آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۶

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

اولین بار بود پسری رو توی این حال میدیدم ، یعنی واقعا مریم رو دوست داره؟؟ نمیدونم چقدر خیرش بودم و توی فکر فرو رفته بودم که از کنارم گذشت

بعد از چند ثانیه با کوبیده شدن چیزی روی سینه ام زود به خودم اومدم و باعجله کتاب توی بغلم گرفتم ، بی توجه به چشمای گرد شده ام سوار ماشینش شد و با سرعت از کنارم گذشت

و توی تاریکی کوچه فرو رفت ، نفسم رو با فشار بیرون فرستادم چه شبی بود امشب خدا ‌.‌‌…!

نیم نگاهی به کتاب توی دستم انداختم و کم کم نیشم باز شد بوسه ای روش زدم و با خنده بلند گفتم:

_آخیش بالاخره به دستت آوردم ، میدونی چقدر دنبالت گشتم مشتی !!

با یادآوری اینکه فردا کلاس دارم و هیچی نخوندم با کف دست محکم روی پیشونیم کوبیدم وااای بلندی زمزمه کردم

با عجله داخل حیاط شدم ، داشتم به طرف اتاقم میرفتم که با دیدن مریمی که گوشه حیاط توی تاریکی نشسته بود و گریه میکرد از تعجب ابروهام بالا پرید

اینجا چه خبر بود ؟؟ این چه حالی بود که اینا داشتن ؟؟

کتاب رو توی دستم فشردم و با قدمای آروم به سمتش رفتم کنارش روی زمین نشستم ، با دیدن من خودش رو جمع و جور کرد و فین فین کنان دستش رو به صورت خیسش کشید

دستامو از پشت روی زمین گذاشتم و درحالیکه بهشون تکیه میزدم نگاهمو به آسمون دوختم و سوالی پرسیدم:

_این چه حالیه که داری مریم ؟

صدای فین فین گریه کردنش به گوشم رسید که بعد از چند ثانیه با صدای گرفته ای گرفت :

_هیچی… هرچی بود تموم شد !!

معلوم بود که نمیخواد حرفی بزنه صاف نشستم و به طرفش چرخیدم چند ثانیه خیره صورتش شدم ، سخت بود برام مریم رو توی این حال ببینم هرچی بود رفیق بچگیام بود ولی وقتی خودش نمیخواست چیزی بگه هرکاری هم میکردمم بی فایده بود و مطمعن بودم لام تا کام چیزی نمیگه

دستمو روی شونه اش گذاشتم با لحن محکمی گفتم :

_میدونی که همیشه کنارتم و توی هر شرایطی هم که باشم برای شنیدن دردودلای تو وقت دارم؟!

زبونی روی لبهاش که از گریه متورم شده بودن کشید و با بغض لب زد :

_میدونم !!

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_هر وقت حالت خوب شد و خواستی با کسی صحبت کنی میدونی که کجام؟!

در تایید حرفام سری تکون داد که خسته از کنارش بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم ، نگاهی به لباسای تنم انداختم و کلافه پوووفی کشیدم

لباسا از صبح توی تنم مونده بود و با این سر و شکل مسخره همه جا چرخیدم ، با عجله لباسای توی تنم رو با شلوار راحتی مشکی رنگ و پیرهن مردونه ای عوض کردم

روی تشک قدیمی گوشه اتاق دراز کشیدم و کتاب باز کردم شروع کردم به خوندن اون فصلی که اون استاد مسخره درس داده بود

وقتی تموم فصل رو خوندم و خیالم از بابت کتاب راحت شد با چشمای نیمه باز نگاهی به ساعت که سه شب رو نشون میداد انداختم ‌، چشمای سنگینم روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با سرو صدایی که به گوشم رسید از خواب پریدم و بلند طوریکه صدام به گوش بچه های توی حیاط برسه داد زدم :

_خفه شید تا نیومدم گوش تا گوش سرتون رو ببرم !!

همیشه از تهدیدای من میترسیدن و کار ساز بودن چون به ثانیه نکشید ساکت شدن ، با آرامش بالشت رو زیر سرم تنظیم کردم باز چشمامو روی هم گذاشتم که یکدفعه با یادآوری دانشگاه چشمام گشاد شد

با ترس سیخ سرجام نشستم و پتو رو کنار دادم که با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد وحشت زده بلند نالیدم :

_یا امام زده بیژن به دادم برس

سرش رو خم کرد تا هم قد من بشه در همون حال پوزخند صدا داری زد و گفت :

_نه خوشم اومد !!

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم به مسیری که موتور سوار رفته بود اشاره ای کرد و ادامه داد :

_ علاوه بر چاقو کشی و لات بازی میبینم که کلاهبردارم هستی ؟!

زود خودم رو جمع و جور کردم بی اهمیت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_معلوم هست دارید چی میگید استاد ؟؟

با حالت شاکی خواستم از کنارش بگذرم که با یه قدم باز سد راهم شد

_بدجور حواسم بهت هست !!

سرش رو پایین آورد و دقیق کنار گوشم ادامه داد :

_ بند انگشتی !!

بدون توجه به چشمای گشاد شده ام با لبخند بدجنسی که روی لباش جا خوش کرده بود عقب گرد کرد و ازم دور شد

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و شروع کردن به باد زدن خودم ، حس میکردم در حال آتیش گرفتنم چطور جرات میکنه اسم روی من بزاره پسره عوضی!

_حسابتو میرسم وایسا به من میگن نازی نه برگ چغندر

همینطوری داشتم زیرلب با خودم حرف میزدم که یادم اومد استاد خیلی وقته رفته و از کلاس جا موندم وااای بلندی گفتم و با دو به سالن رفتم

میدیدم اطرافیان چطور چپ چپ نگام میکنن ولی اصلا برام اهمیتی نداشت با رسیدن به در کلاس خم شدم و نفس نفس زنان دستامو به زانوهام تکیه دادم

حالم که جا اومد آروم سرکی به داخل کلاس کشیدم ولی با ندیدن استاد نیشم باز شد و با عجله داخل شدم ، خوب شد نیومده بود وگرنه کی حوصله کلکل و بحث با اون رو داشت

با آرامش روی صندلیم نشستم ولی هنوز چندثانیه نگذشته بود که همون پسره که اون دفعه بدجور حالش رو گرفته بودم با اخمای درهم به طرفم اومد ولی قبل از اینکه کنارم برسه

تقه ای به در کلاس خورد با دیدن استاد نیشخندی بهم زد و درحالیکه با انگشت برام خط و نشون میکشید سرجاش برگشت

بی اهمیت بهش صورتم رو ازش برگردوندم و پاهامو کشیدم که با نگاه خیره استاد مواجه شدم دستپاچه صاف سرجام نشستم و آب دهنم قورت دادم که حس کردم خندش گرفت

دستشو روی ته ریشش کشید و همونطوری که کتاب جلوش رو باز میکرد گفت :

_خوب درس امروزمون درب…..

یکی از پسرا تو حرف استاد پرید و بلند گفت:

_ولی استاد فکر کنم نوبت یکی از بچه ها بود کنفرانس بده !

وقتی دید استاد چپ چپ نگاش میکنه صاف سر جاش نشست و ادامه داد :

_آخه خودتون گفتید و اینطوری هم بهتره درس جلسه قبل برامون مرور میشه

نیم نگاهی به کسی که این حرف رو زده بود انداختم ‌از دارودسته همون پسره عوضی بود هه ! لابد پیش خودشون فکر میکردن میتونن اینطوری حال من رو بگیرن ولی سخت در اشتباه بودن

با این حرفشون کم کم تموم نگاه ها سمت من برگشت که استاد کتاب جلوش رو بست و بلند خطاب بهم گفت :

_شریفی فکر کنم باید کنفرانس بدی ؟!

بلند شدم و با آرامش جلو رفتم ، بچه ها با دیدنم با هم پچ پچ میکردن و میخندیدن ولی بیشتر از همه کسی که حرصم میداد اون پسر خودخواه بود که صندلی جلو همراه دوستاش نشسته بود و با پوزخند کجی خیرم بود

گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و با آرامش شروع کردم به درس دادن ، تموم مدت بچه ها چهارچشمی خیرم بودن و انگار دارن به موجود عجیبی نگاه میکنن پلک نمیزدن

با تسلط کامل نکته آخرم گفتم و همونطوری که موهای بیرون اومده از مقنعه ام رو داخل میفرستادم به طرف استاد چرخیدم که با دیدن دهن نیمه بازش خندم گرفت

به خودش اومد و همونطوری که سعی میکرد خودش رو با وسایل روی میزش سرگرم نشون بده بی اهمیت خطاب بهم گفت :

_ میتونی بری بشینی !!

با غرور سری تکون دادم و با قدمای کوتاه خواستم برم بشینم ولی نزدیک اکیپ اون پسره که رسیدم آروم طوری که بشنوم تهدید کنان گفت :

_بدجوری حسابتو میرسم خوشگله ، منتظرم باش

با مشت های گره کرده دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با صدای خشن استاد سرجام خشکم زد

_کجا شریفی ؟؟ یادم رفته بود حالام برگرد سر جایی که باید باشی

متعجب به طرفش چرخیدم و سوالی پرسیدم :

_منظورتون چیه استاد ؟؟

سرش رو پایین انداخت و همونطوری که چیزی یادداشت میکرد با انگشت به سطل زباله گوشه کلاس اشاره کرد و گفت :

_جایی که قراره تموم کلاسای من اونجا باشی

خنده بچه ها بالا گرفت و با تحقیر نگام کردن دندونام روی هم سابیدم و عصبی کوله برداشتم و گوشه کلاس رفتم ، تموم مدتی که اون درس میداد من زیر لب براش خط و نشون میکشیدن

_قسم میخورم بدجور تاوانش رو پس بدی

تا آخر کلاس که اون درس میداد من حرص خوردم به قدری که حس میکردم دیگه داره از کله ام دود بلند میشه ، زبونی روی لبهای خوش فرمش کشید و درحالیکه نکته آخرو بار دیگه توضیح میداد به سمتی که من بودم چرخید

با دیدنم نمیدونم چش بود برای چند ثانیه ماتش برد ولی کم کم لبخند شیطنت آمیزی زد و خطاب بهم گفت:

_چیزایی که درس دادم رو یادداشت کردی شریفی ؟!

با این حرفش سیخ سرجام ایستادم و دستپاچه بلند گفتم :

_هاااا ؟؟؟

بچه ها ریز ریزخندیدن که استاد پشت میزش نشست جدی بار دیگه حرفش رو تکرار کرد

_یادداشت !! تنبیهت رو یادت رفته انگار

لعنتی دفترم رو اون بار توی سطل زباله انداخته بود دیگه یادم رفته بود چیزی با خودم بیارم تا توش یادداشت کنم حالا ازم چی میخواست

تموم مدت دیده بود که نکته برداری نکردم الان تنها قصدش از پرسیدن این سوال این بود که آزارم بده کولمو روی زمین گذاشتم و کلافه بلند گفتم :

_نه یادم نرفته استاد ولی ….

سکوت کردم و دستپاچه دستامو بهم چلوندم ، با دیدن سکوتم خودکارش روی میز گذاشت و کامل به طرفم چرخید

_ولی چی ؟؟ باز چه بهونه ای داری

از خشم قرمز شدم نگاهمو به چشمای مغرورش دوختم لبخند مضحکی روی لبهام نشوندم گفتم:

_چیزی برای یادداشت با خودم نداشتم

دستام تکون دادم و با تمسخر گفتم :

_به همین سادگی…!

دست به سینه به صندلی تکیه داد پوزخندی صدا داری زد و گفت :

_دلت بازم تنبیه میخواد انگار …. نه ؟؟؟

اخمامو توی هم کشیدم:

_نه چرا بخواد ؟؟

بلند شد و به طرفم اومد درحالیکه رو به روم می ایستاد بلند گفت:

_میدونستی هر دفعه که چیزی بهت میگم و انجام نمیدی دو برابر تنبیه میشی ؟؟

چی ؟؟ دستپاچه یک قدم بهش نزدیک شدم و با نگرانی لب زدم :

_ولی اخه استاد…

توی حرفم پرید و بی اهمیت گفت :

_آخه و اما نداریم همین که گفتم…

بعدش به طرف بچه ها برگشت و دستاشو توی جیب شلوارش فرو میکرد جدی گفت :

_جلسه بعد این وضعیتتون باشه و اصلا من هرچی درس بدم هیچی به هیچی و نتونید یه کلمه جواب بدید سر کلاس من نیاید متوجه اید؟؟

صدای پِچ پِچ بچه ها بلند شد که عصبی بلند خطاب به همه ادامه داد :

_هرجلسه باید درس جلسه قبل رو از حفظ باشید تا وقتی که من درس جدید رو میدم متوجه بشید که من چی میگم نه که من درس بدم و شما اینطور باشه وضعیتتون!!

به طرف میزش رفت و همونطوری که وسایلش رو جمع میکرد بلند گفت :

_حالام میتونید برید !!

کم کم کلاس خالی شد و جز دوتا از بچه ها کسی نمونده بود ، استاد وسایلش رو که جمع کرد کیف رو توی دستش گرفت خواست از کلاس خارج بشه که جلوش ایستادم چشماش ریز کرد و سوالی پرسید :

_چیه باز …..

سرش رو خم کرد و آروم اضافه کرد

_بند انگشتی ؟؟!!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن