آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۴

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

منتظر بودم چیزی بگه ولی سکوت کرده بود و این داشت بیشتر عصبیم میکرد دستمو روی در گذاشتم و بیقرار باز اسمش رو صدا زدم

_هوووی با توام کجایی لعنتی ؟!

بازم چیزی نگفت که عصبی با حرص چرخی دور خودم زدم و جنون وار زیرلب زمزمه کردم:

_نباید گیر پلیس بیفتم نه نمیشه !!

ولی اتاق نه پنجره ای داشت و نه در دیگه ای ، یه طورایی گیر افتاده بودم و عین خر توی گِل گیر کرده بودم

با ناراحتی چنگی به موهای پریشونم زدم و بلند جیغی کشیدم

نه پایان من نمیتونست اینطور باشه !!

با این فکرا جنون آمیز به طرف در حمله کردم و درحالیکه با مشت های کم جونم بهش میکوبیدم بلند فریاد زدم:

_لعنت بهت عوضی بیا این در رو باز کن !

نمیدونم چقد با مشت و لگد به جونش افتاده بودم که خسته روی زمین نشستم و درحالیکه به دیوار تکیه میدادم با غم نگاهم رو به سقف دوختم و زیرلب زمزمه کردم :

_اوس کریم یه فرصت دیگه بهم بده ! نزار تلاشی که این همه سال پای این انتقام کردم هدر بره و تموم عمر دلم بسوزه و ذره ذره آب شم

با ناراحتی دستی به صورتم کشیدم که یکدفعه صدای آراد دقیق پشت در به گوشم رسید

دستپاچه بلند شدم و گوشم رو به در چسبوندم که یکدفعه با حرفی که زد ناباور دستمو جلوی دهنم گرفتم و اشک توی چشمام حلقه بست

_گفتی هرکاری میکنی درسته… آره !

کف دستم رو به چشمام کشیدم و لرزون لب زدم :

_آره !

یکدفعه جلوی چشمای ناباورم در اتاق باز شد و آراد توی قاب در قرار گرفت و با پوزخندی گوشه لب گفت :

_میبینم که بالاخره داری رامم میشی!

درحالیکه چشمم به پشت سرش و در باز شده بود آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم :

_بزار برم !

چشمام ریز کردم و با زرنگی ادامه دادم :

_وگرنه پلیس بیاد میگم که قصد داشتی بهم تجاوز کنی !!

قهقه اش بالا گرفت و با خنده گفت :

_اونوقت با چه مدرکی ؟!

چشمام توی حدقه چرخوندم و با اشاره ای به مانتوم گفتم :

_دکمه های پاره شده مانتوم و این وضعیتم چیز دیگه ای رو هم مگه نشون میده ؟!

دستاش رو به سینه قفل کرد و درحالیکه به دیوار تکیه میزد نگاهش روی بدنم چرخوند و با تمسخر گفت :

_منم میگم اومده بود دزدی و ناکارش کردم و دلیل سروضع بدش هم همینه !

چند قدم بهم نزدیک شد و با خنده گفت :

_فکر کردی خیلی زرنگی جوجه !؟

یکدفعه یقه ام رو گرفت و با یه حرکت به دیوار چسبوندم و خشن ادامه داد :

_کاری رو که میخوام انجام میدی یا دو دستی تقدیم پلیس میدمت فهمیدی؟!

داشتم خفه میشدم با تقلا دستش رو چنگ زدم و با نفس نفس نالیدم :

_چه کاری لعنتی !

سرش رو نزدیک گوشم آورد و لاله گوشم رو به دندون گرفت و با شنیدن چیزی که در گوشم گفت دست از تقلا برداشتم و خشکم زد

_میشی غلام و برده حلقه بگوش من و هرکاری ازت خواستم باید برام انجام بدی !!

با چشمای گرد شده عصبی گفتم :

_من برده و نوکر کسی نمیشم شِنُفتِی؟؟

ضربه ای به سینه اش کوبیدم و خشن ادامه دادم :

_همه مردم نوکر و غلام منن ، اونوقت تو یه الف بچه میخوای از من کار بکشی…هه !

بهم چسبید و درحالیکه دستاش دو طرفم به دیوار تکیه میداد گفت :

_مجبوری فسقلی متوجه ای ؟!

با نفس نفس فریاد زدم :

_فسقلی عمته‌‌‌‌‌…غول بیابونی !!

چندثانیه با بهت خیره من که از حرص رو به انفجار بودم شد ولی یکدفعه از خنده ترکید و بریده بریده گفت :

_واااای خدایا… پس از اینکه من ریزه پیزه خطابت میکنم حساسی و خوشت نمیاد

از برخورد نفس هاش توی صورتم و بوی عطر تلخش که توی بینیم پیچیده بود و از همه بدتر گرمای بدنش حالم داشت یه جوری میشد ، یه جوری که برام عجیب بود و تا حالا تجربه اش نکرده بودم

عصبی هُل محکمی به سینه اش دادم و بدون توجه به خنده هاش داد زدم :

_برو کنار ببینم لندهور !

یکدفعه انگار جنی شده باشه فَک ام رو توی دستش گرفت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میداد گفت :

_صدات رو برای من بالا نبر جوجه !!

سرش رو نزدیکم آورد و همونطوری که نگاهش رو به لبام میدوخت با لحن ترسناکی ادامه داد:

_وگرنه یه بلایی سرت میارم که تا دنیا دنیاست فراموشش نکنی!

برای لحظه ای ازش ترسیدم و بی اختیار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم که ازم جدا شد

وسط اتاق ایستاد وخشن ادامه داد :

_یالله تصمیمت رو بگیر وقت بحث بیخود با تو یکی رو ندارم !

دستی به صورتم و جای انگشتاش کشیدم و درحالیکه صورتم از دردش توی هم فرو رفته بود با حرص غریدم:

_فکر کنم یه بار جوابتو دادم شازده !!

سرتا پام رو از نظر گذروند و با پوزخندی گفت :

_هرجور میلته !!

به طرف در رفت و درحالیکه میخواست ببندتش بلند گفت :

_پس منتظر پلیس میمونم!

وااای به کل ماجرای پلیس و دزدی رو از یاد برده بودم و دستپاچه دنبالش راه افتادم

_کجا…کجا صبر کن !

به طرفم برگشت و ابرویی بالا انداخت

_خوب ؟!

دستام بهم چلوندم و مردد سوالی پرسیدم :

_منظورت از برده و غلام حلقه بگوشت دقیقا چی بود ؟!

با چشمایی که برق میزدن گفت :

_به زودی متوجه میشی

فقط کافی بود پام رو از این جهنم بیرون بزارم اون وقت دیگه تهدیدا و حرفاش برام پشیزی ارزش نداشت ، پس بیخیال حرفاش سری تکون دادم و سعی کردم مطیع عمل کنم تا بزاره برم

وقتی سکوت و آروم بودنم رو دید مشکوک ابرویی بالا انداخت و گفت :

_حرفی برای گفتن نداری ؟؟

برای اینکه به چیزی شک نکنه ژست خشنی به خودم گرفتم و عصبی گفتم :

_فعلا که مجبورم ساکت بمونم و همه چیز دست شماست نه…رییس !؟

تو گلو خندید و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت آروم زیرلب زمزمه کرد :

_خیلی بامزه ای !

هرچند آروم گفت ولی من شنیدم و یه جورایی خشکم زد
ضربان قلبم بالا گرفت دستم روی سینه ام گذاشتم و زیر لب بی جنبه ای خطاب به خودم گفتم

نمیدونم چند دقیقه اونجا ایستاده بودم که با شنیدن اسمم از زبونش به خودم اومدم و با عجله بیرون رفتم

_هووی نازلی ، نازی اسمت چی بود بیا ببینم !

توی پذیرایی روی تک مبلی نشسته بود و دستاش به سینه گره زده بود که با دیدنم اخماش توی هم کشید و عصبی گفت:

_مگه کری اینقدر صدات کردم ؟؟

بی حوصله به دیوار تکیه دادم و خشن گفتم:

_اولا بهم میگن نازی !! دوما حد خودت رو بدون چی از دهنت بیرون میاد وگرنه…

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و گفت :

_هوووم وگرنه چی؟؟ میخوای بزنی

خندید و با تمسخر گفت :

_آخ ترسیدم !

با حرص دستامو مشت کردم و چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم چیزی بگم وقتی که توی خونش بودم و هرآن ممکن بود بلایی سرم بیاره!

فقط پوزخندی بهش زدم و بدون اهمیت به طرف در خروجی رفتم که یکدفعه سد راهم شد و با نیشخندی گوشه لبش سوالی پرسید :

_کجا مادمازل ؟؟

اخمام توی هم کشیدم

_نکنه برای رفتن به خونه امم باید از تو اجازه بگیرم؟؟

روی صورتم خم شد و چند تار موی روی پیشونیم رو کنار زد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمام میچرخوند با لحن خاصی گفت :

_قرار مدار بینمون رو چه زود از یادت رفت !؟

دستش رو کنار زدم روی مبل نشستم و کلافه گفتم :

_زود بگو باس برم !!

چپ چپ نگام کرد و با چشمای ریز شده بیخیال گفت :

_میخوام بری برام دزدی !

با تعجب سیخ سرجام نشستم و داد زدم :

_چــــــــــی ؟؟؟

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫6 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن