آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

صبح به سختی تونستم آماده بشم و بیام شرکت تموم صورتم کبود شده بود داخل آسانسور همراه اردلان بودم داشت به طبقه بالا میرفت تموم مدت سرم رو پایین انداخته بودم تا صورت کبود شده و داغون من رو نبینه نمیخواستم با دیدن وضعیت داغون من خوشحال بشه
_فردا وسایلت رو جمع کن قراره بیای خونه شوهرت
با شنیدن این حرفش بدون اینکه متوجه وضعیت داغون صورتم باشم سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_چی !؟؟
پوزخندی که روی لبهاش بود با دیدن صورت کبود شده و داغون من محو شد جاش رو به اخم داد عجیب بود اما چشمهاش برق عجیبی زد که اصلا نفهمیدم برای چیه با خشم بهم توپید:
_کی این بلا رو سر صورتت آورده!؟
با شنیدن این حرفش سریع مقنعه ام رو جلو کشیدم و گفتم:
_خوردم زمین
عصبی پوزخندی زد و گفت:
_زمین صورتت رو اینجوری داغون کرده
بدون توجه به این حرفش گفتم
_چرا بهم گفتی برای فردا آماده باشم مگه فردا چخبره !؟
در حالی که نگاهش روی کبودی های صورتم بود گفت:
_قراره از این به بعد با شوهرت زندگی کنی بلاخره شوهرت برگشته درست نیست خونه مادر پدرت زندگی کنی
بعدش با نگاه عجیبی بهم خیره شد و ادامه داد:
_کدوم کثافطی همچین بلایی سر صورتت آورده هان !؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_ مگه برات مهمه !؟ چ فرقی به حال تو داره تو هم باهام ازدواج کردی که ازم انتقام بگیری و همچین بلایی سرم دربیاری همه دارند از من انتقام کشته شدن اردوان رو میگیرند
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_هیچکس جز من حق نداره به چیزی که من صاحبش هستم آسیب برسونه فقط من حق دارم ازت انتقام بگیرم فقط من!
با نگاه گیجی بهش خیره شده بودم هنوز حرف هاش رو درست هضم نکرده بودم که آسانسور ایستاد جفتمون پیاده شدیم اردلان بدون هیچ حرفی داخل شرکت شد من هم پشت سرش داخل شدم و به سمت اتاق کار خودم حرکت کردم.
_طهورا خانوم!؟
با شنیدن صدای همایون معاون شرکت و دوست صمیمی اردلان  بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_پرونده هایی که برای ترجمه بهتون داده بودم آماده کردید!؟
_بله خیلی وقته آماده شده
_لطف کنید همشون رو برام ایمیل کنید
_باشه
وقتی رفت دوباره مشغول انجام دادن کار هام شدم که صدای حرصی شبنم اومد:
_وای چقدر رو مخ هستش این دختره!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده باز کی تو رو عصبی کرده اینجوری حرصی شدی !؟
_دوست دختر رئیس
با شنیدن این حرفش برای چند لحظه مات زده بهش خیره شدم ، دوست دختر اردلان نمیدونم چرا اما حس حسادت تموم وجودم رو در برگرفت احساس خاصی نسبت به اردلان داشتم یه جور حس مالکیت درست بود اون من رو فقط برای انتقام عقد کرده بود اما این حسی که داشتم رو هیچ جوره نمیتونستم کنترل کنم
_ چقدر عشوه خرکی داشت میومد کاش میشد یه جوری حالش رو میگرفتم انقدر به خودش میباله انگار کی هست آخه !!
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه چیکار کرده انقدر حرصی شدی !؟
_ بگو چیکار نکرده اون دختره موزی معلوم نیست فازش چیه وارد شرکت شده یه جوری به من گفت برو برام قهوه بیار تا تموم شدن جلسه اردلان جون! انگار من کلفت اونم احمق
_تو بهش چی گفتی !؟
_چی میخواستی بهش بگم ، گفتم دست داری پا داری پاشو خودت برو برای خودت بریز من نه بیکارم نه الاف کلی کار دارم باید انجام بدم بعدش هم اومدم اینجا با حرصی که اون بهم داد اصلا نمیتونم درست حسابی کار کنم
با شنیدن این حرف شبنم با خنده بهش خیره شدم و گفتم:
_قشنگ ریدی بهش پس
لبخندی زد و در حالی که بهم خیره میشد گفت:
_ آره بابا من …
ساکت شد به صورتم دقیق شد و گفت:
_طهورا صورتت چرا کبود شده !؟
با شنیدن این حرفش هول زده مقنعم رو جلو کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست خوردم زمین
با اینکه حرفم رو باور نکرده بود اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و گفت:
_بهتر بود امروز استراحت میکردی وضعیت صورتت خیلی افتضاح
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست دلش خوش بود

به سمت اتاق اردلان حرکت کردم تقه ای زدم و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم در اتاق رو باز کردم و داخل شدم که با دیدن صحنه روبروم دهنم از حیرت و تعجب باز موند اردلان و یه دختره که اصلا نمیشناختمش لب تو لب بودند اون هم با وضعیت خیلی افتضاح صدای عصبی اردلان من رو به خودم آورد
_ بهت اجازه دادم وارد اتاق شدی !؟
با شنیدن این حرفش به من من افتادم
_من  ….
عصبی میون حرفم پرید و فریاد کشید:
_ بیرون!
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم که صدای منشی بلند شد
_چیشد !؟
با شنیدن این حرفش با عجز و ناله بهش خیره شدم و گفتم:
_فکر کنم میخواد اخراجم کنه.
چشمهاش گرد شد و گفت:
_چرا !؟
_چون بی هوا داخل اتاقش شدم!
متعجب بهم خیره شده بود بدون اینکه بیشتر توضیح بدم به سمت اتاقم رفتم دستم رو روی قلبم گذاشتم قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید واقعیتش با دیدن صحن

ه ای که داخل اتاق دیده بودم حس بدی بهم دست داده بود اردلان داشت یه دختر رو میبوسید!
اردلانی که غرورش زبان زد خاص و عام بود و محل سگ به هیج دختری نمیداد همیشه همه ی دخترای فامیل و آشنا چشمشون دنبال اردلان بود اما از اونجایی که اردلان مغرور و متعصب بود هیچکس به خودش اجازه نمیداد بهش نزدیک بشه مخصوصا من که همیشه ازش دوری میکردم ، حالا من زن عقدیش بودم که فقط برای انتقام باهام ازدواج کرده تا شکنجه ام کنه و تو اتاق خودش داشت با دوست دخترش لاس میزد همه چیز خیلی عجیب و پیچیده شده بود باورش سخت بود
_طهورا
با شنیدن صدای منشی سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله !؟
_رئیس باهات کار داره زود باش برو اتاقش!
با شنیدن این حرفش فاتحه ام رو خوندم میدونستم میخواد من رو اخراج کنه مخصوصا اردلان که دنبال انتقام و فرصت بود نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و اینبار منتظر موندم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم اردلان خودش تنها بود و اینبار خبری از اون دختره نبود ، با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_ با من کاری داشتید !؟
_به چ حقی بدون اجازه وارد اتاق من شدی هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید میدونستم میخواد درمورد اخراج من صحبت کنه
_من …
ایستاد و ابروی بالا رفته بهم خیره شد که ساکت شدم و با ترس بهش خیره شدم که پوزخندی زد و گفت:
_چیه چرا نگاهت رنگ ترس گرفته !؟
یعنی انقدر ضایع ترسیده بودم به سمتم اومد روبروم ایستاد خیره به چشمهام شد و گفت:
_دفعه ی بعدی کار امروزت رو تکرار کنی یه کاری میکنم هیچوقت نتونی فراموش کنی فهمیدی !؟

به سختی فقط تونستم سرم رو تکون دادم پوزخندی زد و گفت:
_فردا صبح نمیخواد بیای شرکت وسایلی که داری رو جمع کن میام دنبالت
_ اما …
بدون اینکه بزاره حرفی بزنم وسط حرفم پرید و با صدای خشک و سردی گفت:
_ برو بیرون ترجمه هارو باید تا شب تحویل بدی
خودخواه حتی نزاشت اعتراضی بکنم میدونستم خانواده ام از  خداشون بود من رو اردلان ببره اونا خیلی وقت بود من رو از خانواده طرد کرده بودند و براشون هیچ ارزشی نداشتم  تا شب انقدر ذهنم درگیر بود که اصلا نتونستم درست و حسابی ترجمه هارو آماده کنم
وقتی ساعت کاری تموم شد وسایلم رو جمع کردم و از شرکت خارج شدم کنار ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودم که صدای بوقی من رو به خودم آورد
سرم و بلند کردم با دیدن ماشین مدل بالایی که ایستاده بود با فکر اینکه مزاحم دوباره سرم رو پایین انداختم که صدای بوقش بلند شد هیچ توجهی بهش نشون ندادم که صدای آشنایی اومد:
_بیا سوار شو!
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم بهش خیره شدم بااخم پشت رل نشسته بود و داشت بهم نگاه میکرد
_احتیاجی نیست خودم میرم
با شنیدن این حرفم چنان نگاه وحشتناکی بهم انداخت که احساس کردم خودم رو خیس کردم  ، بدون اینکه هیچ اعتراض دیگه ای بکنم سوار ماشین شدم .
_هر شب با اتوبوس برمیگردی خونه !؟
_تاکسی میگیری برمیگردی دیگه حق نداری منتظر اتوبوس وایستی
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست با چ پولی میتونستم هر روز هر روز با تاکسی برگردم دلش خوش بود با اضافه کاری پولی رو که میگرفتم به سختی کفاف یک ماه رو میداد
تموم مدت تا رسیدن به مقصد جفتمون سکوت کرده بودیم وقتی ماشین ایستاد تشکر خشک و خالی کردم و پیاده شدم اون هم بدون اینکه هیچ حرفی بزنه راهش رو گرفت گرفت داخل خونه شدم هنوز پام رو داخل خونه نزاشته بودم که صدای فریاد داداش طاها بلند شد:
_میکشمت هرزه
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم اما قبل از اینکه چیزی به زبون بیارم طاها موهام رو از زیر مقنعه ام گرفت و محکم کشید که آخی از درد گفتم پرتم کرد روی زمین و با خشم فریاد کشید:
_حالا کارت به جایی رسیده باوجود شوهر با بقیه لاس میزنی هان!؟
بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی
_زنده ات نمیزارم هرزه
کمربندش رو بیرون کشید و محکم بهم ضربه زد که چشهام رو از شدت درد بستم اصلا جرئت اینکه صدایی از خودم دربیارم یا کمک بخوام رو نداشتم هیچکس تو این خونه به داد من نمیرسید و فقط باعث میشد خودم بیش از حد کتک بخورم با چشمهای پر از اشک بهشون خیره شده بودم حتی نمیدونستم چرا الکی دارم کتک میخورم.

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن