آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۸

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_من میخوام زن اردلان بشم باید کاری کنی تو رو طلاق بده و دست از این انتقام مسخره برداره تو حتی لیاقت نداری زن اردلان بشی باید تنها بمونی تا …..

وسط حرفش پریدم و خیره به چشمهای آرایش کرده اش شدم و گفتم:

_اگه من لیاقت همسری اردلان رو ندارم لابد تو داری آره !؟

با تنفر بهم خیره شد و گفت:

_تو باعث شدی عشقم کشته بشه حالا هم قصد داری اردلان رو از من بگیری نمیزارم به خواسته ات برسی اینبار تو …

_ببین نمیدونم قصد و نیت تو از اینکارا چیه اما اینو هم خوب میدونم که تو اردلان رو دوست نداری حتی عاشق اردوان هم نبودی انگار وگرنه انقدر زود برای ازدواج دوباره با اردلان که حتی ذره ای نسبت بهت احساس نداره خودت رو پاره نمیکردی

پوزخندی روی لبهاش نشست

_تو از کجا میدونی اردلان نسبت به من حسی نداره !؟

مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و خیره به چشمهای آرایش کرده اش شدم و گفتم:

_نیازی نیست کسی چیزی بگه من خودم دارم میبینم!

_دیشب اردلان خونه نبود درسته !؟

با شنیدن این حرفش اخمام رو توهم کشیدم و گفتم:

_منظورت چیه !؟

لبخند بدجنسی روی لبهاش نشست و خیره به چشمهای من شد و گفت:

_دیشب اردلان پیش من بود کنار من تو بغل من …

_خفه شو

خودمم هم متعجب شده بودم که با این لحن پر از تنفر باهاش حرف زده بودم اما هیچ مشکلی وجود نداشت حقش بود اون یه دختر عوضی بود که فقط قصد داشت من رو روانی کنه وگرنه مطمئن بودم اردلان هیچوقت همچین کاری نمیکنه که با اون رابطه داشته باشه

_چیه نکنه فکر کردی دارم دروغ میگم

_آره داری دروغ میگی چون اردلان انقدر پست و حقیر نشده که با وجود داشتن همسر بیاد سمت کسی مثل تو که یه مدت عاشق داداشش بودی و حالا فارغ شدی عاشق خودش فکر میکنی اردلان انقدر احمقه که چرندیات تو رو باور میکنه !؟

با شنیدن این حرف من عصبی به سمتم حمله ور شد که مچ دستش رو گرفتم و با خشم بهش خیره شدم 

_بهتره دستت رو بیاری پایین من اون طهورا سابق نیستم یه بلایی سرت درمیارم شک نکن

با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد توقع نداشت من بااین لحن باهاش صحبت کنم شاید هم چون همیشه آروم و خونسرد بودم و اینبار عصبی شده بودم ، عصبانیت من هم دلیل داشت دلیلش این بود که من عاشق شده بودم!

 

_خیلی نترس شدی خیلی دوست دارم بفهمم این جرئت رو از کجا پیدا کردی !؟

_وقتی شوهرت رو دوست داشته باشی و احساس خطر کنی اون هم از گرگ هایی مثل تو که کمین کردند حتما همچین رفتاری میکنی

چشم هاش از شدت عصبانیت برق زد و مثل من عصبی گفت:

_گرگ تویی نه من قرار بود اردلان با من ازدواج کنه نه تو ، اردوان رو که عاشقم بود میخواست بیاد خواستگاریم کشتی چرا چون یه هرزه بودی میخواستی خودت رو بندازی بهش دیدی نتونستی کشتیش حالا هم میخوای اردلان رو داشته باشی اما کور خوندی داغش رو به دلت میزارم همونطوری که اردوان رو از من گرفتی.

_تو هیچ حسی نسبت به اردوان نداشتی اینو دیگه الان مطمئن شدم و هیچ شکی نسبت بهش ندارم.

از شدت خشم و تنفر داشت نفس نفس میزد دستم رو برداشتم ، انگشتم رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم:

_خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم چون دفعه بعدی نه حرف میزنم نه تهدید یه راست کاری باهات میکنم که تا عمر داری فراموش نکنی ، از شوهر من فاصله بگیر اردلان الان مال منه شوهر منه به هیچ عنوان هم قصد ندارم شوهرم رو پیشکش کنم و بدمش به تو اگه فکر و خیالی داری بریز دور چون به هیچکدوم از خواسته هات نمیرسی

با شنیدن این حرف من خواست حرفی بزنه اما نگاهش به پشت سر من افتاد ساکت شد و با چشمهای گرد شده به پشت سر من نگاه کرد متعجب به عقب برگشتم ببینم چرا این لال شد یهو ، که با دیدن اردلان من هم ساکت شدم

اردلان با چشمهای قرمز شده اش ایستاده بود و داشت به آزاده نگاه میکرد عصبی به سمتش اومد که آزاده یه قدم به عقب رفت

_اینجا چه غلطی میکنی هان !؟

آزاده با شنیدن این حرف اردلان ترسیده عقب رفت به چهره اش خیره شد و گفت:

_من اومده بودم ….

_اومده بودی تا چرندیاتی رو که به خانواده ام گفتی به طهورا هم بگی درسته ، تو فکر کردی کی هستی که میتونی همچین کسشعرایی تلاوت کنی هان !؟

گیج به اردلان خیره شده بودم یعنی اون میدونست آزاده چه حرف هایی به من زده ، چقدر خنگ شده بودم حتما میدونست که داشت میگفت نفس عمیقی کشیدم

_اردلان

به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:

_بله

_باهاش کاری نداشته باش فقط بهش بگو از زندگی ما بره بیرون !

اردلان با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت پوزخندی کنج لبهاش نشست به سمت آزاده برگشت و خیلی سرد گفت:

_شنیدی که همسرم چی گفت نشنیدی !؟

 

آزاده با عصبانیت نگاهی به من انداخت سپس به سمت اردلان برگشت و گفت:

_طبق حرف عمه من و تو ازدواج میکنیم حالا هر چقدر میخوای من و از خودت دور کن اما آخرش من همسر تو میشم نه این دختره ی نحس قاتل که معلوم نیست چه هرزه بازی در آورده و ….

_دهنت و ببند وگرنه جوری میبندمش تا عمر داری فراموش نکنی هرزه هم معلومه کیه!

با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد با چشمهای گشاد شده بهش خیره شد اردلان خیلی بد باهاش صحبت کرده بود برای همین متعجب شده بود 

_گمشو بیرون همین الان

با شنیدن این حرف اردلان بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنه گذاشت از اتاق رفت بیرون که صدای اردلان باعث شد به سمتش برگردم

_دیگه نمیخوام به هیچ عنوان با آزاده همکلام بشی فهمیدی !؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_من با آزاده اصلا صحبت نمیکنم فقط …

اردلان به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود بهم خیره شد و پر از تحکم گفت:

_آزاده اون آزاده ای که قبلا بود نیست شاید همیشه همین بوده و تظاهر کرده معلوم نیست ، نمیخوام بیشتر از این فعلا چیزی بهت بگم اما اینو بدون اینکه حتی باهاش هم صحبت هم بشی اصلا خوب نیست میفهمی !

_آره

_میتونی بری

_باشه

پرونده ها رو روی میز گذاشته بودم و اومده بودم با اردلان صحبت کنم که آزاده رو دیده بودم و اون هم طبق معمول شروع کرد به چرت پرت گفتن و تهدید کردن من نفس عمیقی کشیدم و با گفتن پرونده ها رو روی میز گذاشتم از اتاق خارج شدم.

* * * * *

_خیلی زود طلاقت رو از پسرم میگیرم

باز عمه اومده بود و میخواست تموم دق و دلی هاش رو روی سر من خالی کنه چون فکر میکرد من قاتل پسرش هستم نفس عمیقی کشیدم و به چشمهاش خیره شدم 

_حرفاتون تموم شد !؟

با شنیدن صدای من انگار بیشتر از قبل عصبی شد چون خیلی ناگهانی به سمتم اومد و سیلی محکمی خوابوند تو گوشم وحشت زده بهش خیره شدم که پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:

_پسرم رو کشتی حالا برای من زبونت هم درازه!

دستم رو روی گونه ام گذاشتم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن