آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

 

خنده جمع بلند شد ، نیم نگاهی به سطل زباله انداختم و همونطوری که آب دهنم رو قورت میدادم سعی کردم جلوی عصبانیتم رو بگیرم

اصلا نگاه های بقیه برام مهم نبود ولی این استاد بدجور داشت روی مخم راه میرفت ، وگرنه چرا تنها باید من رو تنبیه میکرد نه اون پسره گستاخ رو ، زیرلب با خودم زمزمه کردم:

_آروم باش لعنتی !!

لبخند اجباری روی لبهام نشوندم و همونطوری که کوله پشتیم روی دوشم مینداختم به اجبار گوشه کلاس نزدیک سطل ایستادم ، بچه ها زیر چشمی نگام میکردن و ریز ریز میخندیدن

معلوم بود از اینکه غرورم رو زیر پاش له کنه خوشحاله و داره بهش خوش میگذره ولی نمیدونست هیچی برام مهم نیست و پشیزی برام ارزش ندارن و نقشه های بزرگی توی سرمه!

با غرور پشت میزش نشست و همونطوری که کتابی رو جلوش باز میکرد شروع کرد به صحبت کردن

_خوب یه کم باهم آشنا بشیم بد نیست ؟!

سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو بین کلاس چرخوند و ادامه داد:

_استاد آراد نجم هستم و خیلی روی نظم و انظباط حساسم پس….هرکی حتی یک دقیقه بعد من وارد کلاس بشه صد در صد مطمعن باشه جایی تو کلاس من نداره و هر جلسه درس مطالب جلسه قبل رو وقت باشه دونه به دونه ازتون میپرسم پس همیشه آماده باشید

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد لیستی رو بلند کرد و شروع کرد به حضور غیاب کردن ، به اسم من که رسید مکثی کرد نیم نگاهی سمتم انداخت و با پوزخندی گفت:

_با ایشون هم که قبلا قشنگ آشنا شدیم!

بچه ها که میدونستن منظورش چیه ریز ریز خندیدن که دستشو محکم روی میز کوبید و جدی گفت:

_ساکت !!

همه ساکت شدن که بلند شد درحالیکه نیم نگاهی سمت کتاب روی میز مینداخت گفت :

_خوب شروع میکنیم !!

تموم مدت که درس میداد از بس جدی بود کسی جرات جیک زدن نداشت ،از بس سرپا ایستاده بودم پاهام درد گرفته بود به دیوار تیکه دادم که توجه ام به دانشجوهایی که مطالبی که استاد درس میداد یادداشت میکردن جلب شد

ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور به فکر خودم نرسیده بود باعجله کیفمو باز کردم و دفتری که از قبل داشتم و قدیمی بودو نصف بیشتر برگه هاش نوشته شده بودن رو ازش بیرون کشیدم ولی هرچی کیفم رو زیر رو کردم خودکار یا مدادی پیدا نکردم

استاد داشت همینطوری درس میداد از حواس پرتیش سواستفاده کردم و همونطوری که نگاهمو به رزا میدوختم و سعی داشتم توجه اش رو جلب کنم

استاد که پشتش رو به من کرد دستمو بلند کردم و اشاره ای به رزا کردم ولی بی فایده بود و انگار اصلا من رو نمیدید و چنان توی درس غرق شده بود که انگار توی این دنیا نیست

داشتم همینطور عین دیوونه ها بال بال میزدم و ایما و اشاره میکردم که استاد برگشت و خواست مبحثی رو توضیح بده ولی با دیدن من خشکش زد

دستپاچه خواستم صاف سر جام بایستم که عین منگولا پاهام بهم پیچ خوردن و نزدیک بود زمین بخورم زود خودمو جمع و جور کردم درحالیکه مقنعه روی سرم که جلو اومده بود رو به عقب میکشیدم نیشمو تا بناگوش باز کردم

یکدفعه کلاس از خنده ترکید و قهقه همه بالا گرفت ، برای ثانیه ای حس کردم استاد خندید ولی زود پشتش رو بهم کرد و بلند گفت:

_ساکت !!

دستی به لباش کشید و به طرفم برگشت

_انگار شما کلاس رو با سیرک اشتباه گرفتی درسته خانوووم؟؟

موهای آشفته تو صورتمو کنار زدم صادقانه گفتم:

_ نه بخدا استاد فقط خودکار میخواستم

دفتر قدیمی تو دستمو بالا گرفتم و با لبای آویزون ادامه دادم:

_برای اینکه حرفاتون رو یادداشت کنم

با چشمای ریز شده بهم خیره شد و نزدیکم شد منم کوتاه نیومدم و گستاخ توی چشماش خیره شدم حس کردم برای چند ثانیه رنگ نگاهش عوض شد ولی زود به خودش اومد

دفتر توی دستم چنگ زد و تحقیرآمیز ورقه هاش رو نگاهی انداخت و نیشخندی زد و گفت :

_تو این میخواستی یادداشت کنی؟؟!

دستامو به سینه زدم و با جدیت ابرویی بالا انداختم

_بله !!

جلوی چشمام دفترو از وسط پاره کرد و از همونجا توی سطل آشغال کنارم پرتش کرد ، انتظار داشت بهم بربخوره یا عصبی شم

ولی ریلکس بودن من انگار بدجوری سوزونده بودش چون دندوناش بهم فشرد به تخته اشاره کرد

عصبی گفت:

_بیا هرچی که تا الان درس دادم رو توضیح بده !!

با صورتی جمع شده دستمو زیر دماغم کشیدم ، میدونستم همه این کاراش از لجه اینه که تو خیابون اون بلا رو سرش آوردم وگرنه چه توقعی از من داشت که همه چیزایی که الان درس داده رو بیام جلوی همه توضیح بدم

وقتی دید هیچی نمیگم و با پرویی نگاش میکنم پشت میزش نشست و درحالیکه خودش رو با لیست جلوش سرگرم نشون میداد جدی گفت:

_زود باش وقت کلاس رو نگیر !!

به خیال خودش میخواست حال من رو بگیره ولی سخت در اشتباه بود چون من با وجود همین هوش بالام بود که بعد از چند سال درس نخوندن بازم تونستم راحت توی یکی از بهترین دانشگاه های دولتی قبول شم

کوله پشتیم گوشه کلاس گذاشتم و درحالیکه دستامو به سینه ام تکیه میزدم کمی خم شدم و با نیشخندی گوشه لبم بلند گفتم :

_ چشم اوس… عه ببخشید استاد

همه خندیدن که استاد نجم پوووف کلافه ای کشید عصبی چند مرتبه دستش روی میز کوبید

_ساکت !!

از گوشه چشم با خشم نیم نگاهی سمت منم انداخت و با کنایه گفت :

_شما هم کم نمک بریز

صورتش رو که برگردوند دستام بالای سرم به عنوان دوتا گوش گرفتم و زبونم رو بیرون آوردم با این حرکتم کلاس ترکید بیشتر بچه ها با خنده روی میز خم شدن

استاد که مطمعن بود هرچی هست از گور من بلند میشه باعجله به عقب برگشت که زود صاف ایستادم و خودمو مشغول تماشای تابلو نشون دادم ، عصبی دندوناش روی هم فشرد و بلندگفت :

_بیرون خانوم !!

اوووه خدایا ! انگار بدجوری عصبیش کردم و این اصلا خوب نبود زبونی روی لبهای خشک شده ام کشیدم و درحالیکه رو به بچه ها می ایستادم شروع کردم به حرف زدن

_بحث امروز درمورد ….

_بسهههه گفتم بیرون!!

با صدای دادش تکون خفیفی توی جام خوردم و چشمام روی هم گذاشتم گندت بزنن نازی روز اول کاری کردی که بندازنت بیرون

هرچند برام سخت بود ولی مجبور بودم التماسش کنم دستام مشت کردم و به طرفش چرخیدم

_ولی استاد….

یکدفعه با خشمی که ازش بعید بود صندلیش رو عقب فرستاد و با یه حرکت بلند شد با چشمای به خون نشسته به طرفم اومد ، نزدیکم استاد بلند گفت:

_انگار به غیر از زبون درازی و نظم کلاس رو بهم ریختن باید کر بودن رو هم به صفاتت اضافه کنم

انگشت اشاره اش رو سمت در کلاس گرفت و ادامه داد :

_حالام به نفعته زود از کلاسم بری بیرون

نگاهمو توی چشماش چرخوندم ، پسره عوضی مطمعنم داره تلافی درمیاره بدون حرف پوزخندی به عصبانیتش زدم و با عجله از کلاس بیرون زدم

و آنچنان درو بهم کوبیدم که صدای بدش توی سکوت سالن پیچید ولی هنوزم دلم خنک نشده بود امروز دیگه هیچ کلاسی نداشتم

مجبور بودم برم خونه ولی با کدوم پول ؟ تموم جیب ها و لباسام گشتم ولی دریغ از یه هزارتومنی !!

اون موقع که اومدم مجبور شدم تموم پولم خرج کرایه تاکسی کنم سر جاده ایستادم و لعنتی زیر لب زمزمه کردم

حالا باید چیکار میکردم ، از اینجا تا محلمون هم خیلی راه بود و نمیشد هم پیاده رفت یه کم سر جام این پا و اون پا کردم که ماشینی کنار پام ایستاد

بدون اینکه نگاهی طرفش بندازم سرمو پایین انداختم و از کنارش گذشتم ولی طبق اون چیزی که دقیقا حدس میزدم قصد مزاحمت داشت چون بازم دنبالم عقب اومد

_خوشکل خانوم بپر بالا برسونمت!

از دست استاد اعصابم خراب بود و اینم الان داشت بدتر روی اعصابم یورتمه میرفت دماغمو بالا کشیدم ، به طرفش چرخیدم انگشت اشارمو به طرفش گرفتم و عصبی گفتم:

_برو … برو…عامووو خدا روزیتو جای دیگه بده

کیفمو توی دستای عرق کرده ام گرفتم و برخلاف ماشینش شروع کردم به راه رفتن ، خداروشکر دیگه دنبالم نیومد وگرنه معلوم نبود از شدت عصبانیت چه بلایی سرش میاوردم

با خستگی دستمو روی زانوهام تکیه دادم و با نفس نفس نگاهمو به زمین دوختم ، نزدیک یک ساعت بود که داشتم راه میومدم از خستگی دیگه جونی توی تنم نمونده بود

حس میکردم که چطور دونه دونه های عرق از روی بدنم سُر میخورن و پایین میان دیگه داشت حالم از خودم بهم میخورد با دیدن شیر آب گوشه خیابون با قدمای بلند به طرفش رفتم

درحال خوردن آب بودم که یکدفعه با صدای بلند بوق ماشینی دقیق پشت سرم آب توی گلوم پرید و به سرفه افتادم ، به شدت سرفه میکردم که دستی از پشت چند بار روی کمرم کوبید

دستمو به نشونه اینکه بسه بالا گرفتم و بعد از چند بار سرفه کردن حالم بهتر شد

دستی گوشه چشمام که از اشک خیس بود کشیدم و عصبی به عقب برگشتم تا ببینم کدومی یابویی پشت سرمه که با دیدن اصغر ساقی و دزد محل ، اخمامو توی هم کشیدم و عصبی گفتم:

_باید حدس میزدم جز توی خر کسی این اطراف پرسه نمیزنه

نیشش رو باز کرد و دستی پشت گردن عرق کردش کشید و گفت:

_جون تو داشتم از اینجا رد میشدم فقط

چپ چپ نگاش کردم

_جون خودت الاغ !!

من که میدونستم دروغ میگه و هر دفعه برای پیدا کردن شکار جدید توی محله های بالا شهر و پولدارا میگرده حالا برای من دروغ بهم میبافه کیفم از روی زمین برداشتم و به طرف ماشین قراضه اش راه افتادم

_حالا هرچی…بدوو منو برسون خونه که دیگه نایی برای پیاده رفتن ندارم

دستی روی سر طاسش کشید و با پاچه خواری گفت :

_اساعه آبجی !!

جلوی وانتش نشستم در حالیکه به سختی سعی میکردم درش رو ببندم زیرلب غرغر کنان نالیدم :

_پووووف باز من سوار تو شدم و با من لج کردی !!؟

اصغر که تازه سوار ماشین شده بود به این حرفم خندید که دندونای زرد رنگش بیرون افتاد با چندش به عقب هلش دادم و با صورت جمع شده نالیدم:

_نیشتو ببند حالمو بهم زدی !!

بدتر زد زیر خنده که صورتمو ازش برگردوندم ، بالاخره ماشین رو روشن کرد و درحالیکه آیینه جلو رو تنظیم میکرد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_این چه سرو ریخته که برای خودت درست کردی خبریه!!؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن