آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۲

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

_ انگار امروز خیلی بهت خوش گذشته کپکت داره خروس میخونه !
اردلان با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شده
لبخند عصبی زدم و گفتم:
_من چرا باید به اون دختره حسودی کنم آخه مگه چی داره که من ندارم ، درضمن اون باید به من حسودی کنه نه من
اردلان به سمتم اومد یه تیکه از موهام رو تو دستش گرفت و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
_اما من هیچکس به چشمم نمیاد که بهش نگاه کنم به تنها کسی که حسودی میکنم همسرم!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با شدت داشت خودش رو میکوبید ، ساکت به چشمهای همدیگه خیره شده بودیم که اردلان سکوت بین ما رو شکست و با صدای خش دار و بمی گفت:
_آزاده فقط موقت باهاش هستم میخوام درمورد اردوان و خواهرت تینا یه سری اطلاعات بدست بیارم میدونم که اون از یه چیز هایی خبر داره که ما دوتا روحمون بی خبره
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد و لبخندی روی لبهام نشست پس عاشقش نبود
چقدر اذیت شده بودم من فکر میکردم اردلان آزاده رو دوست داره اما اردلان واقعا یه دیوونه بود
میتونست همون اول این قضیه رو برام تعریف کنه!
_واقعا یه دیوونه هستی
اردلان خیلی مردونه شروع کرد به خندیدن محو خنده هاش شده بودم این مرد روبروم خیلی برام خاص شده بود نمیدونم از چه زمانی اما اینو هم خیلی میدونستم که چقدر عاشقش هستم و نسبت بهش احساس خوبی دارم بی اختیار گفتم
_خیلی قشنگ میخندی
با دیدن نگاهش تازه فهمیدم چه گندی زدم تک سرفه ای کردم خواستم جمع و جور کنم که صداش بلند شد
_اما به زیبایی لبخند تو نیست
خدایا این چش شده بود امشب نکنه قصد داشت قلب عاشق من رو دیوونه کنه!
کاش میشد فریاد بزنم تو صورتش و بهش بگم چقدر عاشقش هستم اما فقط سکوت کردم

حالا که میدونستم اردلان چرا با آزاده نامزد کرده خیالم راحت شده بود اما حس حسادت هنوز با من بود و چشم نداشتم اون رو کنار اردلان ببینم این اصلا دست خودم نبود و انگار اردلان این رو خیلی خوب فهمیده بود چون سعی میکرد جلوی چشمهای من کنارش نباشه و باهاش قرار نزاره
با شنیدن صدای زنگ خونه رفتم در رو باز کردم با دیدن بابا و مامانم متعجب بهشون خیره شدم که صدای خشک بابا بلند شد:
_قصد نداری بری کنار !؟
با شنیدن این حرفش کنار رفتم و با صدایی که از ته گلوم درمیومد گفتم:
_بفرمائید داخل
بابا و مامان بدون نگاه کردن به من اومدند داخل به سمت سالن رفتند و نشستند ، نمیدونستم برای چی اومده بودند و باهام چیکار داشتند سری تکون دادم و به سمت سالن رفتم با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی لازم ندارید !
بابا نگاه سردش رو بهم دوخت و گفت:
_نه ما نیومدیم مهمونی ، بیابشین میخوایم باهات اتمام حجت کنیم و بریم فقط همین
روی مبل روبروش نشستم که صدای مامان بلند شد:
_میدونی که آزاده با اردلان قراره ازدواج کنه
_خوب آره !؟
صدای خونسرد بابا اومد
_تو باید از اردلان طلاق بگیری و یه زندگی دیگه دور از همه برای خودت شروع کنی شنیدی ، تو یکبار زندگی آزاده رو نابود کردی و خواهرم رو عزادار اینبار نمیتونم بهت اجازه بدم زندگی چند نفر رو خراب کنی
شکه بهش خیره شده بودم باورم نمیشد اومده بودند اینجا تا درمورد همچین مسائلی صحبت کنند و از من بخوان تا شوهرم رو تقدیم آزاده کنم اونا پدر و مادر من بودند درست بود اونا فکر میکردند من قاتل هستم برای همین طردم کردند اما بچشون بودم از گوشت و خون خودشون بودم پس چرا قصد داشتند همچین کاری باهام انجام بدند
_شما برای همین اومدید !؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و با تمسخر گفت:
_نکنه فکر کردی اومدیم دیدن تو هان !؟
با شنیدن این حرفش تلخ خندیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نه اما فکر نمیکردم اومدید اینجا تا از من بخواید شوهرم رو ترک کنم و پیشکش یکی دیگه کنم ، چطور این همه سنگدل شدید من بچه ی شما هستم از گوشت خون خودتون اون وقت شما خیلی راحت دارید درمورد تباه کردن زندگی خودم صحبت میکنید خیلی بی رحم شدید
_نه به اندازه تو
به چشمهای سرد بابا خیره شدم و گفتم:
_به روز پشیمون میشی بابا اما اون روز من شما رو نمیبخشم بابت تموم روز های بدی که داشتم
بعدش بلند شدم که بابا و مامان هم بلند شدند و صدای خشک و سرد بابا بلند شد:
_من هیچوقت نیاز به بخشش تو ندارم ، خیلی زود یا خودت میری از زندگی اردلان بیرون یا ما مجبورت میکنم شک نکن اردلان خودش هم چشم دیدن قاتلی مثل تو رو نداره پس انقدر برای خودت خیالبافی نکن

از سر جام بلند شدم سرد به جفتشون خیره شدم و گفتم‌ :
_جفتتون برید بیرون دیگه هم هیچوقت قصد ندارم شما رو ببینم خیلی وقته من رو از زندگیتون انداختید بیرون من هم امروز شما رو برای همیشه از زندگیم پرت میکنم بیرون
بعدش به سمت در رفتم و باز کردم زیاد طول نکشید که بابا همراه مامان اومد ، بابا نگاه بدی بهم انداخت و گفت :
_زیاد به خودت امیدوار نباش اردلان حتی عاشق تو هم نیست که زیاد تو رو نگه داره خیلی زود عاشق آزاده میشه و اون وقت طلاقت میده
بعدش همراه مامان گذاشتند رفتند ، با رفتنشون در خونه رو محکم بستم و همونجا نشستم شروع کردم به گریه کردن اصلا باورم نمیشد همچین خانواده ای داشته باشم ، حق داشتند از من متنفر باشند بخاطر کاری که فکر میکردند انجام دادم اما من دخترشون بودم از گوشت خون خودشون بودم چجوری میتونستند انقدر سنگدل و بی رحم باشند ، که چشمشون رو روی همه چیز ببندند
خدایا مگه میشد یه خانواده تا این حد سنگدل باشند آه تلخی کشیدم ، نمیدونم چقدر همونجا نشسته بودم داشتم بخاطر زندگی تلخی که داشتم گریه میکردم حتی متوجه نشده بودم اردلان اومده
_ طهورا
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم ، نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی کنارم نشست و با صدای خش دار شده ای گفت :
_برای چی گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_شاید بخاطر داشتن همچین خانواده ای نشستم دارم گریه میکنم ، شاید هم بخاطر زندگی نکبت بار خودم
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با عصبانیت گفت :
_درست حرف بزن ببینم چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای خش دار شده ای گفتم :
_بابا و مامانم اومده بودند
با شنیدن این حرف من گره ی اخماش تنگ تر شد و گفت :
_برای چی !؟
پوزخندی روی لبهام نشست
_تا از زندگی تو و آزاده برم بیرون ، من یکبار زندگی آزاده رو خراب کرده بودم عشقش رو کشته بودم حالا باید بهش فرصت دوباره میدادم و از تو طلاق بگیرم ، اما میدونی من از هیچکدوم اینا ناراحت نشدم میدونی چرا !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چرا !؟
_چون هیچکدوم این حرفا قلب من رو آتیش نزد ، چون این تصمیمی که من باید بگیرم و من میدونم هیچ اشتباهی مرتکب نشدم که حالا بخوام بخاطرش فداکاری کنم و شوهرم رو تقدیم کنم به آزاده ، قلب من از این آتیش گرفت که خانواده ام من رو از قلبشون از زندگیشون انداختند بیرون اونا اومده بودند میگفتند طلاقت رو بگیر و برای همیشه از این شهر برو این اصلا عادلانه نیست !
_ و تو الان بخاطر همچین خانواده ای ناراحت شدی !؟
قطره اشکی روی گونه ام چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ اونا خانواده ی من بودند اردلان میتونی بفهمی چه حس مزخرفی داشتم مخصوصا با شنیدن حرف هاشون ، احساس میکنم خیلی تنها شدم .

اردلان با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد که دستام رو دورش حلقه کردم و شروع کردم به گریه کردن احتیاج داشتم به این آغوش تا آروم بشم من امروز به اندازه ی تموم سال هایی که گذشت احساس تنهایی میکردم ، امروز برای اولین بار بود که همچین حس مزخرفی داشتم انگار هیچ خانواده ای نداشتم ، اردلان تموم مدت سکوت کرده بود و فقط آروم داشت پشت من رو نوازش میکرد وقتی ساکت شدم به سمتم برگشت و به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت :
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_نه
اردلان با آرامش بهم خیره شد و گفت :
_تو هیچوقت تنها نیستی طهورا تا موقعی که من زنده هستم ، بهت قول میدم قاتل واقعی اردوان رو به سزای کارش میرسونم و دلیل اینکه چرا همچین کاری کرده رو میفهمم همه از کار هایی که باهات انجام دادند پشیمون میشند
با صدای گرفته ای گفتم :
_من پشیمونی نمیخوام
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ پس تو چی میخوای !؟
_ فقط میخوام دلیل کشته شدن اردوان رو بفهمم واقعیتی رو که من بخاطرش این همه تحقیر شدم طرد شدم و شکنجه شدم ، دوست دارم تموم دوست فامیل واقعیت رو بفهمند همونایی که حتی نمیدونستند قضیه چیه و بدترین حرف های ممکن بهم تحویل میدادند
_نگران نباش همه چیز به موقعش درست میشه ، تو هم اون زمان خیلی اشتباه کردی که همچین چیزی رو به گردن گرفتی
_دوست نداشتم مراسم ازدواج خواهرم تینا خراب بشه !،
اردلان با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_الان وقتی برای پشیمونی نیست ، اما میتونی جبران کنی و عاقل تر باشی البته در کنار من
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_اردلان
_جان
با شنیدن این حرفش برای چند ثانیه مات و مبهوت با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم که با دیدن نگاه گرم و سوزانش سریع چشم ازش گرفتم و گفتم :
_ممنون
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_بابت
_ کار هایی که برای من انجام دادی .
_هنوز هیچ کاری انجام ندادم پس نیازی نیست تشکر کنی
با شنیدن این حرفش لبخند محوی کنج لبهام نشست ، اردلان خیلی کار ها برای من انجام داده بود که حتی خودش هم نمیدونست چی ، کاش میشد یه جور دیگه ای باهاش آشنا میشدم شاید اون وقت عاشقم میشد !

سلام نفسای من حالتون چطوره ؟
عزیزان پارت ۶۷ رو زودتر داخل کانال محافظمون میزاریم هر شب حتما همتون داخل کانال محافظمون جوین شید چون فیلترینگ زیاد شده و ۶تا کانال رمان دیشب فیلتر شدن

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن