آخرین های منتشر شده

 رمان رئیس کارمند پارت۸

رمان رئیس کارمند

نویسنده: ناشناس

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رئیس کارمند وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان رئیس کارمند هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

با شنیدن این حرفش ماتم برد چی داشت میگفت چ عشقی از چی داشت حرف میزد قبل از اینکه بخوام سئوالی ازش بپرسم کمربندش روی کمرم فرود اومد جیغی از درد کشیدم با شنیدن صدای جیغ من انگار داشت لذت میبرد که شدت ضربه هاش رو بیشتر کرد
انگار کور شده بود فقط داشت بی وقفه من رو کتک میزد تموم بدنم بیحس شده بودم سرم سنگین شده بود حتی نای التماس کردن هم نداشتم وقتی خسته شد دست از کتک زدن من برداشت موهام رو گرفت و بلندم کرد همراه خودش به سمت اتاق کشید و خشن پرتم کرد روی تخت که ناله ای کردم
دستش به سمت شلوارش رفت و ….
* * * *
با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم با دیدن اتاق بیمارستان تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد کتک خوردنم از اردلان فحش هاش و در آخر رابطه ای که کم از تجاوز نداشت باهام برقرار کرد
_بلاخره بهوش اومدی !
با شنیدن صداش وحشت زده نگاهم رو بهش دوختم کنار پنجره ایستاده بود اشک تو چشمهام جمع شده بود با ترس بهش خیره شده بودم که به سمتم چرخید بهم خیره شد پوزخندی روی لبهاش نشست
_خیلی سگ جونی!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره جاش کنده میشه
به سمتم اومد خیره به چشمهام گفت:
_با اون همه کتکی که خوردی رابطه ی وحشیانه ای که باهات داشتم فکر نمیکردم زنده بمونی اما میبینم سگ جون تر از این حرفایی!
با شنیدن این حرفش چونم لرزید چقدر بی رحم بود چطور میتونست اینجوری بگه چقدر میتونست سنگدل و بیرحم باشه ، به سختی لب باز کردم:
_چرا باهام اینکارو کردی مگه چیکارت کرده بودم !؟
با شنیدن این حرف من انگار عصبی شد به چشمهام خیره شد و خشن گفت:
_فیلمت رو دیدم.
متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_چ فیلمی !؟
دستش مشت شد رگ گردنش زد بیرون داشت پی در پی تند تند نفس عمیق میکشید درست مثل لحظه ای که از چیزی شدید عصبی باشه و بخواد خودش رو کنترل کنه!

_داشتی از عشقت به اردوان میگفتی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_چی داری میگی من هیچوقت …
عصبی حرفم رو قطع کرد:
_خفه شو حتی یه کلمه هم حرف نزن کاری نکن همینجا زنده زنده چالت کنم خودم دیدم شنیدم صدات صورتت که داشتی از عشقت به اردوان میگفتی لابد اون شب مستش کرده بودی تا باهات یه شب رمانتیک داشته باشه اما وقتی دیدی به هدفت نمیرسی کشتیش
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد چی داشتم میشنیدم من اون شب اردوان رو مست کرده بودم من اعتراف کرده بودم عاشق اردوان هستم این حرف های دروغ از کجا در اومده بود چرا اردلان داشت اینارو میگفت من هیچوقت عاشق اردوان نبودم من از عشق آزاده و اردوان نسبت به هم خبر داشتم
_اردلان
با شنیدن صدام بهش خیره شد با صدای گرفته و لرزون شده گفتم:
_من هیچوقت عاشق اردوان نبودم
و قطره اشک تلخی روی گونم چکید واقعیت همین بود! اردلان نگاه عمیقی به چشمهام انداخت معلوم بود حرف من رو باور نداره با صدای گرفته ای گفتم:
_کی مرخص میشم !؟
با صدای سردی گفت:
_تا چند ساعت دیگه
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون احساس خیلی بدی داشتم نمیدونم اون چ فیلمی بود که اردلان داشت ازش صحبت میکرد اما مطمئن بودم که من هیچوقت همچین حرف هایی نزدم و عاشق اردوان نبودم.
* * * * * *
صورتم داغون شده بود هیچ جای سالمی تو بدنم باقی نمونده بود اردلان حسابی من رو کتک زده بود بدون اینکه از من توضیحی بخواد
_هی!؟
با شنیدن صداش سر بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_زود باش نهار رو آماده کن اینجا نشستی که چی !؟
با شنیدن این حرفش شکه بهش خیره شدم باورم نمیشد  همچین چیزی از من میخواست من با این وضعیت آش و لاش چجوری میتونستم نهار رو آماده کنم همچنان سر جام نشسته بودم که صدای فریادش بلند شد:
_باتوام
با شنیدن صدای دادش ترسیده بلند شدم و بهش خیره شدم که عصبی بهم خیره شد و گفت:
_راس ساعت دو باید نهار روی میز آماده باشه وگرنه بد بلایی به سرت درمیارم حالا گمشو از جلوی چشمهام
با شنیدن این حرفش ترسیده به سمت  آشپزخونه رفتم تا نهار رو آماده کنم بااینکه سخت بود اما همه ی تلاشم رو کردم نمیخواستم کوچکترین بهانه ای بدم دستش برای اذیت کردن
وقتی نهار آماده شد میز رو چیدم و صداش زدم که اومد سر میز احساس ضعف شدیدی میکردم تموم مدت اردلان سر میز نشست و بدون اینکه بزاره من برم شروع کرد به خوردن غذا سرم رو پایین انداخته بودم و از شدت درد و گرسنگی لب گزیده بودم.
وقتی نهارش رو خورد بلند شد رفت هیچ چیزی نمونده بود که من بخورم حتی توانایی اینکه دوباره چیزی درست کنم رو نداشتم.
اون شب هم به سختی سپری شد ، رفتار اردلان باهام شده بود مثل برده اش یه جوری باهام رفتار میکرد که سنگدل ترین آدم هم که باشی نمیتونی اینجوری رفتار کنی اما اون با سنگدلی تمام کار هایی رو انجام میداد که فقط من رو زجر بده

با شنیدن صدای زنگ در خونه رفتم تا در رو باز کنم با دیدن مادر و خواهر اردلان نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم میدونستم مادر و خواهرش میدونستند اردلان شرکت فقط اومده بودند تا من رو اذیت کنند اما اینکه از کجا میدونستند من امروز شرکت نرفتم خدا عالم در خونه رو باز کردم و منتظر ایستادم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که عمه و دخترش آنید اومدند داخل عمه با دیدن من نگاه پر از تنفرش رو بهم دوخت و گفت:
_اینجا ایستادی که چی !؟
با شنیدن این حرفش  سرم رو پایین انداختم و خیلی آروم جوابش رو دادم:
_منتظر شما ایستاده بودم
آنید پوزخندی زد و گفت:
_چ جالب نکنه فکر کردی تازه عروسی ما اومدیم دیدن تو نکنه یادت رفته با مادرت چ غلطایی انجام دادید هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم گرفته شد هنوز نیومده شروع کرده بودند به اذیت کردن و نیش کنایه زدن
صدای عمه بلند شد:
_باهاش حرف نزن اعصابت رو خورد نکن آنید بیا بشین
بعدش به سمت من برگشت و جوری که انگار داره با خدمتکارش صحبت میکنه گفت:
_گمشو برای من و آنید دوتا چایی بیار
بعدش بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از جانب من باشه  همراه آنید به سمت سالن رفتند نفسم رو پر حرص بیرون دادم و  به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی براشون آماده کنم و ببرم داخل سالن قطعا اگه همون طهورا چند سال پیش بودم الان یه جواب دندون شکن بهشون میدادم اما نه من اون طهورا سابق بودم و نه عمه اینا اون آدمای سابق!
وقتی چایی رو آماده کردم داخل سینی گذاشتم و به سمت سالن بردم جلوی آنید گرفتم که برداشت جلوی عمه گرفتم که چایی رو برداشت و ریخت روی پاهام که چشمهام گشاد شد و جیغی از درد کشیدم پاهام سوخت اشک تو چشمهام جمع شد نگاهم به عمه افتاد که لبخند بدجنسی زد و گفت:
_دست و پاچلفتی هواست رو جمع کن حتی عرضه ی یه چایی آوردن هم نداری کم مونده بود من رو بسوزنی.
باورم نمیشد عمه انقدر بی رحم شده باشه ، سکوت کردم چاره ای هم جز سکوت نداشتم تموم پاهام سوخته بود به سختی از جلوش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن پاهام خیلی وحشتناک سوخته بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همونجا نشسته بودم مظلومانه داشتم اشک میریختم که صدای اردلان اومد:
_چرا اینجا نشستی !؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن