردی هان !؟
_چون …
ساکت شد و نگاه وحشت زده اش پشت سر من باقی موند با تعجب به عقب برگشتم با دیدن اردلان من هم ساکت شدم هم وحشت زده یعنی تموم حرف های ما رو شنیده بود! غیر ممکن بود اگه شنیده بود الان انقدر آروم برخورد نمیکرد نفس عمیقی کشیدم که صدای سرد اردلان بلند شد:
_چخبره اینجا !؟
دیدم که تینا نفس راحتی کشید با شنیدن این حرف اردلان
بهش خیره شد و گفت:
_به زنت بگو دست از سر من برداره دوست ندارم با یه قاتل همکلام بشم
و بعدش نیشخندی زد که مات و مبهوت بهش خیره شدم باورم نمیشد داشت همچین حرفی میزد خدایا خودت بهم صبر و تحمل بده ، بعدش گذاشت رفت که اردلان به سمتم اومد و گفت:
_چی بهش گفتی هان !؟
به چشمهاش خیره شدم
_من باهاش ….
ساکت شد ادامه ندادم باید بهش میگفتم که داشتم میپرسیدم چرا اون شب اردوان رو کشته !؟ اما اصلا مگه این ممکن بود نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خیلی سخت بود تحمل شنیدن حرف هایی که اصلا حق من نبود
_اردلان
سئوالی و منتظر بهم خیره شد
_گاهی نباید بعضی چیز هارو گفت چون بعدش ممکن خیلی اتفاق هایی بیفته که از گفتنش پشیمون بشی برای همین سکوت میکنی اما سکوتت باعث میشه خودت از درون نابود بشی وقتی داری برای بقیه فداکاری میکنی وقتی سکوت میکنی تنها یه چیز عذابت میده اونم اینه که بخاطر چیزی سکوت کردی و داری عذاب میکشی که همش یه دروغ بزرگ بوده و تو تموم مدت بازیچه شدی!
اردلان با چشمهای پر از سئوالش بهم خیره شد ،بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه لب باز کرد:
_نباید بازیچه شد گاهی باید سکوت رو شکست تا خیلی چیزا معلوم بشه شاید بخاطر سکوت تو بیشتر آدمای اطرافت دارند داغون میشن شاید اون زجری که تو داری تحمل میکنی چند برابرش رو بقیه دارند تجربه میکنند.
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم کاش میشد!

نمیدونم چرا اما احساس میکردم اردلان میدونه من یه چیز هایی رو دارم پنهون میکنم اما نمیتونستم الان بهش حرفی بزنم شاید هنوز زمانش نرسیده بود خیره به چشمهاش شدم
_هنوز وقتش نشده!
با شنیدن صدای در اتاق ازش فاصله گرفتم منشی اومد داخل اتاق با تعجب به من و اردلان نگاهی انداخت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_تو میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم شدم نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم.
* * * *
با خوردن سیلی محکمی تو صورتم بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم و قبل از اینکه درک کنم چرا این سیلی رو خوردم صدای خشن اردلان بلند شد:
_میکشمت طهورا زنده ات نمیزارم کارت به جایی رسیده من رو بازی میدی آره میخوای دستم به خون تو آلوده بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم  و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_از چی داری حرف میزنی اردلان من چیکار میکردم !؟
پوزخند عصبی زد و فریاد کشید
_دیگه میخواستی چیکار کنی هرزه
با شنیدن این حرفش حس سوزش داخل قلبم کردم نفس عمیقی کشیدم و با درد چشم هام رو باز و بسته کردم نمیدونستم اردلان از چی انقدر عصبی شده بود که داشت همچین فحش هایی میداد
_اردلان
با شنیدن این حرف من عصبی تر از قبل بهم خیره شد و فریاد کشید:
_اردلان و کوفت اردلان مرض!
چشمهام گرد شده بود چرا انقدر عصبی شده بود و داشت داد فریاد میکرد چی میشد این سکوت رو میشکست
دستش رو روی گردن من گذاشت و محکم فشار داد چشمهاش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده دستش رو محکم فشار میداد احساس خفه گی بهم دست داده بود چشمهام داشت از حدقه درمیومد با صدایی که از ته حلقم داشت بیرون میومد به سختی بریده بریده گفتم:
_اردلان دارم خفه میشم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_چه بهتر دنیا از شر آدمای هرزه ای مثل تو پاک میشه!
و فشار دستاش رو بیشتر کرد داشتم جون میدادم که دستش رو برداشت به سرفه افتادم دستم رو روی گلوم گذاشتم و با چشمهایی که حالا داشت تار میدید بهش خیره شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_میخواستم بکشمت و همینجا چالت کنم اما ارزش نداری که من دستام رو به خون کثیف تو آلوده کنم کثافط هرزه باوجود اینکه شوهر داری معلوم نیست قبلش و حتی الان با چند نفر بودی ، بگو ببینم خوب بهت حال میدادند
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم
_از چی داری حرف میزنی اردلان !؟
_ترمیم کرده بودی نه باهاشون چند بار رابطه داشتی آشغال !؟
_اردلان از چی داری صحبت میکنی من از حرفات اصلا چیزی نمیفهمم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_پس نمیفهمی من چی دارم میگم آره الان نشونت میدم امشب کاری باهات میکنم عین سگ به گوه خوردن بیفتی
دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق کشید داخل اتاق که شدیم من رو پرت کرد روی تخت سرم رو برگردوندم و با وحشت و ترس بهش خیره شدم داشت کمربند شلوارش رو باز میکرد با صدای لرزون شده ای گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
_میخوام نشونت بدم تاوان هرزه گی چیه تاوان خیانت کردن به من به شوهرت چیه!
به سمتم اومد
_اردلان داری اشتباه میکنی تو …
با خوردن تودهنی محکمی که بهم زد حرف تو دهنم ماسید با خشم تو صورتم غرید:
_امشب باید مثل سگ تمکین کنی فهمیدی جوری آدمت میکنم هیچوقت جرئت نکنی خیانت کنی.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن