آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۴

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

میدونستم شصتش خبردار شده خبریه و احتمالا قصد داشت سر از کارم دربیاره یکی از پاهامو که درد میکرد روی صندلی گذاشتم و همونطوری که ماساژش میدادم بی تفاوت گفتم :

_این بار فرق داره ….

نیشخندی زد و گفت:

_ هر بار همین رو میگی ولی بازم بی من نمیتونی کارت رو تموم کنی !

ابرویی بالا انداختم و جدی خطاب بهش گفتم:

_ولی جدی این بار فرق داره … این مشکل خودمه و باید خودمم حلش کنم مُلتَفِتی ؟؟

آدامسی توی دهنم گذاشتم و همونطوری که جلدش رو کف ماشین مینداختم ادامه دادم:

_پس چی شازده …؟؟ پاتو توی کفش من نکن که برات بد میشه

با توقف ماشین درست جلوی درب خونه پیاده شدم و بدون اینکه توجهی به اطرافم بکنم داخل خونه شدم ، هر قدمی که برمیداشتم یک نفر سلام میکرد و مجبور بودم جوابشون بدم

ولی دقیق میدونستم این حالتشون یعنی اینکه خیلی کنجکاون و دارن از فضولی میمیرن ، وسط حیاط عصبی دستام به کمر زدم و بلند گفتم:

_سلااااام به همگیتون خوبه؟؟ دیگه دونه دونه نیاید سرم ترکید

همه وسط حیاط با تعجب نگاهم میکردن و در گوش هم پچ پچ میکردن ، سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکون دادم و داخل اتاق کوچیک و نمورم شدم و درو از داخل قفل کردم

با خستگی بدون اینکه لباسی از تنم دربیارم روی تشک کهنه گوشه اتاق دراز کشیدم و چشمای خستمو روی هم گذاشتم ولی با یادآوری اون استاد سمج اخمام توی هم رفت و کلافه روی تخت نشستم

لعنتی از همه این آدم اون باید استاد من باشه مشتم رو کف دست دیگم کوبیدم و لعنتی زیرلب زمزمه کردم ، حالا بدون کتاب چطوری درسی که داده مرور کنم هرچند یه چیزایی یادمه!!

ولی بعد از اینکه از کلاس انداختم بیرون بقیه اش رو متوجه نشدم ، از لجی هم که با من داره مطمعنم جلسه بعد اولین نفر منو برای دادن کنفرانس بلند میکنه

حالا باید چیکار میکردم یکدفعه با یادآوری مریم دختر نرگس خانوم که همیشه سرش توی درس و کتاباش بود با عجله از اتاقم بیرون زدم و با چند قدم بلند خودم به اتاقشون رسوندم و بدون در زدن داخل شدم

طبق معمول برای درآوردن خرجشون همراه مادرش مشغول سبزی پاک کردن بود که با دیدنم با تعجب دستش رو با پایین پیرهنش پاک کرد و با نگرانی پرسید :

_چیزی شده ؟؟

نیم نگاهی به نرگس خانوم که با کنجکاوی نگاهم میکرد انداختم و درحالیکه با سرفه ای گلوم صاف میکردم با صدای گرفته گفتم :

_به کمکت احتیاج دارم !!

نرگس خانوم که از گند کاری های من خبرداشت تند و تیز نگام کرد که سریع قبل از اینکه مخالفتی با اومدن مریم بکنه گفتم :

_دنبال کتابای دانشگاه میگردم میخوام یادم بدی از کجا میشه پیداشون کرد

چشماشون گرد شد و ناباور لب زد :

_ دانشگاه !؟

نرگس خانوم زود به خودش اومد پوزخند صدا داری زد و گفت :

_خلافکارا رو چه به دانشگاه !!

دستام به کمر زدم و طلبکار گفتم :

_ حالا که میبینی شده !!

مریم کلافه بلند شد و همونطوری که به سمتم میومد بی حوصله گفت :

_ باز شما دوتا شروع کردید !!

بازوم گرفت و از اتاقم بیرونم برد ، دست به سینه به دیوار پشت سرش تکیه زد و با نیش باز پرسید :

_پس بالاخره شانس خودت رو امتحان کردی !!

مریم از هوش بالام خبرداشت و همیشه ازم میخواست درس بخونم شاید تونستم از این منجلابی که توش گرفتارم بیرون بیام حالام فکر میکرد من به توصیه اش عمل کردم نمیدونست که من به فکر یه چیز دیگه ام !!

بوسه ای روی گونه ام کاشت و با مهربونی گفت :

_خیلی خوشحال شدم برات!!

با خنده دستی جای بوسه اش کشیدم و گفتم :

_بابا فهمیدم خوشحالی… بسه هرچی تُف تُفیم کردی !؟

خندید و ازم جدا شد

_خوب اسم کتاب که میخواستی چی بود؟؟

اسمش رو که گفتم وا رفته نگام کرد و گفت:

_چند روزه تقریبا تموم شهرو همراه دوستم دنبال این کتاب بالا پایین کردم ولی هیچی گیرمون نیومد و انگار آب شده رفته تو زمین

یعنی چی این حرفش ؟؟ وارفته نگاش کردم و با ترس لب زدم:

_پس من چطوری فردا کنفرانس بدم وقتی کتابی ندارم که بخونم ؟؟

با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_روز اول دانشگاه ازت خواسته جلسه بعد کنفرانس بدی؟!

اهووومی زیرلب زمزمه کردم و به ناچار تموم ماجراهای امروز رو براش تعریف کردم ، مریم با ناباوری و شک زده خیره دهنم بود کم کم قهقه اش بالا گرفت و شروع کرد به خندیدن

درحالیکه با دستش من رو نشون میداد با تعجب مدام میپرسید :

_واقعا تو اینکارا رو کردی !!

دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با غرور گفتم:

_آره… مخصوصا اونجاش که حال اون پسره پروعه رو گرفتم خیلی حال کردم!

صاف ایستاد و همونطوری که سعی میکرد جلوی خندیدنش رو بگیره چپ چپ نگام کرد و گفت :

_شانس آوردی کارت به کمیته انظباطی نکشیده !!

_یعنی چی ؟؟

کلافه نگام کرد و عصبی گفت :

_خاک تو سرت…یعنی نمیدونستی جریان چیه و از این جکی جان بازی ها در آوردی؟ میندازنت بیرون از دانشگاه خره

با ترس زیر لب زمزمه کردم : _ نه

با خنده دستی به شونه ام زد و گفت :

_بلــــــه !!

این همه سختی نکشیده بودم حالا که به جایی که میخواستم برسم بعد به این زودی از دستش بدم و نقشه هام بهم بخوره ، گلوم با سرفه ای صاف کردم و سوالی پرسیدم:

_حالا اینا رو بیخیال… بگو چیکار این کتاب کنم !!

زیرچشمی نگام کرد و انگار داره فکر میکنه گفت :

_درسته کتابه جدیدا گیر نمیاد ولی… کسایی هستن که اون رو قبلا خریده باشن باید ببینیم کیا دارنش !؟

سرمو آروم تکون دادم و مٵیوسانه گفتم:

_ولی مشکل اینجاس ، من با هیچ کدوم از بچه ها آشنایی ندارم !

نفسش رو کلافه بیرون فرستاد یکدفعه انگار چیزی کشف کرده باشه با خوشحالی گفت :

_چون کتابت از درسای عمومیه و منم همین درس رو دارم ، بنظرم دوستام کتابش رو از ترمای قبل داشته باشن

تشکر آمیز نگاش کردم و با خوشحالی لب زدم :

_واقعا !!

بوسه ای روی گونم گذاشت و درحالیکه قری به کمرش میداد بلند گفت :

_آره … آره… عشقم !!

خندیدم که با عجله همونطوری که گره روسریش رو محکم میکرد به طرف اتاق صاحب خونه که مردی مفنگی و معتاد بود قدم تند کرد ، با تعجب بلند حطاب بهش گفتم:

_هووووی دختره کجا داری میری !!

بدون اینکه توجه ای به حرفم نشون بده دستش رو بالا گرفت و مثل خودم بلند گفت :

_میرم زنگ بزنم !!

آهانی زیر لب زمزمه کردم و همونجا لبه سکو روی زمین نشستم و پاهامو آویزون کردم ، زیاد خوشم از مراد صاحب خونه نمیومد و از شانس بدمون اونم تنها تلفن داشت ترجیح میدادم همونجا منتظر مریم بشینم تا بیاد

توی فکر و خیال نقشه هام غرق شده بودم که چیزی روی شونه ام کوبیده شد با شوک صاف سر جام نشستم

مریم بود که ریز ریز میخندید وقتی نگاه شاکیم رو دید دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و با خنده بریده بریده گفت :

_ببخ…ببخشید

بی اهمیت سری براش تکون دادم و جدی پرسیدم:

_چی شد ؟!

کنارم نشست و با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن وقتی صحبتاش تموم شد دستمو زیر چونه ام زدم و بیتفاوت گفتم :

_تموم شد یا هنوزم چیزی مونده تا بگی !؟

انگشت اشارمو دقیق کنار سرم گذاشتم و با اشاره ای به پرحرف بودنش با خنده گفتم :

_دقیق فکر کن ببین چیزی جا نمونده باشه نگفته باشی ؟؟

شاکی چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت :

_نه …. همه رو گفتم !

دستاش رو پایین لباسش کشید و خسته ادامه داد :

_بهت گفتم که این دوستم از این مایه دارای خفنه ؟! تا گفتم کتاب رو الان احتیاجش دارم بی اهمیت گفت میدمش به یکی از رانندهای بابام برات بیاره

با حسرت نفسش رو بیرون داد و خسته نگاهی به دستاش که بخاطر سبزی پاک کردن سبز و گِلی شده بودن انداخت

_زندگی ما کجا و زندگی اونا کجا….!

اولین بار بود که مریم رو اینطوری میدیدم ، همیشه خدا رو شکر میکرد و از زندگیش راضی بود حالا چی شده که اینطوری غم توی چشماش نشسته ؟ از نیم رخ خیره صورت غمگینش شدم و سوالی پرسیدم:

_میخوای باهام حرف بزنی ؟ بگی چی شده و کی اذیتت کرده ؟؟

به شوخی چاقو کوچیکمو از جیبم بیرون آوردم و خشن ادامه دادم:

_یه یادگاری کوچیک روی صورتش میزارم تا آخر عمر یادش نره

با دیدن این حرکتم تو گلو خندید و دستش روی دستم گذاشت و پایین آورد

_هیچی نیست فقط یه کم دلم گرفته همین …. نیازی نیست باز تو خشن شی !

باشه ای خطاب بهش گفتم که از کنارم بلند شد ، وقتی دید با تعجب نگاش میکنم به اتاقشون اشاره کرد با خنده گفت:

_برم کمک مامان ، تا صداش در نیومده

نیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت و ادامه داد:

_الاناس که دیگه کتاب رو بیاره فقط حواست باشه بری دم در منتظر وایسی !!

دستی به مقنعه کج و کوله روی سرم کشیدم و با نگرانی گفتم:

_آدرس اینجا رو میدونه دیگه !؟؟

همونطوری که به طرف اتاقشون میرفت بلند گفت :

_آره چندباری قبلا اومده !

بلند طوری که بشنوه گفتم:

_باشه دستت درد نکنه !!

بی حرف دستش رو برام تکون داد و وارد اتاقشون شد ، چندثانیه به در بسته شده خیره شدم و توی فکر فرو رفتم ، معلوم بود ناراحتیش هرچی هست ربطی به همین دختری که کتاب رو براش فرستاده بود ، ولی چی میتونست باشه ؟؟

تا اونجایی که من میدونم مریم کسی نیست که بخواد به زندگی دیگران حسادت کنه پس دلیل حال بد الانش چی میتونست باشه؟؟

کلافه از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد پوووفی کشیدم و به طرف در خونه رفتم هرچی هست باید ازش سر دربیارم و ببینم مشکلش چیه !!

زیاد انتظارم طول نکشید که ماشین مدل بالایی وارد کوچه تاریک ما شد و دقیق کنارم ایستاد

با کنجکاوی سعی داشتم داخلش رو ببینم که شیشه سمت من پایین رفت و جلوی چشمای متعجبم پسری جذاب نگاهش رو به چشمام دوخت و با لحن سردی گفت :

_برو به مریم بگو بیاد !!

با این حرفش چشمام گشاد تر از این نمیشد ، این چی گفت الان ؟ گفت مریم ؟ تازه مگه من نوکرشم که اینطوری دستور میده ؟

دستامو به کمر زدم و عصبی گفتم :

_اولا مریم نه و مریم خانوم ….دوما آقا کی باشن ؟؟؟

چپ چپ نگام کرد و بی اهمیت به حرفم گفت :

_ بهش بگو نیلا کتابو براش فرستاده اگه میخوادش…خودش بیاد بگیره !!

هرکاری کردم کوتاه نیومد و عین قحطی زده ها کتاب رو نمیداد یکی نیست به این پولدارای بی خاصیت بگه حالا که نمیخواستی بدی ، دیگه این کولی بازی ها چین درمیاری دادی به داداشت بیاد اینجا گِرو کشی !!

خسته از بحث بیخودی با این پسره الدنگ دستامو به کمرم زدم و عصبی گفتم:

_حیف این کتابو احتیاج دارم وگرنه یه بلایی سرت میاوردم که نتونی قدم از قدم برداری بچه سوسول

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن