آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۱۹

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

این زن رو نمیشناختم دیگه آیا واقعا این همون عمه مهربون و دوست داشتنی من بود پس چرا انقدر عوض شده بود قلبش پر از سیاهی شده بود ، لبخند تلخی روی لبهام نشست
_اردلان باید من رو طلاق بده نه شما اون هر تصمیمی بگیره من بهش احترام میزارم نمیدونم شما چرا هنوز کینه از من دارید و ….
عمه عصبی میون حرفم پرید و فریاد کشید:
_نمیدونی آره تو پسر من رو کشتی پسر جوون من هنوز حتی داماد هم نشده بود اما توی هرزه اون رو کشتی
ساکت شد اشکاش روی صورتش جاری شدند بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_هر روز خاطراتش جلوی چشمهام هست قلبم تیکه پاره شده مادر نیستی بفهمی چی دارم میکشم من بزرگش کردم با دستای خودم جونم به جون بچه هام وصل اما تو اردوان من رو از گرفتی اون خیلی جوون بود چطوری دلت اومد از من بگیریش هان
عمه روی زمین نشسته بود و با صدای بلند داشت گریه میکرد من همه به گریه افتاده بودم میدونستم خیلی سخته براش غم از دست دادن پسرش کاش میشد برم سمتش آرومش کنم و بهش بگم من مقصر نیستم کاش این جرئت رو داشتم ، صدای اردلان تو خونه پیچید:
_مامان
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم اومد کنار مادرش نشست و سعی داشت آرومش کنه به سختی قدم برداشتم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم میدونستم چقدر سخته من جلوی چشمهاش باشم داخل اتاق که شدم همونجا نشستم و صدای گریه ام بلند شد
* * * * *
_طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و با بغض گفتم:
_خیلی سخته اردلان دارم دیوونه میشم
اردلان با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_باید تحمل کنی طهورا کم مونده بلاخره همه چیز آشکار میشه که اون شب چه اتفاقی افتاده
_خواهرم تینا عاشق اردوان بوده !؟
با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد و حرف رو عوض کرد
_مامان خیلی بیقرار شده هر شب کابوس میبینه
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_همش تقصیر منه!
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_تو هیچ تقصیری نداری طهورا حتی قاتل اردوان هم نیستی تموم این مدت بیگناه مجازات شدی اما همش تقصیر خودت نباید بخاطر خواهرت خودت رو مجازات میکردی
_اما خواهرم داشت عروس میشد من نمیخواستم زندگیش نابود بشه
_به چه قیمتی به قیمت نابود کردن زندگی خودت ، همین خواهرت که بخاطرش حاضر شدی حتی قصاص بشی قبل از همه اون تو طرد کرد میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش با درد چشمهام رو بستم

_گاهی وقتا نباید خودت رو فدا کنی اون هم بخاطر آدم های بی ارزش ، خواهرت اگه بیگناه بود خودش اعتراف میکرد همون موقع و شک نکن بخشیده میشد چون همه میدونستند اون داره ازدواج میکنه عاشق شوهرش هست پس حتما اردوان داشته یه کاری میکرده
به چشمهاش خیره شدم
_منم نامزد داشتم اما هیچکس من رو باور نکرد
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان از شدت خشم قرمز شد و دستاش مشت عصبی بهم خیره شد و با خشم غرید:
_چی
با دیدن صورت اردلان با چشمهای گرد شده از ترس بهش خیره شدم چرا این شکلی شده بود من که حرف بدی نزده بودم با ترس بهش خیره بودم همچنان که صدای عصبیش بلند شد:
_تو واقعا نامزدی داشتی !؟
با ترس سرم رو تکون دادم که با چشمهایی که داشت دو دو میزد هم خیره شد و خش دار گفت:
_دوستش داشتی !؟
_آره
با شنیدن این حرف من بلند شد رفت مات و مبهوت بهش خیره شده بودم چرا داشت اینجوری رفتار میکرد
* * * *
داخل شرکت نشسته بودم چند روز گذشته بود رفتار اردلان خیلی باهام سرد شده بود نمیدونستم دلیل این رفتارش چیه حتی جواب سلام من رو هم نمیداد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم همیشه همینجوری بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه باید غمیگن میبودم!
_طهورا
با شنیدن صدای ارسلان نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_سلام
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_سلام حالت خوبه طهورا !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_سلام ممنون
ارسلان همیشه همین بود خوش برخورد حتی وقتی باهاش نامزدی رو بهم زده بودیم اون میدونست من داشتم قصاص میشدم اما هیچ وقت به خودش اجازه نداد به من توهین کنه یا تهمت بزنه درست برعکس بقیه لبخند تلخی روی لبهام نشست
_خیلی وقته میگذره دلم برات تنگ شده بود طهورا
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست که ادامه داد:
_از دست من ناراحت هستی طهورا !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس چرا انقدر سرد برخورد میکنی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هیچ چیزی مثل گذشته نیست ارسلان خیلی سال گذشته
_ارسلان اینجایی !؟
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و باهاش دست داد اردلان نگاهی به من انداخت که ارسلان بهم خیره شد و گفت:
_میبینمت طهورا فعلا
لبخندی بهش زدم که اردلان با اخم بهم خیره شد لبخند روی لبهام ماسید ارسلان همراه اردلان رفت

قسمت قبل
قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن