آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۰

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_ تو ارسلان رو از کجا میشناسی !؟
دست از غذا خوردن کشیدم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_یه آشنای قدیمی
اردلان پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_مطمئنی اون یه آشنای قدیمی !؟
با شنیدن این حرف اردلان سکوت کردم میدونستم به یه چیزی شک کرده که داره این سئوال رو میپرسه کمی مکث کردم که دوباره صدای اردلان بلند شد:
_چقدر هم میخواست من هوای زنم رو داشته باشم ، وقتی شنید زن من هستی صورتش شده بود شبیه لبو غیرتی شده بود مطمئنی یه آشنای قدیمی !؟
_نه
بعدش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اون یه آشنای قدیمی نیست
اردلان خونسرد بهم خیره شد که دلم رو به دریا زدم گفتم:
_ارسلان نامزد سابق من بود
اردلان با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_پس چرا سعی میکردی این موضوع رو از من پنهان کنی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش زل زدم
_موضوع مهمی نبود که من بخوام ازت پنهان کنم اردلان فقط دوست نداشتم گذشته رو زیررو کنم همین
بعدش بلند شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_بشین سرجات گفتم
با شنیدن این حرفش ترسیده سر جام نشستم و بهش خیره شدم معلوم بود خیلی عصبیه به من خیره شد و گفت:
_کافیه دور بر ارسلان ببینمت طهورا زنده ات نمیزارم
_اما من که ….
با خشم بهم خیره شد که ساکت شد با ترس آب دهنم رو فرو بودم این موقع ها اردلان وحشتناک عصبی میشد و من اصلا نمیتونستم باهاش بحث کنم
_میشه تمومش کنی ؟!

با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:
_چیه دوست داری باهاش رابطه برقرار کنی دوباره آره نکنه با دیدنش دوباره هوایی شدی ، آره دیگه عشق سابق و …
با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و عصبی فریاد کشیدم:
_کافیه
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد و با چشمهای گرد شده از تعجب داشت بهم نگاه میکرد ، قطره اشکی روی گونم چکید با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_من و یه هرزه میبینی آره که هر لحظه با یکی هستم من الان زن تو هستم چه با میل خودم باشه چ نباشه الان زن شرعی و قانونی تو هستم چجوری میتونم بهت خیانت کنم و برم پیش مردی که سال ها قبل من رو ترک کرد تو شرایط سختی که داشتم من چطور میتونستم عاشق همچین مرد ذلیلی باشم
سکوت کردم از شدت عصبانیت و گریه داشتم نفس نفس میزدم اون هم به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد
_اردلان تو واقعا تصور کردی تو ذهنت من همچین آدمی هستم !؟
منتظر بهش خیره شدم اما هیچ جوابی نشنیدم با دیدن سکوتش با صدای بلندی شروع کردم به بلند بلند خندیدن بعدش ساکت شدم و مثل دیوونه ها شروع کردم به گریه کردن که اردلان محکم من رو بغل کرد به سینه اش مشت کوبیدم و با گریه داد زدم:
_ولم کن کثافط
_هیش آروم باش
_چجوری میخوای آروم باشم اون هم بعد از شنیدن حرف هایی که به من زدی هان چجوری روت شد آخه !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_آروم باش طهورا عصبی بودم تند رفتم
ازش جدا شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_باورت میشه من بهت خیانت کنم !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و خیلی محکم با قاطعیت گفت:
_نه
_پس چرا قلبم رو شکستی اردلان حرف هایی که بهم زدی اصلا خوب نبود یعنی من از دید تو انقدر هرزه بودم که ..
_ساکت باش طهورا
دستش رو روی لبم گذاشت کلافه بهم خیره شد و با صدای خش داری گفت:
_با دیدن ارسلان عصبی شدم و اینکه اون نامزد سابق تو بود اما تو بهم نگفته بودی و این موضوع رو مخفی کرده بودی همین باعث شده بیشتر عصبی بشم من نمیخواستم همچین حرف هایی بهت بزنم ، اما انقدر عصبی بودم مخصوصا با حرف هایی که ارسلان زد و غیرت من رو قلقلک داد
چشمهام گرد شد مگه ارسلان چی بهش گفته بود وقتی دستش رو برداشت متعجب بهش خیره شدم و گفتم؛
_اون چی بهت گفته بود که باعث شد انقدر عصبی بشی و حتی نتونی خودت رو کنترل کنی !؟

با شنیدن این حرف من دوباره عصبی شد چنگی تو موهاش کشید و گفت:
_نمیخوام درباره اش صحبت کنم طهورا
نمیدونستم ارسلان چی بهش گفته که تا این حد عصبی شده اما اینو هم خیلی خوب میدونستم که اصلا چیز خوبی نگفته نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد
_طهورا
_بله
_معذرت میخوام
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم متعجب شده بودم که اون داشت از من معذرت خواهی میکرد واقعیتش درک کردنش یکم سخت بود چون اردلان انقدر مغرور و خودخواه بود که خیلی کم پیش میومد از کسی معذرت خواهی کنه
_فردا قراره بریم مهمونی چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو باشه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه اما کجا قراره بریم مهمونی !؟
با لبخند خاصی بهم خیره شد و گفت:
_سوپرایزه
با شنیدن این حرفش اصلا حس خوبی بهم دست نداد مخصوصا لبخند روی لبهاش نمیدونم چرا اما احساس میکردم اتفاق بدی قراره بیفته نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم که صداش بلند شد:
_از چیزی نترس و بهم اعتماد کن طهورا
_من که نترسیدم
_از چشمهات مشخص چقدر ترسیدی
آره ترسیده بودم اما نه بخاطر اون چیزی که اون داشت فکرش رو میکرد بلکه بخاطر چیز دیگه ای اما نمیخواستم این موضوع رو کش بدم.
* * * * *
با دیدن آزاده که لباس سفید رنگ بلندی پوشیده بود و آرایش خیلی غلیظی روی صورتش انجام داده بود ، صورتم جمع شد این چرا خودش رو شبیه دلقک ها درست کرده بود آخه این چه ریخت و قیافه ای بود که واسه ی خودش درست کرده بود ، به سمت اردلان رفت و بازوش رو گرفت در عین تعجب اردلان با لبخند بهش خیره شد قلبم داشت از طپش وایمیستاد چخبر شده بود اینجا چرا اردلان هیچ واکنشی نشون نداد و پسش نزد
_برای چی اومدی اینجا میخوای زجر بکشی آره !؟
با شنیدن صدای تینا خواهرم به سمتش برگشتم متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_منظورت چیه مگه اینجا چخبره !؟
پوزخندی زد و گفت:
_میخوای بگی اصلا خبر نداری اینجا چخبره !؟
_نه من واقعا نمیدونم اینجا چخبره چرا داری با نیش و کنایه حرف میزنی !؟
_اگه نمیدونستی پس اینجا چیکار میکنی ، اون هم نامزدی شوهرت اردلان با معشوقه ی سابق داداشش آزاده
با شنیدن این حرفش تکون شدیدی خوردم و ناباور بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی !

قسمت قبل
قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن