آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۷

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_تو قاتل اردوان نیستی!
با شنیدن این حرف اردلان به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم خیلی وحشتناک شده بود داشتم ازش میترسیدم اما مجبور بودم سکوت کنم نمیخواستم بیشتر از اینی که هست عصبیش کنم من خواسته یا ناخواسته وقتی عصبی شده بودم تموم واقعیت هایی رو که پنهون کرده بودم به زبون آورده بودم ، صدای فریاد اردلان من رو به خودم آورد
_با توام جواب من و بده تینا اردوان رو کشته آره !؟
با درد بهش خیره شدم و اسمش رو با عجز صدا زدم:
_اردلان
عصبی لبخندی زد و گفت:
_تموم این مدت من رو بازی دادید آره ، اون خواهرت داداشم رو کشته بود چرا این همه مدت سکوت کردی هان چرا گذاشتی بهت انگ قاتل بزنن باتوام
بدون اینکه جوابش رو بدم گفتم:
_امیر میدونست
با شنیدن این حرف من اخماش بشدت توهم رفت و با خشم غرید:
_چی
_امیر میدونست من قاتل نیستم اون از همه چیز خبرداشته تموم این مدت
اردلان جوری که انگار گیج شده باشه گفت:
_از چی داری صحبت میکنی هان !؟
اشکام با شدت روی گونه هام جاری شده بودند خیلی خسته شده بودم از اینکه هر روز یه ماجرای جدید رو دوره کنم
_اردلان خسته شدم میشه بس کنی !؟
_نه
بعدش به چشمهام خیره شد بازوم رو داخل دستاش گرفت و گفت:
_زود باش همه چیز رو برام تعریف کن همین الان میخوام تموم واقعیت هارو بفهمم
حالا که من لو داده بودم دیگه پنهون کردن واقعیت ها چه سودی داشت آخه ، تموم واقعیت هایی که اتفاق افتاده بودم رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا این همه مدت سکوت کردی ؟!
_بخاطر خواهرم
نیشخندی زد
_پس چرا امشب دهن باز کردی برای گفتن این واقعیت ها !؟
_چون خسته شدم از اینکه هر روز بهم انگ هرزه بودن بزنی از اینکه هر روز مجبورم بشم ازت کتک بخورم من تحملم تموم شده بود بعدش هم ….
ساکت شدم که ابرویی بالا انداخت و خش دار گفت:
_بعدش چی !؟
باید این سکوت رو میشکستم
_خیلی سئوال هایی هست که ذهن من رو درگیر کرده ، اون شب اردوان چرا کشته شد ، چرا امیر میدونست من قاتل اردوان نیستم همه ی اینا بهم فشار آورده میفهمی !؟
_خواهرت باید تقاص پس بده
با شنیدن این حرف اردلان رنگ از صورتم پرید وحشت زده بهش خیره شدم و نالیدم:
_میخوای چیکار بکنی اردلان با خواهرم کاری نداشته باش!

با شنیدن این حرف من پوزخندی روی لبهاش نشست خم شد تو صورتم و با صدای خش دار و بمی گفت:
_خواهرت ذره ذره تقاص پس میده اما اونجوری که من میخوام ، خودش با زبون خودش میاد همه چیز رو اعتراف میکنه دونه دونه!
ترسیده بهش خیره شدم اون میخواست چیکار کنه اردلان هیچ حرفی رو بی دلیل نمیزد با صدای گرفته ای گفتم:
_خواهرم عمدی کاری رو انجام نداده باهاش کاری نداشته باش اردلان اون ….
وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
_تو نمیخواد به فکر اون باشی براش دل بسوزونی اون اگه تو ذره ای براش مهم بودی این همه سال سکوت نمیکرد تا تو مجازات بشی حتی وقتی داشتی قصاص میشدی اون هم بیگناه اون سکوت کرده بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود همه ی حرف های اردلان حقیقت داشت اما من با وجود دونستن همه ی اینا باز هم خواهرم رو دوست داشتم بهش خیره شدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_اما من دوستش دارم
اردلان به چشمهام خیره شد سکوت کرده بود
_میخوای با من چیکار کنی طلاقم میدی !؟
با شنیدن اسم طلاق دوباره چشمهاش قرمز شد و رگ گردنش برآمده با خشم بهم خیره شد و گفت:
_مثل اینکه خیلی دوست داری طلاق بگیری آره !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_آره!
اما این اصلا واقعیت نداشت من دوست نداشتم از اردلان جدا بشم من دوستش داشتم عاشقش شده بودم برای همین بود که امشب همه چی بهم فشار آورد و باعث شد حقیقت رو بهش بگم
_ موهات هم رنگ دندونات بشه هم طلاقت نمیدم پس این فکر رو از سرت بنداز بیرون فهمیدی !؟
با شنیدن صدای عصبیش به چشمهاش خیره شدم آب دهنم رو به سختی فرو بردم لب تر کردم و گفتم:
_چرا من و طلاق نمیدی تو که همه ی واقعیت ها رو فهمیدی میدونی حالا من قاتل نیستم مگه بخاطر انتقام باهام ازدواج نکرده بودی حالا که واقعیت رو فهمیدی میخوای انتقام چی رو از من بگیری !؟
_حتی اگه این انتقام تموم هم بشه من باز هم دست از تو برنمیدارم تو از اون شب جسمت مال من شد روحت هم باید مال من باشه جز این هیچ چاره ای نداری تو خاندان ما رسم نیست زنمون رو طلاق بدیم فهمیدی !؟
_میخوای تا آخر عمرت با زنی زندگی کنی که دوستش نداری !؟
_به تو ربطی نداره
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم من چقدر این نامرد رو دوست داشتم اما اینطور که معلوم بود اون حتی ذره ای هم من و دوست نداشت آه دلسوزی کشیدم که اردلان بلند شد از خونه رفت بیرون فقط داشتم دعا میکردم همه چیز درست بشه! درست مثل گذشته

_زود باش آماده شو امشب مهمون داریم
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و پرسیدم:
_مهمون !؟
پوزخندی روی لبهاش نشست و در حالی که داشت خیره خیره نگاهم میکرد گفت:
_آره قراره خواهرت همراه شوهرش امشب دعوت کنم اینجا
با شنیدن این حرفش وحشت زده بهش خیره شدم و با ترس گفتم:
_میخوای چیکار کنی اردلان تو رو خدا با خواهرم کاری نداشته باش
با شنیدن این حرف من لبخندی کنج لبهاش نشست
_من با خواهرت کاری ندارم چرا انقدر ترسیدی
_اردلان انتقامت رو از من بگیر اما با خواهرم کاری نداشته باش اون ازدواج کرده …..
_داداش من هم میخواست داماد بشه اما خواهر تو بهش رحم نکرد
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با آرامش بهش خیره شدم باید تلاش میکردم تا بهش بفهمونم با خواهرم کاری نداشته باشه
_اون غیرعمد بود اردلان تینا نمیخواست عمدی داداشت رو بکشه اون فقط یه حادثه بود
پوزخندی روی لبهاش نشست عصبی بهم خیره شد و گفت:
_تو هم اینو باور کردی آره !؟
ساکت بهش نگاه کردم اون روز حتی من هم به این باور رسیده بودم که خواهرم غیر عمد اردوان رو کشته و این قتل رو به گردن گرفتم اما امروز شک داشتم مخصوصا با چیزی هایی که دیده بودم پس نمیتونستم خیلی مطمئن ازش دفاع کنم ، لب تر کردم و گفتم:
_میخوای باهاش چیکار کنی !؟
با شنیدن این حرف من لبخند محوی روی لبهاش نشست
_کاری میکنم خودش اعتراف کنه به کاری که کرده
نمیدونستم میخواد چیکار کنه اما اینو هم خیلی خوب میدونستم که اصلا نقشه ی خوبی تو ذهنش نیست نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمهاش شدم
_اردلان شاید تینا واقعا بیگناه باشه اون وقت تو پشیمون میشی
_اگه بیگناه باشه هیچ اتفاقی براش نمیفته اما اگه واقعا گناهکار باشه کاری میکنم روزی هزار بار آرزوی مردن کنه!
با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست نمیدونم چرا اما احساس میکردم اصلا اتفاق های خوبی تو راه نیست
_طهورا
سئوالی بهش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_خوشحالم از اینکه تو قاتل نیستی!
با شنیدن این حرفش تکونی خوردم و بهش خیره شدم یعنی اون هم نسبت به من احساسی داشت !؟ نه ممکن نبود اون به من احساسی داشته باشه اون جز حس تنفر چه احساسی میتونست نسبت به من داشته باشه درست بود فهمیده بود من قاتل اردوان نیستم اما اینو هم خوب میدونست که تینا قاتل اردوان پس چجوری میتونست من رو دوست داشته باشه باید این عشقی که نسبت بهش داشتم رو با خودم به گور میبردم این شکلی شاید آروم میشدم!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن