آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۵

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بلاخره مهمونی تموم شد تموم شد و من اردلان برگشتیم خونه به سمت اتاق خودم داشتم میرفتم که صدای اردلان از پشت سرم بلند شد:
_کجا !؟
ایستادم به سمتش چرخیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_دارم میرم بخوابم
پوزخندی زد و گفت:
_چجوری میتونی انقدر راحت بخوابی داداشم رو کشتی حالا راحت میری بخوابی !؟
نفس عمیقی کشیدم باز هم بحث همیشگی نمیخواستم کش بدم برای همین سکوت کردم انگار با سکوت من بیشتر عصبی شد چون به سمتم اومد و با صدایی که به وضوح داشت از شدت عصبانیت میلرزید گفت:
_چرا باید داداش جوون من که میخواست به عشقش برسه کشته بشه و تو راست راست زنده برای خودت بگردی چرا تو نمردی!؟
چشمهام رو با درد بستم الان باید بهش چی جواب میدادم من مقصر اون اتفاق نبودم اما حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم چرا چون خودم این رو انتخاب کرده بودم
_چشمهات رو باز کن!
چشمهام رو باز کردم به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم
_دوست دارم همونجوری که داداشم رو کشتی بکشمت! اما با مردنت لطف بزرگی بهت میکنم باید باشی زجر بکشی باید تقاص پس بدی هرزه
به سختی لب باز کردم
_من هرزه نیستم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_هستی اگه نبودی به داداش بیگناه من تهمت نمیزدی اگه نبودی داداش من رو نمیکشتی.
تموم مدت فقط خیره داشتم نگاهش میکردم که یقه ام رو تو دستش گرفت و گفت:
_کاش …
ساکت شد ادامه نداد یقه ام رو ول کرد و از خونه رفت بیرون نفسم رو آه  مانند بیرون دادم من نمیخواستم اذیتش کنم اون خودش داشت خودش رو اذیت میکرد هیچوقت با انتقام گرفتن آدم آروم نمیشد!
* * * * *
داخل اتاق نشسته بودم و حسابی سرگرم آماده کردن پرونده های جدید شرکت بودم که صدای قهقه ی بلندی هواسم رو پرت کرد با حرص بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با دیدن صحنه روبروم حس کردم پاهام بیحس شد ، اردلان همراه یه دختر جوون لوند دختره دستش رو دور بازوی اردلان حلقه کرده و داشتند به سمت اتاقش میرفتند صدای قهقه ی جفتشون شرکت رو برداشته بود
هیچوقت اردلان رو این شکلی ندیده بودم چرا من احساس بدی داشتم با دیدنشون چرا داشتم از درون آتیش میگرفتم این چ حسی بود که من داشتم
_طهورا !؟
با شنیدن صدای منشی بهش خیره شدم سئوالی که گفت:
_حالت خوبه چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
_من خوبم!
هنوز حرفم رو باور نکرده بود
_اما …
با جدیت گفتم؛
_خوبم
و داخل اتاق شدم دوباره نمیخواستم هیچکس حال بد من رو بفهمه وقتی خودم هنوز دلیلش رو نمیدونستم ، یعنی بخاطر دیدن اون دختره کنار اردلان تا این حد حال من خراب شده بود غیر ممکن بود فقط بخاطر این موضوع باشه
دستم رو روی قلبم مشت کردم  و محکم کوبیدم روش! چرا داشت اینجوری بی وقفه میکوبید

با حسادت به دست های قفل شده اشون خیره شده بودم  نمیدونم این حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم صدای ارلان من رو به خودم آورد نگاهم رو از دست هاشون گرفتم و به صورت اردلان خیره شدم و سرد گفتم:
_ بفرمائید !؟
_راس ساعت هشت تموم پرونده های شرکت مهین تاج رو آماده میکنی و برای من ایمیل میکنی از الان هم کارت رو شروع کن که راس ساعت هشت تموم باید بکنی و برام بفرستی
با دهن باز بهش خیره شدم و گفتم:
_اما ساعت هفت ساعت کاری تموم میشه من چرا …
وسط حرفم پرید:
_چون کم کاری داشتید باید جبران کنید.
بعد تموم شدن حرفش بدون اینکه منتظر هیچ جوابی  از جانب من باشه دست اون دختره رو گرفت و گذاشت با رفتنش هر چی فحش به دهنم اومد بارش کردم آدم انقدر بی وجدان چطوری میتونست از من انتظار داشته باشه تا ساعت هشت شرکت باشم اما مجبور بودم به حرفش گوش کنم چاره ای جز این نداشتم انگار قرار بود همیشه به من ظلم بشه  چ پیش اردلان چ پیش خانواده خودم.
راس ساعت هشت تموم پرونده ها رو آماده و ایمیل کردم از  شدت خستگی انگشتام داشت ذوق ذوق میکرد بلند شدم وسایلم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم هیچکس داخل شرکت نبود.
کنار خیابون منتظر ماشین ایستاده بودم!
اما دریغ از یه ماشین تازه سر شب بود متعجب بودم چرا هیچ ماشینی نیست زیر لب داشتم به اجداد اردلان و خودش فحش میدادم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد سرم رو بلند کردم با دیدن ماشین مدل بالایی کنار پام یه تای ابروم بالا پرید
شیشه ماشین بالا رفت و صدای سرد و خشکی بلند شد:
_سوار شو
با فکر اینکه مزاحم بدون اینکه موقعیت رو درک کنم مثل همیشه عصبی دهن باز کنم تا جد و آبادش رو به فحش بکشم
_عمت رو سوار کن مرتیکه یالغوز!
با باز شدن در ماشین توسط راننده گارد گرفتم و گفتم:
_یارو من اینکاره نیستم بخوای غلطی بکنی همینجا کارت رو یکسره میکنم مطمئن باش ….
با دیدن اردلان حرف تو دهنم ماسید اون اینجا چیکار میکرد نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
_داری چ غلطی میکنی !؟
صاف ایستادم و بهش خیره شدم به من من افتادم
_ من …
عصبی حرف من رو قطع کرد
_نصف شب تو خیابون چ گوهی میخوری !؟
با شنیدن این حرفش طلبکار بهش خیره شدم و گفتم:
_تازه ساعت نه شب کجا نصف شب !؟
بعدش پوزخندی به صورت عصبیش زدم و گفتم:
_مثل اینکه فراموشی گرفتی یادت رفته خود تو من رو تا ساعت هشت تو شرکت نگه داشتی
بدون اینکه توجهی به حرف های من بکنه یا اهمیتی بده با صدای سردی گفت:
_زود باش سوار شو
با حرص دندون قروچه ای کردم  و سوار ماشین شدم ، از شدت حرص دوست داشتم فکش رو پایین بیارم مرتیکه گودزیلای عوضی رفته بود عشق و حالش رو با دوست دخترش انجام داده بود حالا برگشته بود من رو بازخواست و تهدید میکرد.
نمیدونم چقدر گذشت و من تموم مدت در حال حرص خوردن بودم وقتی ماشین ایستاد سریع پیاده شدم و به سمت خونه رفتم اردلان هم پشت سر من داشت میومد داخل خونه شدیم داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صداش از پشت سرم بلند شد:
_وایستا!
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم.

_تو قبلا نامزد داشتی !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم رفت با بهت بهش خیره شدم این رو از کجا فهمیده بود هنوز مبهوت بهش خیره شده بودم که پوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی نمیدونم نامزد داری و اون پسره عشق سابقته هان !؟
به سختی لب باز کردم
_اینارو از کجا میدونی !؟
به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و با غضب گفت:
_واقعا میخوای بدونی اینارو از کجا فهمیدم آره  فکر کردی میتونی اینارو از من مخفی کنی و خارج از چشم من با اون پسره ی کثافط هر گوهی خواستی بخوری هان !؟
_داری اشتباه میکنی!
پوزخند عصبی زد و گفت:
_که دارم اشتباه میکنم آره
بی هوا فکم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که فقط چشمهام از درد بسته شد با صدای گرفته ای گفتم:
_دستت رو بردار اردلان!
_چیه دردت گرفت نمیتونی تحمل کنی هان !؟
_از کجا حرصت گرفته میخوای سر من خالی کنی !؟ اینکه من قبلا تو گذشته نامزد داشتم چیزی نیست که انقدر عصبی بشی این تو گذشته ی من بوده پس به تو هیچ ربطی نداشته
با شنیدن این حرفم انگار بیشتر عصبیش کرده باشم که تو صورتم فریاد زد
_تو همه چیزت به من مربوط میشه فهمیدی !؟
ساکت بهش خیره شده بودم که بلند تر از قبل فریاد زد:
_باتوام فهمیدی !؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_آره فهمیدم
دستش رو برداشت انگاری آرومتر شده بود اما همچنان عصبی بود دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت و گفت:
_دیگه حق نداری چیزی رو از من پنهون کنی فهمیدی حتی اگه تو گذشته ات بوده باشه تو زن منی باید همه چیزت رو بهم بگی همه چیزت به من مربوط میشه
فقط سر تکون دادم خواست چیزی بگه دوباره اما نمیدونم چی تو صورت من دید که پشیمون شد گذاشت رفت ، با رفتنش به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل شدم قطره اشکی روی گونم چکید که با حرص  پسش زدم
اردلان واقعا یه روانی به تمام معنا بود رسما داشت من رو به باد کتک میگرفت!
* * * * *
_سلیطه پسرم رو به کشتن دادی خون به جیگرم کردی حالا اومدی زندگی اردلان رو خراب کنی آره هرزه !؟
با چشمهایی که از شدت گریه داشت تیر میکشید بهش خیره شده بودم سخت بود اون هم خیلی زیاد عمه ای که تا دیروز نازک تر از برگ گل بهم نگفته بود حالا داشت من رو به رگبار فحش و کتک میبست!
_عمه …
با خوردن سیلی محکمی تو دهنم ساکت شدم دستم رو روی گونه ام گذاشتم ، عمه با عصبانیت بهم خیره شد و داد زد:
_چجوری تونستی پسر من رو بکشی هرزه !؟
لبهام از شدت گریه داشت میلرزید تموم وجودم با دیدن گریه های عمه داشت میلرزید میدونستم چقدر دلش خون
با شنیدن صدای باز شدن در خونه برای اولین بار خوشحال شدم از اینکه اردلان اومده بود شاید میتونست من رو از این وضعیت نجات بده
_چخبره اینجا مامان!؟
عمه با اخم بهش خیره شد و گفت:
_چجوری تونستی اینو عقد کنی هان !؟
اردلان عصبی شده بود این از حالت نگاهش مشخص بود
_مامان لطفا این بحث رو همینجا تمومش کن
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_با قاتل برادرات ازدواج کردی بچم میخواست ازدواج کنه تو اوج جوونی به قتل رسوندش بعدش بهش تهمت زد پسر من چشم دل پاک بود قرار بود براش برم خواستگاری داماد بشه بچم میخواست ازدواج کنه …
اردلان محکم بغلش کرد با دیدن حال و روز عمه حال من هم بشدت بد شده بود

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن