آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۶

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_چیکار کردی داداشم بدون دیدن من گذاشته رفته هان !؟

_من هیچ کاری انجام ندادم اردلان چرا انقدر بهم شک داری !؟

با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید سعی داشت خودش رو کنترل کنه میدونستم بیخود داره عصبی میشه از دیشب دنبال بهانه بود برای دعوا با من مخصوصا با کتک هایی که ازش خورده بودم اون هم بیگناه ، آه بیصدایی کشیدم که با خشم غرید:

_وای به حالت بفهمم کاری کرده باشی داداشم ناراحت شده باشه اون وقت زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی !؟

با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و بدون ترس گفتم:

_من کاری انجام ندادم که ترسی داشته باشم ، و اگه کاری هم انجام داده بودم بدون ترس میگفتم شک نکن 

با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد اما بعدش نگاهش رو از من گرفت و گذاشت رفت .

تقریبا نیمه شب بود که اردلان اومد اما چه اومدنی مست و پاتیل بود با نگرانی به سمتش رفتم و اسمش رو صدا زدم:

_اردلان

با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد یهو قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی روی گونه ام خوابوند که چشمهام گرد شد وحشت زده بهش خیره شده بودم که خمار بهم خیره شد و با صدای کشیده ای گفت:

_هرزه چجوری جرئت میکنی همچین کاری کنی هان به من خیانت میکنی آره فکر کردی میتونی قصر  در بری از دستم

با چشمهایی که حالا خیس از اشک بود بهش خیره شدم و نالیدم:

_من بهت خیانت نکردم اردلان

قهقه ای زد درست مثل دیوونه ها و با صدای خش دار شده ای داد زد:

_خفه شو!

ساکت شدم مست بود و عصبی خیلی خطرناک بود تو این حالت اگه باهاش کل کل میکردم اما دوست نداشتم به چشم یه هرزه بهم نگاه کنه من هرزه نبودم.

_فکر کردی باور میکنم تو قدیسه و پاک هستی !؟

وقتی سکوت من رو دید عصبی تر از قبل ادامه داد

_میدونی میخوام باهات چیکار کنم ، میخوام طلاقت بدم بفرستمت خونه بابات تا مجبورت کنه زن اون کفتار پیر صفت بشی.

قلبم داشت تیر میکشید هر لحظه احساس میکردم میخواد وایسته! به چشمهای بی رحمش خیره شده بودم که با سنگدلی داشت حرف میزد و قلب شکسته ی من رو بیشتر از قبل داشت خورد میکرد با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:

_پشیمون میشی اردلان من وقتی زن تو شدم با هیچکس نبودم حتی قبل ازدواج هم با کسی دوست ساده نبودم الان بااین حرف هات داری بهم تهمت میزنی و حتی نمیزاری از خودم دفاع کنم

به چشمهام خیره شد و گفت:

_دفاع کنی خیلی خنده داره تو یه هرزه ای که بااین و اون شبت رو صبح میکردی حالا نشستی دم از دفاع کردن میزنی آره !؟

_نمیدونم این مزخرفات رو بهت کی گفته اما من حاضرم قسم بخورم تموم عمرم رو پاک زندگی کردم و میکنم من هیچوقت با هیچکسی نبودم ، همیشه دوست داشتم با کسی باشم که عاشقانه دوستش دارم و باهاش ازدواج کردم اما بخت با من یار نبود مجبور شدم همسر تو بشم که نه عاشقت هستم و نه حتی حسی بهت دارم ، تو هم من رو کردی وسیله ی انتقامت و هر کاری دوست داری انجام میدی اما بهت اجازه نمیدم بخاطر کاری که انجام ندادم من رو مجازات کنی فهمیدی !؟

به سمتم اومد روبروم ایستاد به چشمهام خیره شد و با صدای سردی گفت:

_ببین من کاری به حرف هایی که زدی ندارم اما فیلم هایی که ازت دیدم تنها یه چیز نشون میده اون هم خیانت کار بودن توئه پس فکر نکن به همین راحتی از دست من خلاص میشی هر روز شکنجه ات میکنم باید تقاص پس بدی هم بابت قتل برادر بیگناهم  ، هم بخاطر هرزه بازیات که وقتی زن منی با بقیه بودی فکر کردی به همین راحتیه!؟

ساکت بهش خیره شده بودم اردلان من رو باور نداشت! اما حق هم نداشت من رو قضاوت کنه 

_هر کاری دوست داری انجام بده هر بلایی دوست داری سر من بیار من نه از کتک خوردن میترسم نه از شکنجه شدن من تمام این چند سال که گذشت هر روز شکنجه شدم روحی و جسمی هر روز کتک خوردم از هیچکدوم اینا ترسی ندارم اما بهت اجازه نمیدم شخصیت من رو خورد کنی و بهم انگ هرزه بودن بزنی ، میگی بهت خیانت کردم مدرک بیار!

پوزخندی کنج لبهاش نشست و عصبی گفت:

_مدرک میخوای آره !؟

_آره

دستش رو روی گردنم گذاشت و محکم فشار داد چشمهام برای یه لحظه سیاهی رفت اشک تو چشمهام جمع شده بود داشتم خفه میشدم اما اصلا التماس نکردم دوست نداشتم خار و کوچیک بشم اون هم جلوی این مرد سنگدل و مغرور!

هر لحظه فشار دستاش بیشتر میشد و من احساس میکردم دارم به مرگ نزدیک میشم اما خیلی زود دستاش رو برداشت و باصدای گرفته ای گفت:

_فقط از جلوی چشمهام گمشو زود باش نمیخوام دستام به خون کثیف تو آلوده بشه!

 

چند روز گذشته بود رفتار اردلان خیلی باهام سرد شده بود البته من هم نمیخواستم دیگه باهاش روبرو بشم زیاد حتی داخل خونه ، ساعت کاری شرکت تموم شده بود و من بشدت احساس تنهایی میکردم دوست داشتم یه امروز رو تنها باشم و خلوت کنم بدون فکر کردن به چیزی لبخند تلخی کنج لبهام نشست قبلا چقدر آزاد بودم همیشه بیرون بودم و در حال تفریح کردن اما الان به کجا رسیده بودم

گوشی داغونم رو از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به تماشا کردن عکسای خانواده ام دوستام و خیلی از عکس هایی که گذشته رو برام یاد آوری میکرد گوشیم رو خاموش کردم و پرتش کردم داخل کیف ، مرور خاطرات گذشته فقط داشت من رو اذیت میکرد

تموم شب رو داشتم داخل خیابون شلوغ تهران قدم میزدم و مثل دیوونه ها اشک میریختم تا شاید آروم بشم اما حال دلم آشوب بود و حتی با گریه کردن هم آروم نمیشد!

گوشه ی خیابون نشسته بودم و داشتم دعا میکردم که صدای اذان اومد ، لبخند تلخی روی لبهام نشست چقدر زود صبح شده بود و من اصلا نفهمیده بودم 

بلند شدم باید میرفتم خونه شک نداشتم وقتی پام برسه خونه از اردلان کتک میخورم اما ارزشش رو داشت حداقل برای یه شب هم که شده دور از شنیدن طعنه ها و نیش کنایه های اردلان و بقیه بودم.

تموم لامپ های خونه خاموش بود خسته و داغون به سمت اتاق خواستم برم که یهو لامپ ها روشن شد و صدای سرد و آروم اردلان بلند شد:

_تا این موقع صبح کجا بودی !؟

ایستادم به سمتش چرخیدم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_همون جایی که تو فکر میکنی بودم!

با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست به سمتم اومد و بالحن ترسناکی گفت:

_مثل اینکه از جونت سیر شدی!

با شنیدن این حرفش خسته بهش خیره شدم و بیتفاوت گفتم:

_خیلی زیاد

نمیدونم چرا اما اخماش بشدت توهم رفت و تودهنی آرومی بهم زد و گفت:

_این چه سر و ریختیه تا این وقت صبح کدوم گوری بودی الان این شکلی اومدی داری صحبت میکنی

_خسته شدم!

با شنیدن این حرف من همچنان با اخم و سئوالی بهم خیره شده بود که نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و گفتم:

_خسته شدم خیلی زیاد اردلان کاش میذاشتی همون روز من بمیرم باور کن اردوان خودش هم راضی نمیشد من اینجوری شکنجه بشم خیلی ظالم هستید.

_تو به دل مادر من رحم کردی میدونی هر شب چه عذابی میکشه پسرش رو که این همه سال باهاش زندگی کرده از دست داده از دل پر خون مادرم خبر داری از اشک هایی که خواهرم هر شب میریزه ….

_بسه اردلان 

با شنیدن این حرف من ساکت شد و بهم خیره شد ، امشب دوست نداشتم سکوت کنم گیج و سرگردون بودم بابت حرف هایی که از امیر شنیده بودم بابت رفتار آزاده ای که عاشق اردوان بود و حالا شده بود عاشق اردلان ، بخاطر تینایی که بخاطرش جرم قتل رو به گردن گرفتم اما اون من رو تهدید کرده بود بخاطر تموم این سال ها از همه خسته بودم دیگه نمیخواستم سکوت کنم!

_من قاتل نیستم من اردوان رو نکشتم من فقط بخاطر تینا مجبور شدم قتل رو به گردن بگیرم ، تینا داشت ازدواج میکرد نمیدونم اون شب چیشد برای چی اردوان کشته شد اما اینو میدونم من قاتل نیستم من وقتی رسیدم اردوان کشته شده بود میفهمی خسته شدم از اینکه هر لحظه به چشم یه هرزه یا قاتل بهم نگاه کنید خسته شدم

و همونجا سر خوردم روی زمین نشستم گریه سر دادم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن