آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۱

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

دستپاچه از روم بلند شد و با چندش غرید :

_چیکار کردی دختره روانی ؟!

هنوزم روی شکم خم شده بودم و بالا میاوردم که به طرفم اومد و درحالیکه یقه پیرهن تنم رو میگرفت و میکشید عصبی گفت :

_هوووی پاشو ببینم !

با چشمای به اشک نشسته دستی به دهنم کشیدم به سختی نشستم و تکیه ام رو به دیوار دادم

صدای قدماش که تند تند برمیداشت توی اتاق طنین انداز شده بود ولی من نای تکون خوردن نداشتم که یکدفعه چراغ کم سو اتاق رو روشن کرد

چند بار پلک زدم تا تونستم قیافه عصبی مراد رو درحالیکه با چندش به خودش نگاه میکرد رو ببینم

_اه اه گندت بزن دختر ….الان وقت بالا آوردن بود ؟!

تکونی به خودم دادم و به سختی لب زدم :

_حروم…حرومزاده !

اخماش توی هم کشید و عصبی فریاد زد :

_ انگار خیلی دلت کتک میخواد نه ؟؟!!

دست بی جونم رو توی هوا تکونی دادم و اخطار آمیز فریاد زدم :

_گم..گشمو از اتاقم بیرون !!

دستی به دماغش کشید و چند ثانیه خیرم شد و یکدفعه مقابل چشمای گشاد شده ام دستش به سمت پیرهنش رفت و شروع به درآوردنش کرد

موهام رو پشت گوشم زدم و با خشم نالیدم :

_داری چه گوهی میخوری ؟!

چندش خندید و بیخیال گفت :

_گند زدی به لباسم دارم درش میارم دیگه عیــزم !

_برو بیرون هر غلطی خواستی بکنی بکن !

نوچی زیر لب زمزمه کرد و گفت :

_چرا بیرون قناری ؟!

آخرین دکمه پیراهنش رو هم باز کرد و درحالیکه به طرفم میومد ادامه داد :

_درسته یه کم خراب کاری کردی ولی بهتره برگردیم سرکارمون درست میگم ؟!

با نفرت آب دهنم رو جلوی پاش تُوف کردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_خفه شو کثافت تا نیومدم سرت رو بِبُرم !

بی توجه به حرفم پیرهنش رو گوشه اتاق پرت کرد و حالا با بالاتنه برهنه رو به روم ایستاده بود

به طرفم اومد و اون سمت قالی که تمیز بود و روش بالا نیاورده بودم نشست و دستش به سمت صورتم آورد

با غیض دستش رو پس زدم که خندید و با صدای که از شدت شه…وت دورگه شده بود گفت :

_نازتم میخرم عروسک … تو فقط باهام راه بیا

سینه ام از شدت خشم تند تند بالا پایین میشد که بار دیگه جرات پیدا کرد و خواست بهم نزدیک بشه

به زور خودم رو کنترل کردم تا عکس العمل بدی نشون ندم تا فکر کنه راضی هستم و حواسش پرت شه

با دیدن سکوتم با لذت نگاهش توی صورتم چرخوند و روی لبهام مکث کرد و گفت :

_دلم میخواد اینقدر لباتو ببوسم که کبود شن و فردا همه بفهمن زن آق مراد شدی !!

هه…. مگه توی خواب ببینی معتاد دوهزاری !

سرش داشت نزدیکم میشد که با حس بوی بد دهنش کم مونده بود باز حالم بد شه و بالا بیارم ولی به زور چشمام روی هم فشار دادم و آروم دستم رو زیر تشک فرو بردم

به دنبال چاقویی که همیشه اونجا بود دستمو چرخوندم که با برخورد لبه تیزش با نوک انگشتم جون تازه ای به بدنم برگشت

یکدفعه تا مراد بخواد غلط اضافه ای بکنه چاقو رو بیرون کشیدم و زیر گلوش درست روی شاهرگش گذاشتم و فشار دادم

با ترس و چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت:

_چ…چیکار میکنی ؟!

چاقو رو بیشتر فشار دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_میخوام خونت رو بریزم مرتیکه !!

دستش رو خواست روی دستم بزاره که عصبی تکونی به چاقوی توی دستم دادم و با خشم فریاد زدم:

_دست از پا خطا نکن وگرنه بلایی سرت میارم که تا عمر داری از یاد نبری !!

رنگش از ترس پرید و با لُکنت لب زد :

_دی…دیووونه شدی تو دختر ؟ دستت رو بردار !

با نفرت نگاهم روی بالا تنه برهنه اش چرخوندم و با غیض لب زدم :

_آره دیوونم…میخوام ببینم چطوری لخت شدی و میخواستی حال کنی هااا ؟!

بدون اینکه چشم از چاقوی روی گردنش برداره با اضطراب نالید :

_چرا ناراحت میشی حالا … یه حال ساده بود تنها

یه طوری میگفت یه حال ساده بود که دلم میخواست خونش رو بریزم و تیکه تیکه اش کنم !

هنوزم از زبون نیفتاده بود و داشت با پرویی تمام همه چی جلوی روم میگفت نه تا ادبش نمیکردم دلم خنک نمیشد

از بس با حرص دندونام روی هم فشار داده بودم که حس میکردم تموم فَک و دهنم درد میکنه !

یکدفعه انگار منفجر شده باشم با خشم فریاد زدم :

_نمیخوای در دهنت رو ببندی حرومزاده !؟؟

چاقو رو بیشتر فشار دادم که رگه باریکی از خون روی گردنش جاری شد و صدای دادش به هوا رفت

سرم نزدیک تر بردم و با خشم کنار گوشش زمزمه کردم :

_حتما باید بکشمت که لال شی آره ؟!

دست و پاش شروع کرد به لرزیدن و با ترس مدام پشت هم تکرار میکرد :

_گوه خوردم ولم کن !

نوچی کنار گوشش زمزمه کردم برای اینکه ادبش کنم نیاز به تنبیه بیشتری داشت پس عصبی غریدم:

_وقتی غلط اضافه میکنی و وارد اتاقم میشی باید فکر اینجاهاشم باشی نه؟؟

با التماس نگام کرد و با پاچه خواری گفت:

_من یه غلطی کردم تو به بزرگی خودت ببخش !

کثافت لیاقت نفس کشیدنم نداشت و با گوهی که امشب خورد لایق مرگ بود ولی دلم نمیخواست الان که توی فکرم پر از نقشه های جور واجور و هزارتا امید به گرفتن انتقام توی دلم هست دستم به خون این بی ارزش آلوده شه

پس عصبی چاقو از روی گردنش کنار دارم و با یه حرکت یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم

با ترس آب دهنش رو قورت داد که هشدار آمیز نگاهم رو توی صورتش چرخوندم و گفتم:

_بار دیگه دور بر من بپلکی و بخوای غلط زیادی بکنی مطمعن باش ساده ازت نمیگذرم

لباش رو تکون داد و لرزون گفت:

_چ..چشم !

به عقب هُلش دادم و عصبی درحالیکه بیرون میرفتم فریاد زدم :

_تا میرم صورتم رو بشورم و بیام نمیخوام اینجا باشی مُلتَفِتی ؟!

انگار لال شده باشه چندبار سرش رو به نشونه تاکید حرفام تکون داد که بی اهمیت بهش از اتاق بیرون زدم و به طرف حوض آب وسط حیاط رفتم

کنار حوض نشستم و مشتام رو پر از آب کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، لعنتی گند زده بود به حس و حالم !

به اتاقم که برگشتم خبری ازش نبود و احیانا خوب تونسته بودم بترسونمش که فرار کرده و رفته !

ولی سرم از درد داشت میترکید و کنترلی روی رفتار خودم نداشتم طوری که گیج میزدم و کج و کوله راه میرفتم

قرص سردردی از توی یخچال کوچیک گوشه اتاق پیدا کردم و درحالیکه بدون آب بالاش مینداختم به سختی قورتش دادم

برای اطمینان در رو از داخل قفل کردم و تن خسته ام روی تخت انداختم که به ثانیه نکشید پلکام روی هم افتاد

نمیدونم چقد خوابیده بودم که با سر وصداهایی که از داخل حیاط به گوشم میرسید قلتی زدم رو به شکم خوابیدم

که یکدفعه با یادآوری کلاسی که دارم و باید امروز دانشگاه برم سیخ سرجام نشستم و با وحشت نگاهم رو به ساعت دوختم

با دیدن عقربه ها که هفت و نیم رو نشون میدادن با آسودگی نفسم رو بیرون فرستادم و بلند شدم ، تا دو ساعت دیگه وقت داشتم

در اتاق رو که از داخل گیر کرده بود رو با فشاری محکمی باز کردم و با اخمای درهم پا توی حیاط گذاشتم ، با شنیدن صدای بلند در همه به سمتم برگشته بودن و چپ چپ نگام میکردن

آخه من هیچ وقت عادت به بستن در نداشتم و الان براشون عجیب بود ، ولی حوصله جواب پس دادن نداشتم

دستی توی هوا تکون دادم و بلند غریدم:

_هاااان چیه به کجا زُل زدید ؟؟؟

سرشون رو پایین انداختن و هر کدوم مشغول کار خودشون شدن ، با اخمای درهم صورتم رو شستم و بدون اینکه صبحونه بخورم ، یعنی در اصل چیزی برای خوردنم نداشتم و یخچال خالی خالی بود و جز یه نون بیات شده چیزی توش نبود

لباسام تنم کردم که یکدفعه با یادآوری اینکه هیچ پولی برای تا دانشگاه رفتنم ندارم عصبی زیر لب زمزمه کردم :

_لعنتی گندت بزنن !!

دستی به صورتم کشیدم و کلافه نگاهم توی اتاق چرخوندم که با دیدن کیفم جرقه ای توی ذهنم زده شد و هیجان زده به طرفش قدم تند کردم

درش رو که باز کردم با دیدن پولای اون پسره که مزاحمم شده بود چیزاش رو ازش باج گرفته بودم نیشم تا بنا گوش باز شد و درحالیکه نگاهم رو به بالا میدوختم زیر لب زمزمه کردم :

_مرسی که هنوزم بدجور هوام رو داری اوس کریم !

پولا رو سرجاش گذاشتم و با عجله کیفم رو توی مشتم چنگ زدم و با عجله از خونه بیرون زدم

چون فاصله دانشگاه تا محل زندگی من خیلی زیاد بود نیم ساعت طول کشید تا برسم ، از شانس بد هم ساعت اول با استاد آراد کلاس داشتم حوصله شنیدن غُرغُرهاش رو نداشتم

پس برای اینکه بهونه دستش ندم با عجله خودم رو به کلاس رسوندم و ردیف آخر نشستم تا توی تیر راس نگاهش نباشم

بعد از چند دقیقه کم کم کلاس پر شد رزا با نیش باز و سرزنده کنارم جا گرفت و با دیدن اخمای درهمم با تعجب سوالی پرسید :

_چیزی شده ؟!

نیم نگاهی بهش انداختم و نه آرومی زیر لب زمزمه کردم دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با ورود استاد به کلاس ساکت شد

از چشمای کنجکاو و شاکیش معلوم بود دنبال کسی میگرده ، توی صندلیم بیشتر فرو رفتم که پشت میزش نشست و شروع کرد به حضور و غیاب !

به اسم من که رسید با لحن خاصی زیرلب زمزمه اش کرد و بار دیگه بلند اسمم رو گفت :

_شریفی !!

با سکوتم همه نگاه ها به سمتم برگشت ، نه دیگه قایم شدن بیفایده بود صاف سرجام نشستم و بدون اینکه نگاهی سمت استاد بندازم دستم رو بالا بردم که با تمسخر گفت :

_چیزی خاصی اون پایین هست ؟؟

نه نمیشد یه روز پیگیر من نشه و بهم گیر نده سرم رو بالا گرفتم و با تعجب گفتم:

_نه ….چی استاد ؟؟

که پوزخند صدا داری زد و گفت :

_همونی که بدجور توی نخشی و روی زمین دنبالش میگردی !!

قهقه بچه ها بالا گرفت که بلند شد و درحالیکه جزوه توی دستش رو ورق میزد شروع کرد به درس دادن !

پوووف کلافه ای کشیدم و رو ازش برگردوندم خدا امروز رو بخیر کنه ، وقتی که از الان گیر دادناش شروع شده !

تا دقیقه ای که سر کلاس بودیم یک ریز درس داد و خدا رو شکر تونستم هیچ عاتویی برای گیر دادن دستش ندم بیست دقیقه تا تموم شدن کلاسش مونده بود و من لحظه شماری میکردم برای پایانش!

استاد داشت مبحثی رو توضیح میداد که یکدفعه چشمش بهم خورد و انگار چیزی رو به خاطر آورده باشه سرجاش خشک زد و با حالت خاصی خیرم شد و پلکم نمیزد

از طرز نگاهش و خیرگی بیش از حدش همه بچه ها به طرفم برگشتن که یکدفعه انگار جنون بهش دست داده باشه از این رو به اون رو شد و عصبی بلند گفت :

_کی به تو اجازه داده اونجا بشینی هاااا شریفی ؟!

با صدای دادش با ترس سر جام تکونی خوردم و وحشت زده سوالی پرسیدم :

_یعنی چی استاد ؟!

بهم نزدیک شد و در حالیکه با چشمای ریز شده برندازم میکرد عصبی گفت :

_یعنی میخوای بگی یاد رفته توی کلاسای من جات کجاست ؟!

به قدری از دادش و رفتارای یکهویش شوک زده بود که انگار مغزم رو پاک کرده باشن هیچی به ذهنم نمیرسید به همین دلیل گیج زیر لب زمزمه کردم :

_نمیفهمم منظو…..

کتابش رو عصبی روی میز کوبید و چنان دادی زد که مو به تنم سیخ شد

_جات اونجاس شریفی !!

با دست به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد که همه زدن زیرخنده جز منی که مات و مبهوت با رنگی پریده نگاهم بین سطل زباله و استاد میچرخید

کثافت پس بالاخره تونست چیزی برای اذیت کردن من پیدا کنه !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم زیرلب زمزمه کردم :

_بدجور تلافی این تحقیر رو سرت درمیارم… عقده ای بدبخت !!

توی سکوت چند ثانیه خیرم بود که یکدفعه نمیدونم چی تو صورتم دید که حس کردم برای ثانیه ای صورتش ناراحت شد ولی زود به خودش اومد و درحالیکه نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستش مینداخت هشدار آمیز گفت :

_الان که دیگه وقت کلاس تمومه ولی اگه دفعه بعد ببینم اینطوری راحت سر جات لَم دادی این ترم از تموم درسایی که با من گرفتی میندازمت که بفهمی خلاف دستورای من عمل کردن چه عواقب سنگینی داره !

هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد دستای من بیشتر و بیشتر مشت میشدن و کم کم کنترل خشمم داشت از دستم خارج میشد که با خسته نباشید کوتاهی از کلاس بیرون زد

بچه ها هر کدوم دونه دونه با خنده درحالیکه من رو با انگشت نشون میدادن از کلاس خارج میشدن ولی من هنوزم با همون دستای مشت شده سرجام نشسته بودم و به زمین خیره بودم

و فکرم درگیر این بود که چه بلایی سر این استاد سوسول بیارم تا دهنش بسته شه و حساب کار دستش بیاد

که با نشستن دستی روی شونه ام به خودم اومدم و نیم نگاهی به رزای ناراحت انداختم

_ناراحت نباش معلوم نیست چشه و از کجا ناراحته که میاد سر تو خالی میکنه !

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با حرص ادامه داد :

_بچه های دیگه که باهاش کلاس دارن میگن با وجود جدی بودنش خیلی باهاشون خوبه ولی لعنتی وقتی کلاس ما میاد انگار برج زهرمار میشه از شانس بد هم اول از همه میخواد به تو گیر بده

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و کوله ام رو برداشتم که برم ولی با حرفی که رزا زد با تعجب به طرفش برگشتم و ناباور لب زدم :

_چــــــی ؟؟؟!!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. این چه وضعشه یا رمان نزارین یا اگه میزارین درست حسابی بزارین دیگه
    اعصاب ادمو بهم میریزین با این بی نظمی هاتون یا از رو سایت برش دارین یا درست حسابی و به موقع پارت بزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن