آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۷

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

باز گفت بند انگشتی باز گفت !
انگار واقعا از جونش سیر شده پسره چلمنگ هی این کلمه رو تکرار میکنه یک قدم بهش نزدیک شدم انگشت اشارمو جلوی صورتش تکون دادم و عصبی از پشت دندونای چفت شدم غریدم :

_به ولای علی….فقط یه بار دیگه بگی بند انگشتی بلایی س…..

نزاشت ادامه بدم انگشتمو توی دستش گرفت و عصبی فشاری بهش آورد که صورتم از درد توی هم فرو رفت سرش رو کنار گوشم آورد با خشم غرید :

_بگو دیگه…میخواستی چیکار کنی ؟؟!!

با اینکه درد داشتم ولی به روی خودم نیاوردم درحالیکه دندونامو روی هم میسابیدم با خشم گفتم:

_وقتی حالت رو گرفتم اونوقت میفهمی !!

تکونی به دستم دادم تا ولم کنه با تمسخر ادامه دادم :

_بار قبل که یادت نرفته چیکارت کردم؟؟

با کنایه اشاره ای به گردنش کردم یکدفعه انگار آتیشش زده باشی صورتش از خشم قرمز شد نیم نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن کلاس خالی یکدفعه انگار وحشی شده باشه در کلاس و با یه حرکت بست

کمرمو بهش تکیه داد و بهم چسبید سرشو دقیق کنار گوشم اورد با لحن ترسناکی گفت :

_هه…! فکر نکن خیلی زرنگی کوچولو … حالا خیلی مونده تا منو بشناسی!!

با حس گرمای تنش عصبی دستمو از دستش بیرون کشیدم هُلی به سینه اش دادم تا عقب بره با خشم غریدم:

_برو کنار

انگار از این بازی خوشش اومده باشه بدتر بهم چسبید سرش رو پایین آورد و درحالیکه سرش رو توی گودی گردنم فرو میکرد با لحن تحری..ک کننده ای کنار گوشم زمزمه کرد :

_تازه داره از این بدن ریزه میزه و کوچولوت خوشم میاد کجا برم هوووم !!

دستاش دو طرفم به در تکیه داد طوری که توی حصار تنش گیر افتادم ، من تُسخ و گستاخ که حرف از هیچ کس نمیخوردم حس میکردم در برابرش فلج شدم و قدرت هیچ عکس العملی ندارم

یکدفعه با کاری که کرد مو به تنم سیخ شد و چشمام به قدری گشاد شدن که حس کردم دارن از حدقه بیرون میان

دستشو نوازش گر روی تنم کشید و از طرفی لاله گوشم بین حصار دندوناش گرفته بود ، صدای بلند تپشای قلبم کر کننده بود اولین بار بود که تنم داشت توسط کسی لمس میشد

یکدفعه انگار تازه به خودم اومده باشم خشم همه وجودم رو در بر گرفت عصبی پامو بالا آوردم تا بین پاش بکوبم ولی برخلاف انتظارم که اون حواسش نیست

پاهام بین پاهای قوی و بزرگش قفل کرد و یه طورایی بین تن و بدنش گیر افتادم ، سرش رو عقب برد نیم نگاهی به صورتم انداخت و کنایه وار گفت :

_چیه هوس شیطنت به سرت زده باز؟؟

نوچی زیر لب زمزمه کرد و با تمسخر ادامه داد :

_باشه خودم میدونم چطور رامت کنم خوراک خودمی دختره وحشی !!

دهن باز کردم و عصبی از بین دندونای کلید شده ام غریدم :

_وحشی هفت جد و آبادته….برو کنار ن…..

با نشستن چیز خیس و داغی روی لبهام چشمام گرد شد و بی اختیار خشکم زد ، دست و پاهام بی حس شده بودن

ولی اون لعنتی چشماش رو بسته بود و به قدری توی لذت غرق بود که اصلا متوجه اطرافش نبود

لباش رو آروم روی لبهای سرد و یخ زدم تکون میداد با نفس عمیقی که کشید بوسه ای کوتاه روشون نشوند و سرش رو کمی عقب برد

چشماش رو باز کرد و درحالیکه نمیتونست نگاه خیرش رو از لبهام بگیره آروم زیرلب زمزمه کرد:

_باورم نمیشه !!!

دقیق مثل کسایی که جنون بهشون دست داده باشه مدام زیر لب این حرف رو تکرار میکرد و باز تا به خودم بیام برای بار دومم لباش رو به لبام چسبوند

با نشستن دست داغش پشت گردنم انگار تازه از خواب بیدار شده باشم وحشت زده تکونی به خودم دادم و سعی کردم ازش جدا شم

ولی بی فایده بود و بیمار گونه بهم چسبیده بود به قدری که داشتم بین اون و در لِه میشدم ولی از ترس اینکه از دانشگاه اخراج نشم جرات جیک زدن نداشتم

با خشم و تند تند نفس میکشیدم تقلا کردم از زیر دستش جدا شم که گاز آرومی از لبهام گرفت و درحالیکه ازم جدا میشد عصبی زیر لب زمزمه کرد :

_آروم بگیر دیگه دختر !

از خشم سینه ام تند تند بالا پایین میشد ، اولین باری بود که پسری تونسته بود تا این حد بهم نزدیک شه و یه طورایی ازم سو استفاده بکنه

از شدت عصبانیت بند بند وجودم میلرزید با مشت های گره کرده به طرفش رفتم و با چشمایی که مطمعن بودم الان آتیش ازشون بیرون میزنه خیره چشمای سردرگمش شدم و عصبی غریدم :

_تلافی این کارکثیف رو بدجور سرت درمیارم منتظرم باش

بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم کیفم رو چنگ زدم و با قدمای بلند از کلاس بیرون زدم ، با سری پایین افتاده خودم رو به حیاط و جایی که به کمتر کسی دید داشت رسوندم

دستمو روی لبهای داغ و متورمم کشیدم و بی اختیار اشک توی چشمام حلقه زد ، آره اعتراف میکنم من نازلی کسی که کمتر کسی گریه اش رو دیده

و در برابر سختی ها همیشه مقاوم بودم این بار شکستم بد جور هم خورد شدم ، پاهام سست و بی حس خم شدم و کم کم با زانو روی زمین نشستم

من برای کار دیگه ای اینجا اومدم ولی دارم راحت بازیچه این مرد میشم ، لبمو زیر دندون گرفتم و سعی کردم جلوی ریزش اشکام بگیرم

قول میدم بدجور سرش تلافی دربیارم طوری که تا آخر عمرش از یادش نره و بشم کابوس شباش !

با این فکرا خودمو آروم کردم و فین فین کنان دستی به صورت خیسم کشیدم ، لعنتی نمیشد خونه هم رفت چون ساعت بعدی کلاس داشتم و مجبور بودم اینجا بمونم !

بعد از شستن صورتم روی یکی از نیمکت های توی حیاط نشستم سرمو به عقب تکیه دادم و چشمام برای ثانیه ای روی هم گذاشتم

ولی با شنیدن صدایی که سالهاس بی اختیار توی فکر و ذهنم حک شده و به طور خودکار مرور میشه چشمام باز شد و به سمت راست چرخیدم

خود لعنتیش بود !!
چنان با اقتدار و آقامنشانه راه میرفت که هر کسی میدیدش مطمعنن فکر نمیکرد این آدم توی گذشته اش چه آدم کثیفی بوده و تموم زندگی من رو نابود کرده!!

دستم با خشم مشت شد و با چشمای ریز شده خیره حرکاتش شدم ، دستی به ته ریش جوگندمیش کشید و به طرف دختری که مطعنن یکی از دانشجوها بود برگشت

_ببین دخترم … من هرکاری باشه برات انجام میدم که کارهای انتقالیت زود درست بشن پس اصلا نگران نباش!

دختره با قدردانی نگاش کرد و گفت :

_ممنون استاد نجم … نمیدونم این لطفتون رو چطوری جبران کنم

اونا حرف میزدن ولی من خشک شده میخ دهن دختره بودم چی گفت استاد نجم ؟؟؟

چطور فامیل اون لعنتی رو یادم رفته عباس نجم!!

اینقدر خیره اش شدم و با چشمام تعقیبش کردم که از محوطه خارج شد و از جلوی چشمام محو شد

ولی من به قدری توی فکر و خیال غرق بودم که اصلا حواسم نبود که با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم…رزا بود

_حواست کجاست دختر ؟!

با گیجی نگاهی به جایی که اون کثافت بود انداختم ولی با نبودش دستی به دماغم کشیدم و در جواب رزا گفتم:

_هیچ …. راستی ؟!

برای پرسیدن سوالم دودل بودم که کنارم نشست و درحالیکه بسکویت دستش رو به سمتم میگرفت با مهربونی گفت :

_بخور !!

دلم ضعف میرفت بی تعارف یه دونه برداشتم ولی از بس ذهنم مشغول بود که جلوی صورتم گرفته بودمش و توی دستم تکونش میدادم ، رزا دستی به بازوم زد و با خنده گفت:

_یه طوری نگاش میکنی که انگار بمبه !؟

به حرفش خندیدم و گازی از بسکویت توی دستم زدم که خودش رو بیشتر سمتم کشید و کنجکاو گفت :

_خوب میخواستی چی بپرسی ؟ بپرس

با یادآوریش به طرف رزا برگشتم و برای اینکه به چیزی شک نکنه با هیجان ساختگی گفتم:

_میگم این استاد نجم هست خوب؟؟ با رییس دانشگاه عباس نجم که نسبتی ندارن…نه ؟؟

چند لحظه توی فکر فرو رفت و بعد از مکثی بی تفاوت گفت :

_چرا اتفاقا فکر کنم یه بار شنیدم فامیلن و این استاد ما هست؟ آراد نجم با پارتی بازی توی این دانشگاه به عنوان استاد اومده

با هیجان از اطلاعاتی که داشتم به دست میاوردم ناباور خیره رزا شدم و با تعجب گفتم :

_واقعا ؟؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

_آره بابا … مگه ندیدی سنش چه کمه استاد همچین دانشگاهی شده و در ثانی کسی اینجا جرات نداره روی حرفش حرفی بزنه

نفسش رو آه مانند بیرون داد و با حسرت ادامه داد:

_مردم فامیل دارن براشون چیا که نمیکنه…. اون وقت ماهم دلمون خوشه فامیل داریم

پس باهم نسبتی دارن ، بی توجه به رزایی که یه بند حرف میزد درحالیکه به زمین خیره بودم توی فکر فرو رفتم باید هرچی زودتر سر از این کار درمیاوردم که نسبتشون چیه

با ضربه ای که به بازوم خورد از فکر بیرون اومدم و به طرف رزا چرخیدم ، دستش رو جلوی صورتم تکون داد و سوالی پرسید :

_کجایی ؟؟

لبخند عجولی روی لبهام نشوندم و دستپاچه لب زدم :

_هیچ همین جا…. ببخشید حواسم پرت شد

دستاش رو بهم زد و درحالیکه سعی میکرد خورده های بسکویت رو از روی لباسش بتکونه خطاب بهم گفت :

_دیگه کم کم پاشو بریم …‌ کلاسمون داره شروع میشه

هنوزم از چیزایی که شنیده بودم گیج میزدم ، باشه ای زیر لب زمزمه کردم و کوله روی دوشم تنظیم کردم بلند شدم

تموم مدتی که سر کلاس نشسته بودم فکرم مشغول بود و هیچ حواسم به درسی که استاد میداد نبود ، توی ذهنم هزار جور نقشه و فکر میچرخید ،یعنی چی که باهم فامیلن !!

شاید میتونستم از طریق همین استاد آراد نجم یه چیزایی بفهمم و بیشتر بهشون نزدیک بشم دستمو زیر چونه ام زدم و فکرم مشغول این بود که چیکار کنم

ولی یکدفعه کسی محکم تکونی بهم داد که از ترس هین بلندی کشیدم وحشت زده نگاهمو به اطراف چرخوندم قهقه بچه ها بالا گرفت که با دیدن چشمای عصبی استاد کریمی تازه فهمیدم که چه غلطی کردم و صاف سرجام نشستم

_خوش گذشت ؟!

لبمو با زبون خیس کردم و سوالی پرسیدم :

_کجا استاد ؟!

کتاب توی دستش رو محکم روی میز پرت کرد و خشن گفت :

_سواحل قناری که الان توش تشریف داشتید !!

بچه ها باز خندیدن که با اضطراب دستامو بهم چفت کردم و برای دفاع از خودم گفتم:

_ببخشید استاد یک لحظه حواسم پرت شد !!

چپ چپ نگام کرد :

_یک لحظه ؟؟

دستاشو روی سینه بهم گره زد و عصبی ادامه داد:

_والا از اول کلاس شما توی رویا و خیال خودتون سیر میکردید

چند قدم راه رفت و درحالیکه با سرفه ای گلوش رو صاف میکرد خشن ادامه داد :

_حالام میتونید برید بیرون به بقیه رویا پردازیتون برسید !!

پیرمرد بداخلاق دیگه نمیخواست کوتاه بیاد ولی مجبور بودم باهاش مدارا کنم وگرنه این ترم از این درس مینداختم بدبخت میشدم به اجبار سرم رو پایین انداختم و با مظلوم نمایی ساختگی گفتم:

_معذرت میخوام استاد… قول میدم تکرار نشه !!

بالاخره کوتاه اومد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه درحالیکه به طرف تخته برمیگشت بلند گفت :

_خوب میریم سر درسمون !!

صورتم رو کج و کولم کردم و از پشت سر اداش رو درآوردم که با نیشگونی که از پهلوم گرفته شد از درد صورتم توی هم فرو رفت و آخ آرومی از بین لبهام خارج شد

با دستم روی دست رزا زدم که بالاخره ولم کرد با غیظ چشم غره ای بهم رفت و عصبی آروم کنار گوشم گفت :

_هنوزم نمیخوای آدم بشی نه ؟؟

با خنده نیم نگاهی به استاد که سخت مشغول درس دادن بود کردم و آروم لب زدم :

_نه جون تو … فرشته بودن عالمی داره

با خنده زیرلب زمزمه کرد :

_روتو برم !

خندش گرفت ولی برای اینکه استاد متوجه نشه دستشو جلوی دهنش گرفت و زودی سرش رو برگردوند

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن