آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۵

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

وقتی ازم جدا شد با درد بهش خیره شدم اشکام تموم صورتم رو خیس کرده بودند تموم مدت داشتم التماس میکردم دست از سرم برداره اما اون اصلا انگار نه انگار داشت کار خودش رو میکرد رسما امشب بهم تجاوز کرده
_هیچوقت امشب رو فراموش نکن از امروز اوضاعت همینه باید هر شب به وظیفه ات در قبال شوهرت عمل کنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم
_فقط بهم بگو من چیکار کرده بودم که باهام اینجوری رفتار کردی هان !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_فقط خفه شو طهورا اگه دوست نداری امشب یه بلایی سرت دربیارم
با شنیدن این حرفش ساکت شدم چون ازش میترسیدم امشب به معنی واقعی وحشتناک شده بود
* * * *
بااحساس درد شدیدی زیر شکمم چشمهام رو باز کردم که با یاد آوری دیشب آه از نهادم بلند شد جای اردلان خالی بود نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت سه بعد از ظهر بود مشخص بود اردلان زودتر از من بیدار شده رفته شرکت، به سختی بلند شدم به سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم با هر قدمی که برمیداشتم احساس میکردم قراره بدنم تیکه تیکه بشه!
تازه یکساعت گذشته بود که صدای زنگ در خونه اومد رفتم کنار در نگاهی به کسی که اومد بود انداختم از داخل آیفون کسی نبود جز داداش بزرگ اردلان دکمه رو زدم که در باز شد
کنار در ایستادم اومد داخل امیر نگاه خیره ای به من انداخت و داخل شد در خونه رو بستم که صداش بلند شد:
_اردلان کجاست !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم انگار تازه از مسافرت اومده بود خیلی وقت بود خبری ازش نبود و هیچکس هیچ اسمی ارش نمیاورد از موقعی که زنش فوت کرده بود
_شرکت
رفت روی مبل نشست
_چیزی میخوری !؟
_نه!
کنارش روی مبل روبروش نشستم که صدای خشک و خش دارش بلند شد:
_تو با اردلان ازدواج کردی !؟
_آره
اشاره ای به سر و وضع من کرد و گفت:
_کتک خوردی !؟
با شنیدن این حرفش بغض کردم با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
_دروغ خوبی نبود
سرم و بلند کردم نگاهم رو بهش دوختم و پرسیدم:
_برای چی داری این سئوالا رو از من میپرسی امیر فقط اومدی ببینی من کتک خوردم یا نه آره !؟
خونسرد بهم خیره شد
_چرا بخاطر خواهرت دروغ گفتی تو قاتل هستی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم ایستاد خیلی یهویی این حرف رو زده بود اصلا اون از کجا میدونست شکه بهش خیره شده بودم و اصلا قادر به حرف زدن نبودم با دیدن صورت بهت زده ی من پوزخندی روی لبهاش نشست
_اشتباه کردی طهورا خیلی زیاد!

_تو از چی داری صحبت میکنی من اصلا حرفات رو …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت:
_نمیخواد انکار کنی یا چیزی من خیلی چیزا رو میدونم حتی چیزایی که تو از هیچکدومشون خبر نداری اما اینو بدون خیلی اشتباه کردی و وارد بد بازی شدی نباید بخاطر خواهرت خودت رو فدا میکردی همه چیز یه نقشه  بود که از قبلا مشخص شده بود
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با شک پرسیدم:
_تو چی میدونی امیر ؟!
نیشخندی تحویلم داد
_خیلی چیزا
_چرا داری میگی اشتباه کردم تو از کجا فهمیدی تو …
_مهم نیست من از کجا فهمیدم اما الان تنها خواسته ای که ازت دارم اینه از خواهرت فاصله بگیر همینطور آزاده اونا خیلی خطرناک هستند
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم خیره بهش شدم بیش از حد مرموز بود این مرد روبروم
_امیر میشه بگی چخبره گیج شدم با شنیدن این حرف هات اصلا بگو ببینم اردلان خبر داره !؟
_نه!
_پس تو از کجا خبردار شدی الان دقیقا اطراف من چخبر شده من …
بلند شد ایستاد من هم ایستادم بدون اینکه ازم چشم برداره گفت:
_فقط اومدم اینجا بهت تذکر بدم به هیچ عنوان اطراف این دونفر نبینمت طهورا اون دوباری هم که اطرافشون بودی خیلی بد تاوان پس دادی نتیجه اش هم این کتک هایی هست که از اردلان میخوری پس سعی کن ازشون فاصله بگیری اونا اصلا جوری نیستند که تو باهاشون بخوای درگیر بشی …
وسط حرفش پریدم
_امیر تو چی میدونی هان !؟
_قرار نیست تو از چیزی خبر داشته باشی طهورا تو فقط باید از اون دوتا دور بمونی
و به سمت در رفت دنبالش حرکت کردم اما هر چقدر اصرار کردم و خواستم بیشتر توضیح بده اون فقط سکوت کرد نفس عمیقی کشیدم واقعا گیج شده بودم مخصوصا با شنیدن حرف هاش اون از کجا فهمیده بود آخه!
با رفتن امیر مات و مبهوت داخل سالن نشسته بودم که صدای باز شدن در اومد به اردلان خیره شدم با دیدن من اخماش رو توهم کشید به سمتم اومد و گفت:
_امروز کی اومده اینجا !؟
_امیر
با شنیدن این حرف من ساکت شد کمی به مخش فشار آورد یهو چشمهاش برق زد میدونستم خیلی خوشحال شد از اینکه امروز امیر داداشش اومده بود
_الان کجاست !؟
_رفت
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد

_چیکار کردی داداشم بدون دیدن من گذاشته رفته هان !؟
_من هیچ کاری انجام ندادم اردلان چرا انقدر بهم شک داری !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید سعی داشت خودش رو کنترل کنه میدونستم بیخود داره عصبی میشه از دیشب دنبال بهانه بود برای دعوا با من مخصوصا با کتک هایی که ازش خورده بودم اون هم بیگناه ، آه بیصدایی کشیدم که با خشم غرید:
_وای به حالت بفهمم کاری کرده باشی داداشم ناراحت شده باشه اون وقت زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و بدون ترس گفتم:
_من کاری انجام ندادم که ترسی داشته باشم ، و اگه کاری هم انجام داده بودم بدون ترس میگفتم شک نکن
با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد اما بعدش نگاهش رو از من گرفت و گذاشت رفت .
تقریبا نیمه شب بود که اردلان اومد اما چه اومدنی مست و پاتیل بود با نگرانی به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم:
_اردلان
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد یهو قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی روی گونه ام خوابوند که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شده بودم که خمار بهم خیره شد و با صدای کشیده ای گفت:
_هرزه چجوری جرئت میکنی همچین کاری کنی هان به من خیانت میکنی آره فکر کردی میتونی قصر  در بری از دستم
با چشمهایی که حالا خیس از اشک بود بهش خیره شدم و نالیدم:
_من بهت خیانت نکردم اردلان
قهقه ای زد درست مثل دیوونه ها و با صدای خش دار شده ای داد زد:
_خفه شو!
ساکت شدم مست بود و عصبی خیلی خطرناک بود تو این حالت اگه باهاش کل کل میکردم اما دوست نداشتم به چشم یه هرزه بهم نگاه کنه من هرزه نبودم.
_فکر کردی باور میکنم تو قدیسه و پاک هستی !؟
وقتی سکوت من رو دید عصبی تر از قبل ادامه داد
_میدونی میخوام باهات چیکار کنم ، میخوام طلاقت بدم بفرستمت خونه بابات تا مجبورت کنه زن اون کفتار پیر صفت بشی.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن