آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۲

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

از خشم زیاد نفس نفس میزدم ، نگاهمو به اطراف که حالا دیگه خلوت شده بود و جز چندتا پسر بچه کنجکاو کسی نبود دوختم و یکدفعه انگار خشمم فوران کرده باشه دستام مشت کردم و عصبی فریاد زدم :

_ به من چی گفتی هااا ؟؟

نیم نگاهی به سمتم انداخت و با نیشخندی گفت :

_گفتم بندانگشتی !

دستاش رو به حالت کوتاه بودن قدم به طرفم گرفت و با لحن حرص دراری ادامه داد:

_یا خاله ریزه !! آره همین هم خوبه بهت میاد

پوزخندی به چهره وارفته ام زد و به طرف جلوی ماشینش که از ضرب دیدگی کاملا جمع شده بود چرخید با اخمای درهم شروع کرد به بررسی کردنش

ولی من برای چند ثانیه خشکم زد و ناباور از پشت سر بهش خیره شدم ، داشت روی من اسم میزاشت؟

از مادر زاییده نشده کسی بخواد روی من اسم بزاره اونم چی…این بچه ژیگول !!

اخمام توی هم کشیدم بهش نزدیک شدم نگاهمو به اطراف چرخوندم تا کسی نباشه دستمو توی جیب مانتوام فرو بردم و چاقوی که برای مواقع حساس همیشه با خودم داشتم بیرون کشیدم

پشت سرش که رسیدم دستش رو گرفتم و به طرف خودم چرخوندمش تا بخواد به خودش بیاد و حرکتی بکنه یقه کتش رو گرفتم و به طرف خودم پایین کشیدم

با چشمای گشاد شده از تعجب خیره حرکاتم بود که چاقو روی گردنش درست روی شاهرگش گذاشتم با لحن چاله میدونی گفتم:

_خوب ؟؟ نشنفتم چی زِر زِر کردی ؟؟

برعکس تصورم که الان میترسه و کوتاه میاد چشماش رو با کنجکاوی روم چرخوند و با چشمای که خنده توش موج میزد گفت :

_کدوم رو ؟ خاله ریزه رو؟ یا بندانگشتی

نه این پسر امروز قصد داشت من رو به مرز جنون برسونه ، با حرصی که توی صدام کاملا مشهود بود لبم کنار گوشش بردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_زیادی تنت میخاره آره ؟

سرش رو ازم فاصله داد و چشماش رو با حالت ترسون و گریون درآورد

_کی ؟؟ من ؟؟ نه تو رو خدا نکشی منو

بعد از این حرفش زد زیر خنده که عصبی یقه اش رو بین دستام فشار دادم و با چشمای به خون نشسته نوک تیز چاقو توی گودی گردنش فرو کردم به قدری که فقط خراش سطحی روی پوستش افتاد

جلوی چشمای متعجبش باریکه ای از خون از گردنش جاری شد و یقه سفید پیراهنش غرق در خون شد لبم نزدیک صورتش بردم از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_یادت باشه با کی در افتادی بچه سوسول !!

انگار تازه باورش شده بود چه اتفاقی افتاده عصبی به عقب هولم داد که دستم از پیراهنش جدا شد و بخاطر شدت ضربه چند قدم به عقب برداشتم

_چیکار کردی دختره روانی !!

اشاره ای به پیرمرد راننده تاکسی که حالا با چشمای گشاد شده خیرم بود کردم و با پوزخندی گفتم:

_این رو زدم تا یاد بگیری با بزرگتر از خودت چطوری باید حرف بزنی!!

رگ های روی پیشونیش از شدت خشم بیرون زد عصبی فریاد کشید :

_آدمت میکنم دختره دهاتی !!

به سمتم هجوم آورد و منم بدون ترس جلوش ایستاده بودم تا جوابش رو بدم ولی با دیدن ماشین پلیسی که از رو به رو میومد وحشت زده چند قدم به عقب برداشتم

نه ! نباید دستگیر میشدم اونم تازه که داشتم به اهدافم نزدیک میشدم با این فکر با قدم های بلند بدون توجه به فوحش و سروصداهای اون پسره فرار کردم

با رسیدن سر خیابون نفس نفس زنون خم شدم و دستامو به زانوهام تیکه دادم که یکدفعه با دیدن کوچه باریکی که راه عبور ماشین نداشت کیفمو چنگ زدم و با قدمای بلند خودم توی کوچه انداختم و شروع کردم به دویدن!!

نباید بی گدار به آب میزدم و گیر پلیس میفتادم اونم دقیق موقعی که داشتم به نقشه هایی که سال ها برای انتقام کشیده بودم نزدیک میشدم

با هزار بدبختی خودم رو به دانشگاه رسوندم ، دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد گذاشتم و بدون توجه به کسایی که چپ چپ نگام میکردن مقنعه ام رو که تقریبا داشت از سرم پایین میفتاد روی سرم تنظیم کردم و داخل شدم

تشنه ام شده بود کنار آب سرد کن دستامو زیر شیر آب گرفتم ، سرمو پایین بردم و بدون توجه به اطرافم یه کم از آب کف دستم خوردم و برای اینکه حالم سرجاش بیاد

مشتم پر کردم و محکم به صورتم پاشیدم ، از سردیش برای لحظه ای نفسم بند اومد زود آستین مانتوم رو پایین کشیدم و روی صورتم کشیدم

کارم که تموم شد حالا فهمیدم چه غلطی کردم و با زاری به مانتو و مقنعه تنم که حالا شبیه بچه مدرسه ای ها خیس آب بود خیره شدم

بیخیالی زیرلب زمزمه کردم و به سختی و هر جون کندنی بود شماره کلاس رو پیدا کردم

آستین مانتوم رو بالا کشیدم و نیم نگاهی به ساعت مچی مردونه ای داغونی که روی دستم بود انداختم

اوووف نیم ساعت از وقت کلاس گذشته بود و دیر رسیده بودم ، یه کمی توی سالن این پا و اون پا کردم دیدم بی فایده اس

دستی به لباسا و مقنعه ام کشیدم با اعتماد به نفس در کلاس رو باز کردم طبق عادت همیشگی بلند گفتم :

_یاالله !

با ورودم سرو صدا و شلوغی خوابید و سکوت محض همه جا رو فرا گرفت ، دختر پسرایی که نصفشون وسط کلاس ایستاده بودن و مسخره بازی درمیاوردن و چه بقیه که نشسته بودن با چشمای گرد شده نگاهم کردن یکدفعه انگار بمب منفجر شده باشه کلاس از خنده ترکید!

عین جزامی ها با دست من رو نشون میدادن و بلند بلند میخندیدن ، با تعجب سرم پایین انداختم و نیم نگاهی به خودم انداختم نکنه ایرادی داشته باشم

که با صدای یکی از دخترا که با خنده من به دوستاش نشون میداد و بریده بریده میگفت:

_این از کجا اومده با این سر وضعش… وای خدا دیدی چی گفت؟

به طرف دوستاش برگشت و همونطوری که ادای من رو درمیارود لب و دهنش رو کج کرد و گفت یاالله

دوستای بی جنبه تر از خودشم از خنده قهقه زدن و نزدیک بود بیهوش شن ، بیخیال وسط کلاس ایستادم و اینقدر نگاهم رو بینشون چرخوندم که صدای خندهاشون قطع شد

دستامو به کمرم تکیه زدم و با اخمای درهم گفتم :

_خوب ؟؟ تموم شد

پسرا با تعجب و دخترا انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن چشم ازم برنمیداشتن ، بیخیال کوله پشتیم روی دوشم تنظیم کردم و با قدمای مصمم ته کلاس رفتم

حوصله دعوا و کِش مَکش برای روز اول نداشتم پس ترجیح دادم سکوت کنم ، با دیدن جایگاه خالی استاد با تعجب دستی به دماغم کشیدم

چطور استادی سر کلاس نیست ؟ لب پایینم رو زیر دندون فشردم که با نشستن دختر خوشکلی و بامزه ای که با لبخند خیرم بود به طرفش چرخیدم دستش رو با صمیمیت به طرفم گرفت

_سلام رحیمی هستم…. رزا رحیمی!!

بدون اینکه بهش دست بدم همونطوری که روی صندلی ولو میشدم با خستگی پاهام کشیدم و گفتم :

_نازلی ام ولی دوستام بهم میگن نازی!

دستش رو که روی هوا خشک بود رو پایین انداخت آب دهنش رو قورت داد و خواست حرفی بزنه که یکی از اکیپ پسرای کلاس که از اول خیرمون بودن و پِچ پِچ میکردن سرش رو بلند کرد و با خنده گفت :

_جووون چه چشمایی داری لامصب !!

صاف ایستاد و انگار داره به موجود چندش آوری نگاه میکنه نگاش رو از بالا تا پایین روم چرخوند و ادامه داد:

_ولی حیف ….. در حد اینکه دوست دخترم باشی نیستی !!

چند ثانیه با سر کج شده خیره اش شدم و انگار تازه مغزم داره تجزیه و تحلیل میکنه که چی گفته صورتم از خشم قرمز شد و تا بخواد حرکتی بکنه رو به روش ایستادم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم:

_نَشنُفتَم چی گفتی ؟!

روی صورتم خم شد و درحالیکه نگاهش رو مستقیم توی چشمام میدوخت ادامه داد:

_چیه جوجه…نکنه خیلی تو کف منی؟

با خنده نگاهی به دوستاش انداخت و ادامه داد :

_عیب نداره … فقط قبل اینکه بیای تو تختم باید بری حموم تا بتونم برای یه شبم که شده آرزوت رو برآورده کنم

دوستاش زدن زیر خنده که پامو بلند کردم و عصبی آنچنان محکم وسط پاهاش کوبیدم که ناباور خیرم شد و کم کم درحالیکه خم میشد صورتش از درد قرمز شد و به خودش پیچید

همه کسایی که شاهد ماجرا بودن خشکشون زده بود که پوزخندی به صورت سرخ شده پسره زدم و آروم به طرفش خم شدم و کنار گوشش لب زدم:

_این رو زدم تا بدونی کی جلوت وایساده!

یکی از دوستاش با کف دست محکم به سینه ام کوبید که چند قدم به عقب برداشتم خواست به طرفم حمله کنه که در کلاس باز شد و همهمه ای توی کلاس پیچید

_وااای بشینید…بشینید استاد اومد

همه نشسته بودند و حالا به جز من و اون پسره کسی سرپا نبود ، بدون اینکه نگاهی به استاد تازه وارد بندازم بی تفاوت به طرف ته کلاس چرخیدم ولی با شنیدن صدایی که به شدت برام آشنا بود خشکم زد

_ میبینم که معرکه گرفتید … اینجا چه خبره ؟؟؟

آب دهنمو قورت دادم و با عجله بدون اینکه جلب توجه کنم خواستم سرجام بشینم که از شانس بدم من رو مخاطب قرار داد و گفت :

_ خانوم ؟؟ کجا ؟ نمیخوای توضیح بدی

پسره رو که هنوز اسمش رو نمیدونستم مخاطب قرار داد و گفت :

_ تو چته عین گوجه قرمز شدی ؟؟

پسره چیزی نگفت که ادامه داد :

_ سرو صداتون تا دم سالن میومد ، با اینکه برام مشکل پیش اومد ولی هر طوری شده خودمو رسوندم ولی اصلا نمیتونم بی انظباطی شما رو قبول کنم

یک قدم برداشتم دیگه نزدیک صندلی بودم که باز خطاب بهم گفت :

_ با شما بودم خانوووووم !!

پوووف کلافه ای کشیدم و دستام مشت کردم نه بیخیال من نمیشد ، سرمو پایین انداختم و به طرفش چرخیدم

با دیدن سکوتش جرات گرفتم و آروم آروم آروم سرمو بالا گرفتم ، خودش بود مات و مبهوت وسط کلاس ایستاده بود و با تعجب نگام میکرد

آخ خدایا عجب گندی زدم !؟
از همه این آدم باید این استاد من باشه پر پر شدت نقشه هام جلوی چشمام میدیدم با درد نفسمو آه مانند بیرون فرستادم

لباساش رو عوض کرده بود گردنش رو که جای تیغ چاقوم بود رو هم پانسمان کرده بود ، اخماشو توی هم کشید و با ناباوری چند قدم به سمتم برداشت

ابرویی بالا انداخت و برعکس تصوراتم که الان با تی پا از کلاسش بیرونم میندازه دستی به ته ریشش کشید و جدی گفت :

_اسم ؟!

مانتوام چنگ زدم و آروم لب زدم:

_نازلی !

سرش رو تکون داد و تمسخرآمیز گفت :

_بهتون یاد ندادن خودتون رو با فامیلتون معرفی کنید ؟؟

این دانشگاه تموم امید من برای اجرای نقشه هام بود و نمیخواستم عاتو دستش بدم پس همونطوری که لبامو بهم میفشردم تا خودم کنترل کنم با حرص لب زدم:

_نازلی شریفی !!

با حالت خاصی چند بار اسمم رو زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه به جو کلاس اشاره میکرد گفت:

_ خوب جریان چی بوده؟؟

من سکوت کردم که یکی از دخترای لوس کلاس برای خودشیرینی از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرد

همون پسر قدبلنده که حالا فهمیده بودم از شانس افتضاحم استادمه ، درحالیکه دستی به باندپیچی روی گردنش میکشید و با چشماش برام خط و نشون میکشید بلند گفت :

_انگار بعضیا باید توی این کلاس ادب شن!

نگاه تند و تیزش رو بهم دوخت ، منتظر بودم تا از کلاس بیرونم کنه ولی در نهایت بدجنسی پوزخندی بهم زد و گفت :

_ تا آخرین جلسه درس هایی که با من کلاس داری گوشه کلاس می ایستی و نکته به نکته حرفام رو برام یادداشت میکنی و …

به طرفم اومد و چرخی دورم زد ادامه داد :

_ اول هر جلسه موظفی از درس دیروز کنفرانس بدی

چی ؟ این چی داره میگه ؟ عین چی میخواد ازم کار بکشه و اذیتم کنه ، دهن باز کردم که اعتراض کنم که توی حرفم پرید و درحالیکه دستش رو به سمت در کلاس درست پیش سطل زباله میکشید گفت :

_ خوب …! زود برو سرجات وایسا

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن