آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۲

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

 

با تعجب نگام کرد و بار دیگه حرفش رو تکرار کرد :

_واه چته ؟؟ گفتم بخاطر اینکه باباش رییس دانشگاس اینطوری راحت هرکاری میخواد میکنه دیگه !!

حس میکردم توی خیال و توهم به سر میبردم یا گوشام اشتباه شنیدن ، دستپاچه آب دهنم رو قورت دادم و درحالیکه دستام تکون میدادم با ترس سوالی پرسیدم:

_نمیخوای بگی که اون پسر نجم رییس دانشگاس ؟

مات و مبهوت خیره دیووونه بازی های من بود که کلافه دستی به صورتم کشیدم و زیرلب آروم ادامه دادم :

_تشابه فامیلی و خونه مشترک چطور به ذهن خودم نرسیده بود…وااای خدای من !

رزا چپ چپ نگاهم کرد و با تعجب گفت :

_چیزی شده !؟

تا اونجایی که میدونستم اون لعنتی پسری نداشت این یکدفعه از کجا پیداش شده بی اهمیت به سوال رزا بهش نزدیک شدم و گفتم :

_مطمعنی پسرشه؟!

با اطمینان سری تکون داد و گفت :

_آره بابا دیروز برام کاری پیش اومد در رابطه به مدارک تحصیلیم مجبور شدم برم سراغ آقای نجم رییس دانشگاه دیدم یکدفعه یکی در زد و…..

پوزخندی صدا داری زد و درحالیکه با چشم و ابرو صندلی استاد رو نشون میداد کنایه وار گفت :

_همین استاد آراد خودمون داخل شد و حواسش نبود من اونجام دراومد گفت بابا …. یکدفعه تا چشمش به من خورد از باباش معذرت خواهی کرد و گفت بعدا میاد حالا این یعنی چی بنظرت ؟؟

چشمام داشت از حدقه درمیومد چطور این همه سال متوجه اینکه شاید یه پسر داشته باشه نشده بودم

لبام با حرص روی هم فشار دادم و زیر لب لعنتی زمزمه کردم که رزا با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_دلیل این همه تنفرت چیه؟؟

خاک تو سرت نازلی از بس تابلو بازی درآوردی اینم فهمید یه مرگیت هست ، دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و عصبی گفتم :

_میخوای چی باشه ؟؟ ندیدی چه بلاهایی سرم درمیاره

انگار واقعا مجاب شده باشه نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و گفت :

_آره حق داری …. استاده ناجور بهت گیر داده !

نگام کرد و انگار چیزی به خاطرش اومده باشه کم کم نیشش باز شد و با خنده گفت :

_میگم نکنه ازت خوشش اومده یعنی یه طورایی عاشق….

عصبی توی حرفش پریدم و با چندش گفتم :

_ هه…هیچ کسیم نه اون گند دماغ !

ولی اون با خنده بلند شد و درحالیکه دستشو دور شونه من حلقه میکرد با اصرار گفت :

_خدا رو چه دیدی…. از من گفتن بود !

با بدخلقی دستش رو از دور شونه ام باز کردم و با نفرت گفتم :

_ اگه یه مرد روی زمین مونده باشه اونم این استاد آراد باشه بازم من عاشق این گودزیلا نمیشم !

با شیطنت ابرویی بالا انداخت :

_حالا میبینیم !

چپ چپ نگاش کردم واه دختره دیوونه شده ، توی سکوت دستی روی هوا براش تکون دادم و درحالیکه از کلاس خارج میشدم بلند گفتم :

_نمیتونم کلاس بعدی رو بمونم میخوام برم خونه !

صدای متعجبش که بلند خطاب بهم میگفت واه پس چرا…؟! به گوشم رسید ولی بی اهمیت به قدمام سرعت بخشیدم و ازش دور شدم

باید هر طوری شده سر از کار اینا درمیاوردم ، با این فکر لبم رو به دندون کشیدم و با عجله از دانشگاه بیرون زدم و سر خیابون منتظر تاکسی ایستادم ولی هیچ خبری نبود

لعنتی …. بدی گرمی هوا و ظهر همینه دیگه که پرنده هم پر نمیزنه چه برسه به آدم !

کلافه دستم رو جلوی چشمام مقابل نور آفتاب گرفتم و نگاهم رو به ته خیابون دوختم یکدفعه با توقف ماشینی درست کنار پام به خودم اومدم و نگاه وحشیم رو به راننده ماشین که کسی جز استاد آراد نبود دوختم

با دیدن نگاه خیرم ابرویی بالا انداخت و گفت :

_بپر بالا یالله !!

این چشه هر دفعه میخواد من رو سوار ماشینش کنه و بهم گیر میده مگه این دانشگاه حراست و کمیته انظباطی نداره که این استاد اینطوری جولون میده

دستام به سینه گره زدم و شاکی دهن باز کردم که بهش بتوپم ولی با یادآوری حرفی که رزا بهم زده بود دهنم خود به خود بسته شد

شاید میتونستم ازش اطلاعاتی گیر بیارم و از زیر زبونش حرفایی بیرون بکشم ، با دستش روی فرمون ضرب گرفته بود و در همون حال بلند گفت :

_چیه مثل منگولا میمونی نگاه میکنی ؟؟ انگار نمیخوای بیای ؟؟

اینم معلوم نیست با خوش چندچنده ؟! سر کلاس که بهم میپره و ضایعم میکنه اینجام که اینطوری دست به دامنم شده که حتما سوار شم

وقتی دید چیزی نمیگم شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_اوکی به …..

نزاشتم بقیه حرفش رو بزنه با عجله سوار شدم و درحالیکه درو محکم بهم میکوبیدم بلند و دستپاچه گفتم :

_اومدم اومدم !!

با چشمای متعجب نگاهی بهم انداخت و زیرلب نمیدونم چی زمزمه کرد و سری به نشونه تاسف تکون داد یکدفعه پاشو روی پدال گاز فشار داد

من باید ازش اطلاعات گیر میاوردم هرطوری که شده پس بی اهمیت به رفتاراش روی صندلی به طرفش چرخیدم و بعد از کلی این پا و اون پا کردن سوالی پرسیدم:

_اوووم یه سوالی بپرسم استاد ؟؟

با این حرفم دیگه چشماش نزدیک بود از کاسه دربیاد چون بیرون از دانشگاه هیچ وقت با این اسم خطابش نمیکردم و بیشتر با هووی و یارو و بی ادبانه صداش میزدم

دستی به دماغ خوش تراشش کشید سری تکون داد و گفت :

_بپرس !!

نمیدونستم چطوری ازش بپرسم که به چیزی شک نکنه دستپاچه زبونی روی لبهام کشیدم و بی مقدمه سوالی پرسیدم :

_میشه بپرسم خونتون کجاست ؟!

نیم نگاهی بهم انداخت

_چطور ؟؟

شونه ای بالا انداختم و با تمسخر گفتم :

_میخوام ببینم تو کدوم محله میشینی و وضعت مالیت چطوره….میدونی چرا ؟!

بشکنی جلوی صورتش زدم و با پوزخندی ادامه دادم :

_چون میخوام بیام خونت دزدی !!

فرمون رو چرخوند و با غرور گفت :

_چیزی توی خونه من گیرت نمیاد ولی این رو مطمعن باش پات رو داخل خونه من گذاشتی به این سادگی ها نمیتوتی بری بیرون !

با اخمای درهم سری تکون دادم و سوالی پرسیدم :

_چرا انوقت ؟!

نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن مرموزی گفت :

_وقتی اومدی میفهمی !!

یه طوری حرف میزد انگار مطمعن بود من یه روزی خونش میرم و لحن حرف زدنش بوی بدجنسی میداد ولی نباید باهاش دعوا میکردم باید میزاشتم ببینم میخواد چی بگه و از در دوستی باهاش وارد میشدم

_باشه ولی انگار میترسی بگی کجاست !!

تو گلو خندید و گفت :

_از چی بترسم ؟ از توی جاسویچی ؟؟

چشمام روی هم فشار دادم و به سختی جلوی خودم گرفتم تا نزنم دندوناش رو توی دهنش خورد کنم با اینکه میدونه من چقدر حساسم ولی بازم این حرف رو میزد پوزخند صداداری بهش زدم که توی خیابون اصلی پیچید

_خونه پدریم توی همون خیابونیه که اون دفعه مچ خانوم رو در حال دزدی کردن گرفتم میدونی که کجا رو میگم ؟؟

گوشام سوت کشید پس رزا راست میگفت خونه پدریم ؟؟
این حرفش توی ذهنم چندین بار تکرار میشد و بی اراده زیرلب زمزمه اش کردم

بی اختیار کنجکاو به طرفش چرخیدم و با لکنت پرسیدم :

_خو…خونه پدریت ؟!

دستی به ته ریشش کشید و بی اهمیت گفت :

_آره !

پس پسر همون لجن بود با خشم دستام مشت کردم و توی سکوت خودخوری میکردم که با تیزبینی نیم نگاهی بهم انداخت و یکدفعه بی مقدمه گفت :

_تو خیلی مشکوکی !!

میدونستم عکس العمل هام رو زیر نظر داره پس بدون اینکه دستپاچه شم راحت به صندلیم تکیه دادم و درحالیکه دستام رو به سینه گره میزدم خنده ریزی کردم و گفتم :

_آره هستم …میدونی چرا ؟!

از گوشه چشم نگاش کردم و کنایه وار ادامه دادم :

_چون پیش من باید همیشه حواست به همه چیت باشه… شیرفهم شدی ؟؟!

اول متوجه منظورم نشد چی میگم ولی یکدفعه با دقت نگاش رو جلوی ماشین چرخوند و انگار تازه متوجه باشه چی شده در مقابل چشمای ناباورم از خنده ترکید و قهقه هاش فضای رو پر کرد

میون خنده ماشین رو کنار زد و بعد از باز کردن کمربندش به طرفم چرخید

_کی برش داشتی ؟!

نگاهم رو به بیرون دوختم و با نیشخندی گفتم :

_این ترفند کارمه نمیشد گفت که شازده !!

انگار به بازی جذابی نگاه میکنه دستش رو گوشه لبش کشید و با خنده گفت :

_اوووه چه کار شریفی هم داری !!

بی اهمیت نگاش کردم که دستش رو جلوم گرفت

_بده زود !

دستم رو از داخل جیب مانتوم بیرون آوردم و فندک گرون قیمت رو کف دستش گذاشتم ، مقابل چشمام بالا گرفتنش و با پوزخندی گفت :

_عجب شغل داری بانووو

جلوی شیشه پرتش کرد و با حرص ادامه داد :

_ ولی من از اینکه کسی بخواد دورم بزنه و ازم دزدی کنه ساده نمیگذرم میدونستی ؟؟!!

و مقابل چشمای بی تفاوتم ماشین روشن کرد و درحالیکه قفل مرکزی رو میزد پاش روی گاز فشرد

شاید فکر میکرد اینطوری میتونه من رو بترسونه ولی زهی خیال باطل !

برای اینکه بیشتر حرصش رو دربیارم پام روی اون پام انداختم و با تمسخر از پرسیدم :

_داری کجا میری ؟؟

با حرص و با چشمای به خون نشسته نیم نگاهی سمتم انداخت که خودم رو به گیجی زدم و ادامه دادم :

_چرا عصبی میشی؟! آخه مسیر خونه ما از این طرف نیست داری اشتباه میری شازده !!

شونه هام بی تفاوت بالا انداختم و زیر لب زمزمه کردم :

_حالا خود دانی !

بعد از چند دقیقه با توقف ماشین جلوی یه ویلای بزرگ و قشنگ نیم نگاهی بهش انداختم و زیر لب سوت بلندی زدم

_اوووه عجب خونه شیکیه جون حاجی !

با پوزخندی مرموز خیرم شد و گفت :

_میخوای داخلشو ببینی !؟

با تعجب نگاش کردم :

_مگه مال توعه ؟!

توی سکوت چیزی شبیه کنترل به طرف درش گرفت که بعد از چند ثانیه اتوماتیک وار باز شد و زیبایی خونه بیشتر توی دیدم قرار گرفت

عه پس دلیل اینکه هیچ وقت خونه باباش نمیدیدمش اینه !

آقا برای خودش همچین قصری داره…دروغ چرا دوست داشتم داخلش رو ببینم

از این جا که عجیب خیره کننده بود ، توی فکرو خیالات خودم غرق بودم که آراد پاش روز گاز فشار داد و ماشین با سرعت از جا کنده شد

هر قدر که ماشین جلوتر میرفت من بیشتر عاشق زیبایی این خونه میشدم انگار حس میکردی یه تیکه از بهشته !

درخت های سربه فلک کشیده اون گلهای قرمز و صورتی که تموم فضای حیاطش رو در برگرفته بودن

با دیدن چشمه کوچیکی که از وسط حیاطش و دقیق بین دوتا درخت بیرون میزد دهنم نیمه باز موند و با بهت زیرلب زمزمه کردم :

_باورم نمیشه !!

حواسم نبود ماشین متوقف شده یا نه فقط دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم ولی با قفل بودنش به خودم اومدم و عصبی به سمت استاد آراد برگشتم

_درو باز کن زود !!

ماشین رو جلوتر برد و با خشم در جوابم گفت :

_بشین سرجات ببینم بچه !

خواستم به سمتش حمله کنم که با توفف ماشین و باز شدن قفل مرکزی با عجله درو باز کردم و درحالیکه بیرون میرفتم تهدید وار گفتم :

_شانس آوردی وگرنه فَکِت رو خورد میکردم بچه سوسول !

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم ازش فاصله گرفتم و با حیرت از چیزی که میدیدم چرخی دور خودم زدم و بی اختیار شروع کردم به غُرغُر کردن

_ااای تو گلوت گیر کنه پسر… توی همچین بهشت زندگی میکنی اون وقت من باید توی اون گوه دونی بمونم !

با یادآوری چشمه به طرفش قدم تند کردم که با دیدنش با حیرت کنارش نشستم و با دهن نیمه باز دستم رو تا نیمه داخلش فرو کردم نه…!

واقعیه !
ولی اینجا اونم وسط این خونه مگه میشه ؟!

هنوزم داشتم مثل ندید بدیدا نگاش میکردم که با فکری به ذهنم رسید با خنده ریزی کفشام از پام بیرون آوردم و پاهام تا نیمه توی آب فرو بردم

با حس خنکای آب بین تک تک انگشتام با لذت هووومی زیرلب زمزمه کردم و چشمام بستم

_این چشمه مصنوعی رو با پاهات به گند کشیدی که !!

مصنوعی ؟؟
چشمام باز کردم و عصبی گفتم :

_حالا هرچی که هست ولی خیلی باحاله نههههه ؟!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی درحالیکه به سمتم میومد گفت :

_ولی من برای کار دیگه ای تو رو آوردم اینجا …!

و تا بخوام منظور حرفش رو درک کنم زیر بغلم رو گرفت و به زور بلندم کرد

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن