آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۱

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

تینا با دیدن صورت شکه و ناباور من انگار فهمید من از هیچی خبر نداشتم چون دستپاچه شد و نگران به سمتم اومد دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:
_حالت خوبه چرا این شکلی شدی اگه تو خبر نداشتی پس اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو مطمئنی که ….
ساکت شدم که تینا با تاسف به من خیره شد و گفت:
_آره
آه تلخی کشیدم اردلان قصدش چی بود میخواست انتقام چی رو از من بگیره حالا که همه ی واقعیت ها رو میدونست خدایا این حق من نیست این همه شکنجه شدن و زجر کشیدن شوهر تینا اومد و صداش زد که تینا رفت نگاهم به اردلان افتاد که داشت به من نگاه میکرد دیگه نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد نامزدی اون دو تا باشم اومدم برم که صدای عصبی مامان اومد:
_این اینجا چیکار میکنه دختره ی بی آبرو
به سمتش برگشتم دقیقا روبروی من بودند همراه بابا و پدر بزرگ ، پدر بزرگ نگاهی به من انداخت و خطاب به مامان گفت:
_عروس کافیه نمیخوام صدات رو بشنوم
مامان شکه گفت:
_آقاجون
_ساکت!
با لبخند به پدر بزرگ خیره شدم همین حرفش برای من یه دنیا بود حداقل اون اگه باهام صحبت نکرد اما من رو متهم نکرد و تحقیر نکرد اومدم برم که اسمم رو صدا زد:
_طهورا
با شنیدن صداش ایستادم سرم و بلند کردم و سئوالی بهش نگاه کردم که گفت:
_من هیچکدوم از اتفاق هایی که افتاد رو باور ندارم ، امیدوارم یه روز سر عقل بیای و همه چیز رو اعتراف کنی از چشمهات مشخص چه درد و عذابی داری میکشی الان هم برو از این مهمونی نمیخواد خودت رو تحقیر کنی اردلان اگه ذره ای غیرت داشت تو رو اینجا نمیاورد ، آدم با دشمنش هم همچین کاری نمیکنه
حرف های پدر بزرگ همیشه منطقی و به جا بود
_ممنون
فقط همین رو تونستم بگم و بدون اینکه دیگه چیزی بگم گذاشتم از اون مهمونی کذایی خارج شدم ، نمیخواستم برم سمت خونه همه چیز داشت دیوونه ام میکرد همش تصویر آزاده و اردلان جلوی چشمهای من داشت رژه میرفت نمیتونستم چجوری اون صحنه رو فراموش کنم.
اردلان چجوری تونست باهام همچین کاری کنه اون که فهمید من بیگناهم اینبار میخواست انتقام چی رو از من بگیره اون که میدونست من چقدر دوستش دارم!یعنی نمیدونست از نگاه های بیقرارم از قلب بیتابم
تقریبا دم دمای صبح بود که به سمت خونه رفتم بی حال داخل خونه شدم که صدای اردلان اومد:
_رسیدن به خیر خوش گذشت
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم دوست داشتم فریاد بزنم اما فقط سکوت اختیار کردم دوست نداشتم حرف ناراحت کننده ای بهش بزنم

بی توجه بهش خواستم به سمت اتاقم برم که اینبار فریاد کشید:
_وایستا
ایستادم اما به سمتش برنگشتم داغون بودم میخواستم برم داخل اتاق و ساعت ها بشینم بخاطر حال و روزی که داشتم گریه کنم اما اگه اردلان دست از سر من برمیداشت
_چرا بدون اینکه هیچ خبری به من بدی از مهمونی گذاشتی رفتی هان کدوم گوری بودی تا این وقت صبح !؟
باز هم سکوت ، انگار عصبی شد بخاطر دیدن سکوت من چون به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_با توام تا این وقت صبح کجا بودی !؟
با چشمهای قرمز شده ام زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
_بغل دوست پسرم بودم حالا راحت شدی ….
با خوردن سیلی محکمی ساکت شد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس میکردم ، اما دوباره بهش زل زدم
_تو گوه خوردی همچین زری زدی میفهمی !؟
لبخندی روی لبهام نشست و با لحن تلخی گفتم:
_تو حق داری نامزد کنی من حق ندارم دوست پسر داشته باشم !؟
با شنیدن این حرف من چند ثانیه سکوت کرد انگار فهمید چی باعث شده انقدر داغون باشم با صدای خش داری گفت:
_هیچ چیز اونطوری که تو فکر میکنی نیست !
_آره
با شنیدن این حرف من کلافه گفت:
_اینجوری نباش طهورا اون نامزدی صوری بود من ….
با شنیدن این حرفش شروع کردم با صدای بلند خندیدن اون نامزدی اصلا صوری نبود برق تو چشمهای آزاده و خانواده اش کاش میشد همه رو فراموش کنم
_به من دروغ نگو اردلان من خودم شاهد نگاه هات بهش بودم میتونم بفهمم دوستش داری
بعد تموم شدن حرفم بغض کردم که صداش بلند شد
_کی این چرندیات رو بهت گفته هان !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_نیازی نیست کسی حرفی بزنه من خودم همه چیز رو میبینم درضمن اگه اون نامزدی صوری بود چرا من و بردی هان بدون اینکه حتی بهم بگی اونجا چخبره تو قصد داشتی من و خورد کنی ازم انتقام بگیری
_دیوونه نشو طهورا داری اشتباه میکنی
مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن من داشتم اشتباه میکردم عجب وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_بسه اردلان
ساکت شد اون باید میفهمید من بازیچه ی دستش نیستم نمیتونه باهام بازی کنه
_من خیلی زود بعد تموم شدن این ماجرا طلاقم رو ازت میگیرم و تو با هر کی دوست داشتی میتونی ازدواج کنی میدونم این یه ازدواج اجباری بود تو قصدت از ازدواج ما دوتا فقط انتقام بود من هم نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم یه مقدار که گذشت درخواست طلاق میدم
بعد تموم شدن حرف هام خواستم برم که صداش بلند شد:
_اما من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم

کلافه داشتم کار های ترجمه شرکت رو انجام میدادم لعنت به همه چیز نمیتونستم اصلا درست تمرکز کنم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم نگاهی به ورقه ی کاغذ روبروم انداختم خواستم شروع کنم که صدای آزاده اومد
_تو که هنوز اینجایی !
سرم رو بلند کردم بهش زل زدم ، لباس مشکی که بخاطر عزای اردوان میپوشید رو از تنش بیرون آورده بود و یه لباس مضحک قرمز پوشیده بود با صورتی که خیلی غلیظ آرایش شده بود بی اختیار شروع کردم به خندیدن که متعجب بهم خیره شد یهو اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت:
_نکنه دیوونه شدی
وقتی خنده ام تموم شد نگاهم رو بهش دوختم
_خیلی باحال شدی ، یعنی اینکه شبیه دلقک های سیرک شدی یه نگاه تو آینه به خودت بنداز
با شنیدن این حرف من عصبی شد چشمهاش خشمگین شد
_حسودیت شده برای همین داری چرت و پرت میگی چون اردلان دیشب با من نامزد شد و من رو دوست داره از این داره میسوزی اما میدونی چیه اون هیچوقت عاشق یه قاتل نمیشه اینو مطمئن باش
_ و هیچوقت عاشق معشوقه داداشش نمیشه!
خشک شده سر جاش ایستاده بود رنگ از صورتش پریده بود دلیل رنگ پریدگی صورتش چی بود
منتظر بودم عصبی بشه و یه چیزی بگه اما اون سکوت کرده بود من هم با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم که صدای اردلان اومد:
_ تو اینجایی !
آزاده با شنیدن صدای اردلان دوباره برگشت به حالت اولش به سمت اردلان برگشت لبخندی روی لبهاش نشوند و با ناز عشوه گفت:
_آره داشتم رد میشدم یهویی گذرم افتاد اینجا بریم اتاقت !؟
اردلان سری به نشونه ی تائید تکون داد و بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه همراه آزاده به سمت اتاقش رفتند دوست داشتم یه دعوا درست حسابی باهاش راه بندازم اردلان شوهر من بود اما اون داشت پررویی میکرد
_طهورا
با شنیدن صدای لیلین کارمند جدید شرکت حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
با دیدن صورت پر از حرص من لبخند قشنگی زد و گفت:
_عزیزم انقدر خودت رد ناراحت نکن اون دختره همیشه اعصاب خورد کن شک نکن یه روز هم رئیس عصبی میشه پرتش میکنه از شرکت بیرون ، با منم رفتار درستی نداشت من خودم نامزد دارم اما اون فکر میکرد به رئیس شرکت چشم دارم برای همین باهام بشدت تند برخورد میکرد
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_دیوونه اس
_دقیقا
با هم شروع کردیم به خندیدن ، وایستا من حساب این آزاده رو میرسیدم حالا میخوای برای شوهر من ناز و عشوه بیای درسته اردلان هیچ حسی نسبت به من نداشت اما که من داشتم و اون شوهر من بود پس تا موقعی که شوهر من بود حق نداشت به اون عفریته نزدیک بشه با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست

قسمت قبل
قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن