آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۳

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

نصف شب شده بود اما هنوز اردلان نیومده بود دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید تا صبح داشتم تو خونه راه میرفتم اما هیچ خبری از اردلان نشد ، نگاهی به ساعت انداختم هفت صبح شده بود باید کم کم آماده میشدم برای رفتن به شرکت اما خیلی نگران اردلان بودم از دیشب نیومده بود خونه حتی به گوشیش هم جواب نمیداد .
* * * * *
نگاهم به اردلان افتاد که خیلی مرتب با سر و وضع شیک اومده بود شرکت پس دیشب کجا بود که امروز این همه به خودش رسیده بود فکر های مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود داشتم دیوونه میشدم ، سری تکون دادم تا این افکار آزار دهنده رو پس بزنم .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من خیلی سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بفرمائید
صدای آشنایی داخل گوشی پیچید :
_ دیشب تنهایی خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آزاده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم تا آروم باشم نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ تو چی داری میگی منظورت چیه !؟
قهقه ی بلندی زد و گفت :
_دیشب اردلان پیش من بود
با شنیدن این حرفش حس کردم از بلندی یه کوه سقوط کردم دستم رو روی قلبم گذاشتم که آزاده انگار فهمید من الان چه حال بدی دارم چون با لحن خاصی ادامه داد :
_یه شب خیلی رمانتیک داشتیم نمیدونی چه شبی بود تو بغلش بودم‌ اون هم خیلی من و دوست داشت آخ که چه حس خوبی داشت نمیتونی حتی تصور کنی چجوری عاشقانه من رو میبوسید و مثل یه بت باهام رفتار میکرد ….
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم قطع کردم ، عوضی بی شرم حیا چجوری روش میشد همچین چیزی بهم بگه کاش جرئتش رو داشتم و الان میرفتم اتاق اردلان بازخواستش میکردم دیشب پیش آزاده چه غلطی میکرده مگه نگفت همه ی اینا یه نقشه اس پس یه شب رمانتیک داشتن باهاش چی بود این وسط داشتم دیوونه میشدم پی در پی نفس عمیق میکشیدم که صدای اردلان اومد :
_طهورا
با شنیدن صداش خشمگین سرم و بلند کردم بهش نگاه کردم و گفتم :
_بله
با شنیدن صدای خشمگین من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ هیچی
_ پس دلیل این همه عصبانیت تو چیه برای چی اینجوری جبهه گرفتی چیزی شده !؟
خیلی دوست داشتم بهش بگم به تو چه ربطی داره اما ساکت بهش نگاه کردم که به سمتم اومد و گفت :
_چشمهات خیلی قرمز شده چرا !؟
با کنایه گفتم :
_چون دیشب نگران یه نفر بودم و خبری ازش نبود نتونستم بخوابم اما گویا به اون یه نفر خیلی خوش گذشته و شب رمانتیکی داشته .

با شنیدن این حرف من اردلان اخماش رو تو هم کشید و عصبی گفت :
_ این مزخرفات چیه داری میگی ، چه شب رمانتیکی من دیشب تموم مدت پیش مادرم بیمارستان بودم چون حالش بد شده بود .
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم باورم نمیشد ، یعنی عمه مریض شده بود و اردلان دیشب پیش اون بوده پس حرف هایی که آزاده زده بود چی اون از کجا میدونست عمه اینا بیمارستان هستند .
_ حال عمه چطوره !؟
با صدای خش دار و بمی گفت :
_ حالش بهتر شد و مرخص شد .
با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_اگه چیزی نیاز بود به من خبر بده .
_ باشه
چند دقیقه گذشت که بلاخره اردلان سکوت رو شکست و بعد از گذشت چند دقیقه با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا فکر کردی من دیشب پیش کسی بودم یعنی تا این حد تصور من تو ذهنت خراب شده اس !؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_نه
_ پس چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه !؟
_ آزاده باهام تماس گرفت .
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_که اینطور اون وقت چی بهت گفت که تا این حد به هم ریختی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ به تو هیچ ربطی نداره پس ساکت باش .
اومدم از کنارش رد بشم که صداش اومد :
_وایستا ببینم
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ دیگه به حرف های مزخرفش گوش نده .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست خیلی تلخ بود
_ چجوری باید به حرف هاش گوش ندم ، وقتی تو تموم دیشب رو اصلا خونه نبودی و اون بهم امروز زنگ زد و با هزار تا نیش و کنایه گفت دیشب پیشش بودی و یه شب خیلی عالی رمانتیک رو گذروندی میخواستی باور نکنم !؟
دو تا از بازوی های من رو داخل دستش گرفت و با صدای عصبی گفت :
_ چرا نمیخوای به حرف های من گوش بدی !؟
_آخه چی رو باید گوش بدم آخه من تموم چیز هایی که باید رو میدونم ، نمیخوام بیشتر از این باهات صحبت کنم .
_ ببین طهورا هیچ رابطه ای بین من و آزاده نیست
_ اگه باهاش رابطه نداشتی ….
ساکت شدم دوست نداشتم دیگه درمورد همچین چیزی صحبت کنم حالم داشت بد میشد مخصوصا تو این وضعیت هایی که داشتیم .

چند روز گذشته بود تو این مدت اردلان خیلی تلاش کرد تا همه چیز رو برای من توضیح بده ولی گوش من اصلا بدهکار نبود بهش گفتم نمیخوام درموردش صحبت کنم .
با شنیدن صدای پی در پی در اتاق عصبی سرم رو بلند کردم که با دیدن آزاده ساکت شدم اون اینجا چی میخواست ، حتما دوباره اومده بود تا حرف های مفت بزنه و من رو عصبی کنه اما کور خونده بود نمیذاشتم به هدفش برسه ، سرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ این چه وضع در زدن مگه اینجا کاروانسراست ؟!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد
_ فکر کردم هواست نیست برای همین در زدم اون شکلی
_همه مثل شما مشکل روحی روانی ندارند .
با شنیدن این حرف من عصبی شد خواست چیزی بگه اما منصرف شد دوباره برگشت به حالت اولش خونسرد به من خیره شد و گفت :
_ دیدی اون شب اردلان تو رو تنها گذاشت !؟
دستام مشت شد دوست داشتم مشتم رو بکوبم تو صورتش اما باید خودم رو کنترل میکردم
_ اینکه من و تنها گذاشته باشه یا نذاشته باشه به تو هیچ ربطی نداره الانم گورت رو گم کن
_ چرا انقدر عصبی !؟
به ساعت اشاره کردم و گفتم :
_ دوست ندارم وقتم رو برای آدمای بی ارزشی مثل تلف کنم پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت باشی هر چه زودتر هم بزنی به چاک .
دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای عمه اومد :
_ آزاده عزیزم
آزاده با شنیدن صدای عمه به سمتش رفت و محکم بغلش کرد ، عمه هم شروع کرد به قربون صدقه رفتنش یعنی میشد یه روزی عمه با من هم مهربون میشد کاش بشه من هیچکس رو نداشتم خیلی تنها شده بودم ، کاش هر چه زودتر واقعیت ها روشن بشه داشت تحمل من تموم میشد .
* * * * *
_ هوا سرده بیا داخل سرما میخوری !
_ مهم نیست
اردلان کنارم نشست و با صدای بمی گفت :
_ چرا انقدر ناراحت هستی !؟
قطره اشکی روی گونم چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نیستم
_ گریه هات اما اصلا اینو نمیگه
با شنیدن این حرفش شدت گریه های من بیشتر شد ، چی باید بهش میگفتم اینکه امروز مادرت داشت به آزاده عشق میورزید و من ناراحت شده بودم ، یا توهین ها و تحقیر هاشون ، کاش میشد همه چیز رو از حافظه پاک کرد .
_طهورا
با گریه نالیدم :
_ بله
_ تو هنوز بابت اون شب از من ناراحت هستی میدونم اما اینو ثابت میکنم هر جور شده که من اون شب با هیچ زنی نبودم .

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن