آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۲۴

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

_ تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری اردلان حق داری عاشق دختری مثل آزاده شده باشی ، اون الان نامزد تو پس میتونی باهاش رابطه داشته به من اصلا هیچ ربطی نداره ، تو با من ازدواج کردی تا انتقام بگیری همه ی اینا مشخص پس نمیخواد خودت رو ….

ساکت شدم نتونستم بیشتر از این ادامه بدم همین حرف هایی هم که زده بودم برای من خیلی سخت بود مخصوصا وقتی که بهش گفتم میتونه با آزاده رابطه داشته باشه مثل جون کندن بود .

_ طهورا 

_ بله 

_ به من نگاه کن !

به سمتش برگشتم و نگاهم رو بهش دوختم با چشمهای قرمز شده و تبدارش داشت بهم نگاه میکرد ، خیلی سخت بود نگاه کردن به چشمهاش صداش بلند شد :

_ تو زن منی و من هیچوقت قصد طلاق دادن تو رو ندارم .

با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم از طپش ایستاد بدون نفس کشیدن بهش خیره شدم که ادامه داد :

_ اگه میبینی با آزاده صحبت میکنم یا نامزد شدم باهاش دلیل دارم که دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، انقدر پست نیستم که با وجود اسم تو داخل شناسنامه ام برم با یکی رابطه داشته باشم ، من زن دارم و میتونه حتی نیاز های من و رفع کنه پس احتیاجی ندارم برم با زنی همخواب بشم که محرم من نیست و حس عذاب وجدان لحظه ای رها نکنه منو درثانی انقدر کثافط نیستم بخاطر زیر شکمم همچین کاری کنم .

تموم مدت ساکت بودم و داشتم به حرف هاش گوش میدادم ، چقدر قشنگ داشت صحبت میکرد شنیدن حرف هاش باعث میشد حس خوبی بهم دست بده اردلان من رو به عنوان همسرش قبول داشت و هیچوقت نمیتونست با کسی مثل آزاده رابطه داشته باشه . لبخندی روی لبهام نشست 

_ نمیدونستم با شنیدن حرف هام انقدر خوشحال میشی وگرنه زودتر بهت میگفتم ‌.

با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش زل زدم :

_ نه من ….

دستش رو روی لب من گذاشت و گفت :

_ هیس !

ساکت به چشمهاش خیره شدم چشمهاش گرم بود یه جوری خاصی داشت بهم نگاه میکرد که احساس میکردم زیر نگاهش دارم ذوب میشم با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم :

_ اردلان 

خش دار گفت :

_جان

با صدای گرفته ای نالیدم :

_ میشه اینطوری نگاهم نکنی !؟

_ چجوری !؟

_ همینطوری که الان خیره شدی به من نگاهت !

 

با شنیدن حرف های اردلان احساس بهتری داشتم ، میدونستم احساس من خیلی نسبت به اردلان شدید من بیش از حد عاشقش شده بودم و نمیتونستم این رو پنهان کنم بهتر بود یه مدت ازش فاصله میگرفتم وگرنه رسوا میشدم ، سری تکون دادم تا به این افکار پایان بدم .

_ طهورا 

با شنیدن صدای امیر متعجب سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم و گفتم :

_ امیر تو !!

لبخندی زد و گفت :

_ حالت چطوره  !؟

لبخندی بهش زدم :

_ هی بد نیستم ، تو چطوری اون روز بدون اینکه بمونی گذاشتی رفتی داداشت خیلی از دست من عصبی شد ، فکر کرد من بهت نگفتم که پیش ما باشی .

با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :

_ اون همیشه باید یه نفر رو مقصر ببینه .

خواستم چیزی بگم که صدای اردلان اومد :

_ داداش 

امیر به سمتش برگشت و گفت :

_ جان 

اردلان محکم داداشش رو بغل کرد خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودند ، لبخندی تلخی روی لبهام نشست من هم خیلی دلتنگ خانواده ام شده بودم اما افسوس که من نمیتونستم خانواده ام رو ببینم کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده بود و من میتونستم الان پیش خانواده ام باشم .

_ طهورا 

با شنیدن صدای اردلان گیج بهش خیره شدم و گفتم :

_ جان

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ تو حالت خوبه !؟

_ آره چطور !؟

_ پس چرا هر چی صدات زدم جواب ندادی !؟

_ ببخشید هواسم نبود .

با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد میدونستم حرفم رو باور نکرده اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و همراه امیر به سمت اتاقش رفتند ، روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم امیر از خیلی چیز ها خبر داشت نمیدونم از کجا اما خبر داشت حتما امروز اومده تا با اردلان درمورد گذشته صحبت کنه ، بعد فوت اردوان امیر برای همیشه از همه فاصله گرفت و هیچکس دلیلش رو نفهمید .

نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که با شنیدن صدای تلفن جواب دادم :

_ بله 

صدای بم و خش دار اردلان اومد :

_ بیا اتاق من همین الان !

با شنیدن این حرفش به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم اردلان خودش نشسته بود پس امیر حتما خیلی وقت بود رفته .

_ با من کاری داشتید !؟

با شنیدن صدام دست از کار کشیدن کشید ، سرش رو بلند کرد به من خیره شد و گفت :

_ بیا بشین میخوام درمورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم .

سئوالی بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :

_ من میخوام آزاده رو عقد کنم .

با شنیدن این حرفش حس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :

_طهورا 

به سختی لب باز کردم 

_ چرا !؟

_ میخوام عقدش کنم و باهاش زندگی کنم چون ….

نمیخواستم بیشتر از این بشنوم تحمل شنیدنش رو نداشتم دستم رو بالا آوردم که ساکت شد به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ نمیخوام بشنوم .

_ ولی باید بشنوی .

با شنیدن این حرفش عصبی بهش زل زدم و گفتم :

_ نمیخوام چیزی بشنوم من طاقتش رو ندارم لطفا تمومش کن دست از انتقام گرفتن از من بردار اردلان ‌

بعدش بلند شدم که اردلان هم بلند شد اومد به سمتم روبروم ایستاد به صورتم خیره شد و گفت :

_ منظورت چیه !؟

لبخند غمگینی زدم 

_ اردلان برو کنار 

_ نه 

بغض کردم فقط منتظر یه تلنگر بودم تا اشکام سرازیر بشه بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ لطفا 

بدون توجه به صدام محکم گفت :

_ به من نگاه کن طهورا

با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :

_ من آزاده رو دوست ندارم حتی عاشقش هم نیستم فقط مجبورم باید عقدش کنم .

_ چرا مجبوری !؟

در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای گرفته ای گفت :

_ امروز تو وضعیت مناسبی نبودیم برای همین تموم خانواده ما رو ….

ساکت شد میدونستم چی میخواد بگه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام بدون اراده روی گونه هام جاری شدند هر ثانیه که میگذشت شدت اشکای من بیشتر میشد ، اردلان من رو تو آغوشش کشید و گفت :

_ هیس آروم باش انقدر گریه نکن !

اما مگه میشد آروم باشم اردلان شوهر من کسی که دوستش داشتم و از حس من نسبت به خودش خبر نداشت میخواست زن دوم بگیره میخواست آزاده رو عقد کنه من چجوری میتونستم طاقت بیارم .

_طهورا

با صدای خش دار شده ناشی از شدت گریه گفتم :

_ بله 

_ بهم فرصت بده درستش میکنم فقط اینجوری من و داغون نکن من ….

وسط حرفش پریدم و گفتم :

_ تو نباید از من فرصت بخوای اردلان تو بخاطر انتقام باهام ازدواج کردی پس دیر یا زود من رو طلاق میدادی حالا که مشخص شد من بیگناهم و تو داری با آزاده ازدواج میکنی اینبار با میل خودت چون دوستش داری پس من نمیتونم هیچ اعتراضی بکنم .

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن