آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

عصبی تقلا کردم تا ازش جدا بشم و در همون حال فریاد زدم :

_هووووی معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟؟

بدون توجه به تقلاهام دستم رو گرفت و کشون کشون داخل خونه بردم ، با دیدن خونه خالی برای اولین بار توی زندگیم واقعا ترسم برم داشت

نگاه لرزونم رو توی خونه چرخوندم و با ترس گفتم :

_ولم کن میخوام برم!!

با خشم نیم نگاهی سمتم انداخت و با لحن ترسناکی گفت :

_کجا خانوووم ؟! بمون در خدمتت باشیم !

با فشار محکمی دستم رو جدا کردم و با نفس نفس درحالیکه رو به روش می ایستادم عصبی فریاد زدم :

_تو انگار خیلی تنت میخاره هااا ؟!

مرموز نگام کرد و درحالیکه بهم نزدیک میشد گفت :

_هوووم … چه طورم !

از این همه گستاخیش لبام بهم فشردم و با پوزخندی گفتم :

_آهان پس اینطور …

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و گفتم :

_پس حواست باشه به پروپای من نپیچی چون بدجور پرهاتو قیچی میکنم …فهمیدی!؟

هیستریک وار خندید و میون خنده بریده بریده گفت :

_اوووه… کاریت نداشتم انگار بدجور دُم درآوردی تو دختر !

با خشم خیرم شد و ادامه داد:

_با آراد واقعی آشنا نشدی وگرنه میفهمیدی جلوی من نباید زبون درازی کنی !

دستم رو به نشونه برو بابا براش تکون دادم و با چند قدم بلند خودم رو به در رسوندم ولی هرکاری میکردم باز نمیشد

به طرفش چرخیدم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و با چشمای ریز شده خیره حرکاتم بود

اشاره ای به در کردم و عصبی گفتم:

_رد کن بیاد ؟!

سرش رو کج کرد و با تمسخر گفت :

_چی رو !؟

عصبی لگد محکمی توی در کوبیدم و جیغ زدم :

_کلید این بی صاحب رووو رد کن بیاد زود !

یکدفعه انگار رم کرده باشه با قدمای بلند به طرفم اومد و عصبی یقه ام رو گرفت و درحالیکه محکم تکونی بهم میداد گفت :

_صداتو برای من بالا نبر وگرنه میدونم چطور صدات رو بِبُرم متوجه ای ؟!

مشتم رو گره کردم که به صورتش بکوبم ولی وسط راه دستم رو گرفت و آنچنان فشاری بهش داد که دادی از درد زدم و صورتم توی هم رفت

_انگار زبونت رو باید جور دیگه ای کوتاه کنم آرررررههههه ؟!

تا بخوام عکس العملی نشون بدم لباش روی لبام گذاشت و با شدت شروع کرد به بوسیدنم

مثل وحشیا با دستاش پهلوهام رو فشار میداد و من بیشتر به خودش میچسبوند و از طرفی به قدری لبام رو گاز میگرفت که تموم صورتم از درد سِر شده بود

توی دهنش ناله ای از درد کردم تا ولم کنه که با یه حرکت عین عروسکی بلندم کرد و راه افتاد

با جیغ شروع کردم به دست و پا زدن ولی اینقدر زورش زیاد بود که هیچ فایده ای نداشت و بین بازوهاش گیر افتاده بودم

با نفس نفس تقلا کردم و با لگد به شکمش کوبیدم که با دستش آنچنان فشاری به بالا تنم داد که برای ثانیه ای از درد لال شدم

ولی بعدش آنچنان جیغ بلندی زدم که دستش رو جلوی دهنم گذاشت و با خشم غرید :

_میدونم چطور ادبت کنم دزد کوچولو…!

و به طرف اتاق خواب راه افتاد با یه ضربه محکم درش رو باز کرد من روی تخت انداخت و تا بخوابم حرکتی بکنم روم خیمه زد

با جیغ تقلا کردم از زیرش بیرون بیام که با یه حرکت دو دستم رو گرفت و بالای سرم برد و با نفس نفس کنار گوشم گفت :

_کم تکون بخور بچه !!

با خشم سرم رو بالا بردم تا به دماغش بکوبم که زود فهمید و درحالیکه سرش رو عقب میبرد با خنده بریده بریده گفت:

_اووووه بندانگشتی خطرناک میشود !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_برو کنار وگرنه تضمین نمیکنم یه جای سالم روی بدنت باقی بزارم

این دفعه دیگه خنده امونش رو برید روم افتاد و قهقه اش به هوا رفت ، بدنش از شدت خنده میلرزید و گرمای بدنش داشت حالم رو بهم میزد

وزن زیادش و از طرفی گرمای بدنش باعث شده بود حالم یه طوری بشه و از طرفی نفسم بند بیاد دستم روی بازوهاش گذاشتم و با صدای خفه ای گفتم :

_پاشو لندهور !

بی اهمیت به من هنوزم میخندید ، با اون هیکلش که سه برابر من بود روم افتاده بود و خیال تکون خوردنم نداشت

با خنده سرش رو بلند کرد و بریده بریده زیرلب گفت :

_واااای خدا میگه تضمین نمیکنم !

دندونام روی هم سابیدم و با خشم گفتم :

_امتحانش مجانیه ؟!

سرش رو پایین نزدیک لبام آورد و دهن باز کرد چیزی بگه که مشتم رو آنچنان توی صورتش کوبیدم که دادی از درد کشید و از روم کنار رفت

با کنار رفتنش از روم نفسم رو محکم و با فشار بیرون فرستادم ، آخیش داشتم خفه میشدما !

از درد توی خودش میپیچید و فَکِش رو محکم گرفته بود که با عجله قبل از اینکه باز رَم کنه و پاچم رو بگیره از روی تخت بلند شدم

با خنده نزدیک تخت ایستادم و با تمسخر گفتم :

_چیه…مگه نمیخواستی ضرب دستم رو امتحان کنی ؟!

پشت بهش کردم و ادامه دادم:

_پس حالا زیاد آه و ناله نکن….! فقط یاد میگیری دیگه پاتو توی حریم نازی نزاری

با دیدن مجسمه کوچیکی که ازش معلوم بود گرون قیمته و روی میز جلوی آیینه اش بود برش داشتم و درحالیکه توی جیبم میزاشتمش با پوزخند صداداری گفتم:

_شیرفهم شدی پس…

هنوز حرف کامل از دهنم بیرون نیومده بود که یکی از پشت دستم رو گرفت و آنچنان پیچوند که جیغی کشیدم و با درد نالیدم :

_آاااااای ول کن !

آراد با چشمای به خون نشسته رو به روم ایستاد و در حالیکه هنوزم دستم رو فشار میداد با خشم فریاد زد:

_بزارش سرجاش زود باش !!

مجسمه رو محکم توی دستم فشردم و از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_اگه نزارم میخوای چه گوهی بخوری ؟!

سرش رو نزدیک صورتم آورد و عصبی گفت :

_میدونم چطور آدمت کنم دختره دزد گستاخ !

فکر میکردم میخواد بزنم ولی دستم رو ول کرد و درحالیکه با پشت دست خون گوشه لبش رو پاک میکرد گفت:

_وقتی به جرم دزدی دادمت دست پلیس میفهمی که با بد آدمی درافتادی !!

چی ؟!
پلیس …. نه خدای من !!

بی اراده مجسمه از بین انگشتای سست و ناتوانم لیز خورد و پایین پام افتاد ولی الان وقت تسلیم شدن نبود

سعی کردم به خودم مسلط باشم و درحالیکه استرس از تک تک حرکاتم پیدا بود پوزخندی زدم و گفتم :

_هه…پلیس ؟؟ اون وقت به چه جرمی ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به مجسمه زیرپام کرد و گفت :

_به همین جرم و…. به همین سادگی!!

و مقابل چشمای متعجبم به طرف در رفت ، با حدس کاری که میخواد بکنه با عجله به سمتش قدم برداشتم ولی زود در رو بست و درحالیکه از پشت قفلش میکرد بلند خندید و گفت :

_خوش باشی خانوم دزده!

با مشت و لگد به جون در افتادم ولی بیفایده بود انگار کر شده باشه هیچ عکس العملی نشون نمیداد با حرص دندونام روی هم فشار دادم و دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم

نباید گیر پلیس میفتادم وگرنه فاتحم خونده بود ، ولی هیچ چیزی نظرم رو جلب نمیکرد عصبی چند قدم عقب رفتم و با خشم لگد محکمی به در کوبیدم

صدای بدی داد ولی هیچ صدایی از اون آراد لعنتی بلند نمیشد با خشم بلند اسمش رو صدا زدم و گفتم :

_بیا در رو باز کن زود باش !!

بازم هیچی نگفت که لگد دیگه ای به در کوبیدم و از ته دلم فریاد کشیدم :

_هووووی یارو مگه نمیشنوی چی میگم !!

بیفایده بود ، دستام از ترس گیر افتادن توسط پلیس یخ زده بودن و با استرس دور خودم میچرخیدم

با سرو صداهایی که از بیرون به گوشم میرسید قدم تند کردم و پشت به در گوش ایستادم ولی با شنیدن صدای اون عوضی باز حرصم بالا گرفت

دستگیره در رو بین دستام گرفتم و عصبی شروع کردم به فشار دادن و بالا پایین کردنش

نمیدونم چقدر درگیر باز کردن در بودم که بالاخره خسته شدم و با نفس نفس دستم رو به دیوار تکیه دادم

یکدفعه با دیدن پیج های روی در چیزی توی ذهنم جرقه زد و با خوشحالی دستم رو توی جیب مانتوم به دنبال چاقویی کوچیکی که همیشه همراهم بود چرخوندم

ولی هیچی نبود ، ناباور همه جیب هام گشتم و زیر لب زمزمه کردم:

_نه الان وقتش نیست….کجا گذاشمت اخه گندت بزنن !!

یادم نمیومد آخرین باری که دستم بوده کجا گذاشتمش… لعنتی باهاش میتونستم قفل در رو باز کنم

کلافه سرم رو به دیوار تکیه دادم و ناامید چشمام روی هم گذاشتم ، یعنی باید چیکار میکردم خدای من !!

نکنه تا الان پلیس رو خبر کرده باشه … برای دلگرمی خودم زیرلب زمزمه کردم :

_نه بابا فقط اینطوری گفت من رو بترسونه !!

موهای توی صورتم رو کنار زدم و با دلهره ادامه دادم :

_آره فقط میخواد من رو بترسونه !!

ولی یکدفعه با شنیدن حرف زدنش با تلفن که مدام اسم دزد و خونه رو به زبون میاورد ترس برم داشت و اسمش رو با جیغ صدا زدم و گفتم :

_آهااای داری چیکار میکنی خدا لعنتت کنه !!

صداش قطع شد و بعد از چند دقیقه انگار پشت در ایستاده صداش به گوشم رسید که با تمسخر خندید و گفت :

_ هیچی …. فقط پلیس رو خبر کردم یه موش کوچولوی دزد تو خونه ام پیدا کردم

چی ؟؟
پلیس خبر کرده ؟؟ لبم رو خیس کردم و با صدای لرزون گفتم:

_ داری دروغ میگی !!

با تمسخر خندید و گفت :

_تو فکر کن دروغ میگم !

اگه گیر میفتادم همه چی به باد میرفت درس و دانشگاه و در آخر هم انتقامم !!

با این فکر دستام با حرص مشت کردم و به اجبار گفتم :

_حاضرم هرکاری برات انجام بدم ولی من رو دست پلیس نده

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن