آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۷

 رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با وجود حال بد و ناخوشی که داشتم غذا های مهمون رو آماده کردم و میز پر زرق و ورقی آماده کرده بودم.
تقریبا ساعت نه شب بود که صدای زنگ در خونه اومد اردلان از من خواست برم داخل اتاق و تا رفتن مهمونش اصلا بیرون نیام! تموم مدت تو اتاق خودم با گریه نشسته بودم و به قهقه های شوهرم با یه دختر غریبه گوش میدادم چقدر بدبخت بودم من با شنیدن صدای در خونه که نشون از رفتن اون دختره میداد بلند شدم ، ساعت سه نصف شب بود و من نتونسته بودم بخوابم تموم مدت داشتم گریه میکردم چشمهام از شدت گریه قرمز شده بود و حسابی ورم کرده بود
از اتاق خارج شدم اردلان کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید به سمتش رفتم و با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم:
_خیلی پستی!
با شنیدن صدام تکونی خورد و به سمتم برگشت نگاهش رو به چشمهام دوخت اخماش رو تو هم کشید که ادامه دادم:
_خیلی نامرد و پستی چجوری تونستی !؟
به چشمهام خیره شد  و گفت:
_چی داری برای خودت بلغور میکنی این چ حال و روزیه برای خودت درست کردی هان ؟!
و اشاره ای به چشمهام کرد  که عصبی شدم و بی اختیار با گریه فریاد زدم:
_همش تقصیر تو نامرد دیشب باهام رابطه داشتی صبح حتی نموندی ببینی زنده ام یا مرده شب اومدی میگی شام حاضر کن اون وقت دختر برداشتی آوردی خونه که چی هان !؟
_درست صحبت کن!
میون گریه مثل دیوونه ها قهقه زدم و گفتم:
_من درست صحبت کنم هان مثلا نخوام درست صحبت کنم میخوای چیکار کنی من رو کتک بزنی یا بدی من رو قصاص کنن هوم کدومش ؟!
محکم اسمم رو صدا زد:
_طهورا!
با شنیدن اسمم از زبونش ایستادم بهش خیره شدم و مظلوم گفتم:
_من خیلی بدبخت هستم نه !؟
به سمتم اومد و خشن بغلم کرد نمیدونم چرا داشت انقدر خشونت به خرج میداد با صدای محزونی گفت:
_آروم باش
بی اختیار نالیدم:
_من داداشت رو ….
با شنیدن اسم داداشش من رو از خودش جدا کرد به چشمهام خیره شد و گفت:
_داداشم چی !؟
ساکت شدم قدرتش رو نداشتم

کاش میتونستم واقعیت رو بهش بگم کاش وقتی سکوت من رو دید چشمهاش سرد شد من رو از خودش جدا کرد و نگاه سردی بهم انداخت از سردی نگاهش لرزی به تنم افتاد بدون اینکه بهم نگاه کنه یا حرفی بزنه گذاشت رفت با رفتنش همونجا افتادم و شروع کردم به گریه کردن کاش میتونستم واقعیت ها رو بهش بگم و خودم رو خلاص کنم.
_طهورا
با شنیدن صدای لیلا منشی شرکت نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_جان !؟
_رئیس گفت پرونده هایی که ترجمه کردی رو ببری اتاقش
_باشه ولی من کار دارم تو میتونی ببری !؟
_نه آخه گفت باهات کار داره!
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه
با رفتن لیلا نفسم رو پر حرص بیرون دادم یعنی باهام چیکار داشت البته اون چیکار میتونست با من داشته باشه لابد باز میخواست نیش و کنایه بزنه و بعدش هم بهم بگه پرونده جدید رو تا فلان ساعت آماده کن ، اردلان همیشه همین بود حتی قبل اینکه باهاش ازدواج کنم و خیلی قبل که اردوان زنده بود اون همیشه متفاوت با بقیه بود جوری اخلاقش گند بود که هیچکس جرئت نداشت بهش نزدیک میشه حتی منی که شیطون فامیل بودم
بعد از مرگ اردوان خیلی چیز ها عوض شد من از خانواده و فامیل طرد شدم تینا ازدواج کرد و برای همیشه خودش رو از فامیل دور کرد شاید میترسید! از اینکه اتفاق های گذشته روی زندگیش تاثیر بزاره
سری تکون دادم نمیخواستم بیشتر از این به افکار آزار دهنده ام فکر کنم.
_بیا داخل!
در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم اردلان کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید تموم اتاق رو دود برداشته بود به سرفه افتادم ، با شنیدن صدای سرفه ام به سمتم برگشت با اخم بهم خیره شد و گفت:
_پرونده های جدید رو که بهت داده بودم ترجمه کردی !؟
_بله رئیس
_اونارو بزار روی میز و خودت بشین کارت دارم.
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه
رفتم پرونده رو روی میز گذاشتم و خودم روی صندلی نشستم که خودش سیگارش رو خاموش کرد و اومد پشت میز نشست بهم خیره شد و با صدای خش دار و بمی گفت:
_قراره برای یه مدت بریم سفر کاری!
با شنیدن این حرفش با دقت بهش خیره شدم
_قراره تو هم همراه من بیای به عنوان مترجم شرکت ، نمیخوام هیچکس بفهمه تو زن منی فهمیدی !؟

با شنیدن این حرفش تعجب کردم اما اصلا به روی خودم نیاوردم با صدای گرفته ای گفتم:
_باشه فهمیدم
_برای فردا آماده باش الان هم میتونی بری!
با شنیدن این حرفش بلند شدم اولین قدم رو برداشتم که اسمم رو صدا زد
_طهورا!
با شنیدن اسمم از زبونش ایستادم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_امشب خانواده من قراره بیان نمیخوام به هیچ عنوان جلوی چشمشون باشی فقط غذا و چیز هایی که باید رو آماده کن
_باشه
از اتاق خارج شدم اما ذهنم درگیر مهمونی امشب بود واقعا خانواده اش میخواستند به خونه اش بیاند اون هم وقتی من بودم مطمئن بودم یه جای کار میلنگه خانواده اش به خون من تشنه بودند چرا میخواستند به خونه ای بیاند که من هستم شاید هم بیخود حساس شده بودم و خانواده اش فقط برای دیدن پسرشون داشتند میومدند.
* * * * *
وقتی میز شام رو آماده کردم لبخند خسته ای زدم که صدای سرد اردلان اومد:
_حالا میتونی بری!
با شنیدن این حرفش با افسوس نگاهی به میز شام انداختم کاش میشد همه چیز مثل قبل بشه و من با خانواده ام همراه بشم اما میدونستم هیچ چیز مثل قبل نمیشه هیچوقت چون واقعیت همیشه پنهون میموند.
داخل حموم شد وقتی حموم کردم لباسم رو عوض کردم صدای خنده ی خانواده اردلان داشت میومد آه تلخی کشیدم و به سمت تخت رفتم دراز کشیدم جای من اونجا نبود نباید آه میکشیدم افسوس میخورد یا حتی ذره ای ناراحت میشدم.
با دیدن چشمهای قرمز شده اردلان ترسیدم نمیدونم چرا اما حس خیلی بدی بهم دست داد انگار یه اتفاق خیلی بد افتاده اما چی! اردلان با قدم های بلند خودش رو بهم رسوند و قبل از اینکه چیزی بگم سیلی محکمی تو گوشم خوابوند که پرت شدم روی زمین حس کردم گوشم داره زنگ میزنه تو بهت کارش بودم که صدای عربده اش بلند شد:
_میکشمت عوضیییی!
با چشمهای گشاد شده از تعجب بهش خیره شدم و شکه فقط تونستم بگم
_چیشده
با شنیدن این حرف من انگار دیوونه شد کمربندش رو از شلوارش بیرون کشید و فریاد زد:
_میکشمت زنده ات نمیزارم هرزه
هنوز نمیدونستم چیشده و چرا داره اینجوری باهام صحبت میکنه و از چی انقدر عصبی شده با ترس بهش خیره شده بودم که به سمتم اومد و عصبی فریاد کشید:
_که عاشق داداش من بودی آره !؟

قسمت قبل

قسمت بعد

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن