آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۱۵

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

لبش به پورخندی کج کرد و گفت :

_همین که شنیدی !

دستپاچه صاف نشستم و درحالیکه با انگشت روی سینه ام میکوبیدم مردد لب زدم :

_من اهل این ک….

توی حرفم پرید و با خنده بریده بریده گفت :

_میخوای بگی اهل این کارا نیستی؟!

دستی پشت لب کشید و همونطور که سعی میکرد خندیدنش رو مهار کنه کنارم نشست و ادامه داد :

_کم جوک بگو دختر … خوبه خودم صدبار مُچت رو حین دزدی گرفتم

چشمکی بهم زد و با کنایه ادامه داد :

_میخوای منم سیاه کنی بچه !!

پوووف کلافه ای کشیدم و عصبی گفتم :

_ولی اونا فرق داشت !

با چشمای ریز شده با تعجب نگام کرد و با تمسخر گفت :

_کم من رو دست بنداز !

دستپاچه دستام رو تکون دادم

_ولی ….

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با خشمی که از چشماش میبارید با حرص گفت :

_ولی و اما و اگر نداریم همین که گفتم و توام موظفی برام انجامش بدی

عصبی دندونام روی هم فشردم و با حرص لب زدم :

_نیم ساعت پیش به جرم دزدی از خونت میخواستی من رو بندازی زندان … الان چی شده ؟ نظرت تغییر کرده

راحت لَم داد و همونطوری که پاهاش روی میز میزاشت بی تفاوت گفت:

_هر طوری دوست داری فکر کن!

مجبور بودم سکوت کنم تا بزاره برم ، پس به اجبار سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم

_باشه….حالا چی میخوای که برات بدزدم ؟؟

انگار مطمعن بود قبول میکنم چون دستاش رو پشت سرش گذاشت و با آرامش ظاهری گفت :

_به زودی میفهمی!

با این حرفش با عجله بلند شدم

_خوب من برم وقتی کارا درست شد بهم خبر بده

ولی هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که با حرفی که زد عصبی دستام رو مشت کردم و درحالیکه دندونام روی هم میسابیدم به طرفش چرخیدم

نباید این آدم رو دست کم گرفت چطور فکر کردم میتونم از دستش در برم

_ کجا… کجا ؟!

دستامو به سینه گره زدم و با ابروهای بالا رفته بی حوصله گفتم :

_مگه نگفتی بعدا میگی ؟؟ خوب برم خونم دیگه

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد جدی گفت :

_ولی خونه تو از این به بعد اینجاست ؟!

فکر کردم اشتباه شنیدم ، سرم رو کج کردم و ناباور پرسیدم :

_چی ؟؟ نَشنُفتَم

وقتی نگاه سنگینش رو دیدم اشاره ای به گوشام کردم و با تمسخر ادامه دادم :

_آخه میدونی چیه ؟؟ گوشام سنگینن یه خورده جووون تو

پوزخند صدا داری زد ، سرش رو نزدیک گوشم آورد و درحالیکه لباش به لاله گوشم میخوردن آروم لب زد :

_گفتم خانوم دزده از این به بعد باید اینجا بمونه !!

چی ؟؟ مگه از جونم سیر شدم که اینجا پیش این غول بیابونی بمونم ؟؟

ازش فاصله گرفتم دستی به گوشم و جای لباش کشیدم با حرص گفتم :

_خواب دیدی خیر باشه جناب …

به طرف در خروجی رفتم و ادامه دادم :

_من خودم خونه دارم

دستم روی دستگیره نشست ولی هنوز بازش نکرده بودم که یکدفعه جلوم سبز شد و با اخمای درهم غرید :

_برو بشین سر جات ببینم !!

گوشه پیراهنش رو گرفتم و درحالیکه سعی میکردم تکونی بهش بوم عصبی فریاد زدم :

_اگه نرم چی میشه مثلا هااا ؟!

نگاهش رو توی چشمام چرخوند و یکدفعه انگار چیزی به خاطرش اومده باشه ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت :

_انوقت فکر کنم آقا پلیسه خیلی دلش بخواد فیلم تو رو ببینه !!

با تعجب خشکم زد و ناباور لب زدم :

_چی ؟؟؟ فیلم من ؟؟!

با خنده به طرف تلوزیون رفت و درحالیکه روشنش میکرد با هیجان روی مبل نشست و گفت :

_آره

اشاره به صفحه برفکی تلوزیون کرد و ادامه داد :

_اگه خودتم میخوای ببینی بیا ببین !!

مطمعن بودم حرفاش جز لاف و دروغ چیز دیگه ای نیست که الان داره بهم میبافه که من بترسم ، بی تفاوت بروبابایی خطاب بهش گفتم و به طرف در رفتم

ولی وسط راه با شنیدن صدای خودم خشکم زد با گیجی به عقب چرخیدم

با چیزی که توی تلوزیون میدیدم ناباور دستی به چشمام کشیدم و با دقت بیشتری خیره صفحه نمایشگر شدم

یعنی این واقعا منم که داشتم مجسمه رو توی جیبم پنهون میکردم و از طرفی با اون لعنتی دعوام شده بود

همینطوری میخ صفحه بودم که با شنیدن حرفای کنایه وار آراد عصبی دستامو مشت کردم

_آخ آخ میبینم که عین من خیلی از فیلمه خوشت اومده

با قدمای بلند به طرف تلوزیون رفتم و خسته فریاد زدم :

_زود فیلم رو رد کن بیاد لعنتی !

با کنترل خاموشش کرد بیخیال به مبل تکیه داد و گفت :

_اگه فیلم رو میخوای باید به حرفام گوش بدی !!

دستامو عصبی به اطراف تکون دادم و درحالیکه سعی میکردم متوجه دستپاچگی و اضطرابم نشه لب زدم :

_چه حرفی هااا ؟؟ اینکه خونت بمونم ؟! این منطقیه آخه بنده ی خدا

شونه ای بالا انداخت و درحالیکه با گوشه پیراهنش ور میرفت بی اهمیت گفت :

_جز اون چیزایی دیگم هست !!

دندونامو با حرص از بس روی هم فشار داده بودم که کل فَک و دهنم درد میکرد ، از دردش صورتم توی هم رفت و خشن نالیدم :

_باز چی هااا ؟!

بلند شد یک قدم بهم نزدیک شد و با چیزی که گفت چشمام از تعجب گشاد شد و ناباور گفتم :

_نههههه

با غرور ابرویی بالا انداخت

_آره !!

چطور به خودش جرات داده همچین پیشنهادی به من بده که بیام توی خونه اش و نوکری آقا رو بکنم با مشت به سینه اش کوبیدم و خشن فریاد زدم :

_گمشو بابا یابووو !

خواستم به طرف در برم که وسط راه بازوم رو گرفت و آنچنان به طرف خودش برم گردوند که محکم به سینه اش خوردم و توی آغوشش فرو رفتم

دستش رو دور کمر باریکم حلقه کرد و درحالیکه نگاهش رو توی چشمای حیرونم میچرخوند با تمسخر گفت:

_با کی بودی گفتی یابووو ؟!

فکر میکرد ازش میترسم هه…! لبامو کج کردم و با تمسخر کلمات رو توی صورتش هجی کردم

_با…تو….بودم‌‌‌‌

یکدفعه عین دیوونه ها دستش رو جلوی دهنم گذاشت و درحالیکه با تموم قدرت بهش فشار میاورد با حرص غرید :

_دو دقیقه نمیتونی جلوی دهنت رو بگیری …حتما باید لالت کنم آره ؟!

با تقلا سعی کردم دستش رو کنار بزنم و درهمون حال جیغ زدم:

_مردش نیستی !!

ولی چون دستش جلوی دهنم بود جز اصوات نامفهوم چیزی از دهنم بیرون نمیومد و متوجه نشد چی گفتم

دستش رو محکم تر روی دهنم فشار داد و تا به خودم بیام به دیوار تکیه ام داد و با حرص بهم چسبید

_باید خودم ادبت کنم !

با چشمای به خون نشسته سرش رو جلو آورد که با فهمیدن نیتش فکری به ذهنم رسید و با تموم قدرت دندونام توی دستش فرو کردم و گازش گرفتم

صورتش از درد توی هم فرورفت و صدای دادش توی خونه پیچید با تلاش سعی کرد دستش رو از دهنم دربیاره ولی من بی اختیار با حرص خاصی دندونام رو بیشتر فرو میکردم

طوری که مطمعن بودم اگه یه کم بیشتر فشار بدم یه تیکه از گوشت دستش رو میکنم با چشمای گشاد شده نگام کرد و با وحشت نالید :

_ول کن دستمووو دختره روانی !

ابرویی براش بالا انداختم و خواستم بیشتر فشار بدم که یکدفعه موهامو توی چنگش گرفت و تا به خودم بیام شروع کرد به کشیدنشون !

_ول نمیکنی نه … باشه خودت خواستی!

آنچنان فشاری به موهام آورد که حس کردم سرم داره میترکه و صدای کنده شدن تک تک موهام به گوشم میرسید

آخ بلندی گفتم و با درد دستش رو ول کردم درحالیکه تکونی به به سرم میاورد نزدیک صورتم غرید :

_بگوووو چیکارت کنم هااا

با وجود درد گستاخ لب زدم:

_حقت بود !

فشار محکمی به کمرم آورد و خواست چیزی بگه ولی نمیدونم چش شد که ازم فاصله گرفت ، با تعجب داشتم نگاش میکردم که دستش رو بالا گرفت و با دیدنش از ته دل فریاد زد :

_قبر خودت رو کندی دختره غربتی !

تازه نگاهم به دستش خورد که آنچنان قرمز شده بود که رو به کبودی میرفت و جای تک تک دندونام روش پیدا بود

با دیدن خشم توی چشماش با زرنگی از زیر دستش در رفتم و تا بخواد عکس العملی بکنه در رو باز کردم و بیرون زدم

دنبالم پاتند کرد و سعی کرد بگیرتم ولی با فرضی مدام از زیر دستش در میرفتم و خودم رو به ته حیاطش رسوندم

با نفس نفس دستاش رو به زانوهاش تکیه داد و بریده بریده گفت :

_خ…خوب میبینم که بالاخره گیر افتادی!

با ترس نگاهمو دور و برم چرخوندم و وحشت زده آب دهنم رو قورت دادم میدونستم این بار دستش بهم برسه نابودم میکنه

که با دیدن قسمتی از دیوار ته باغ که از روی زمین سوراخ شده بود و لوله ای ازش بیرون میزد چشمام برق زد

حجم لوله خیلی کوچیک تر از سوراخ دیوار بود و با وجود اندام ریزه ام راحت میتونستم با یه کم سختی و جمع کردن دست و پام ازش رد بشم

آراد که فکر میکرد گیرم انداخته از اون فاصله ای که باهام داشت جنون وار بلند خندید و گفت:

_با زبون خوش دارم میگم خودت بیای وگرنه ….

بدون توجه بهش با عجله داخل سوراخ شدم و تا به خودش بجنبه سعی داشتم ازش بگذرم به سختی تکونی به دست و پام دادم و تقریبا سر و دستام بیرون بود

با دیدن فضای اون طرف با نفس نفس دستامو به زمین تکیه دادم و سعی کردم پاهامم بیرون بکشم ولی با حلقه شدن دست آراد دور مچ پام وحشت زده تقلایی کردم که بلند فریاد زد :

_نمیتونی از دستم در بری دختره وحشی!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن