آخرین های منتشر شده

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید و یا ازانتهای همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کیند

توجه:زمان انتشار رمان عشق ممنوعه استاد هر سه روز یک پارت از زمان انتشار آخرین پارت در سایت ناول ۹۷ میباشد

بعد از کلاس و بیرون رفتن استاد با عجله وسایلم رو داخل کوله پشتیم انداختم که رزا با تعجب نگاهم کرد و سوالی پرسید :

_جایی میخوای بری ؟؟

زیپ کوله رو به سختی بستم و خطاب بهش گفتم:

_آره کار دارم … باید یه سر برم جایی !

آهانی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه بلند میشد با مهربونی گفت :

_میخوای تا جایی برسونمت ؟!

چند قدم رو که ازش دور شده بودم به طرفش برگشتم و با تعجب لب زدم:

_تو ماشین داشتی و من لنگ یه ماشین هی تو این خیابونا سگ دو زدم ؟؟

با خنده مشت آرومی به بازوم کوبید

_در خدمتت هستم اما…یه طوری میگی انگار راننده تاکسیتم ؟!

پررو از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم

_بله افتخاری بهتر از این مگه هست ؟؟

صاف سرجاش ایستاد و با خنده ای که تضاد جالبی با اخمای تو صورتش داشت با خشم ساختگی گفت :

_میزنمتا ؟؟؟

دستی زیر دماغم کشیدم و با لحن لاتی زمزمه کردم :

_مادر زاده نشده کسی بتونه نازی رو بزنه!

به دیوونه بازیامون خندیدیم و همونطوری که دستمو دور شونه رزا حلقه میکردم با خنده بریده بریده گفتم:

_بریم که دیرمون شد راننده تاکسی!

با رسیدن به جایی که میخواستم نفسم رو به سختی بیرون فرستادم و به طرف رزا برگشتم

_چاکریم .. همینجا پیاده میشم

با تعجب به طرفم برگشت

_عه ؟؟ خونتون کدومه حالا 

یعنی واقعا فکر میکرد من با این سر و تیپ مال همچین محله بالاشهری بودم ؟؟ با پوزخند اشاره ای به خودم کردم و گفتم :

_آخه گروه خونی من به این محله ها میخوره ؟؟

با خنده موهای بیرون اومده از مقنعه اش رو داخل فرستاد 

_باشه بابا … حالا نمیخواد ما رو بزنی!

دستمو روی سینه ام گذاشتم و درحالیکه به نشونه احترام یه کمی خم میشدم گفتم:

_من غلط بکنم بخوام شمارو بزنم بانووو 

با ناز خندید و گفت:

_خیلی بامزه ای !

با دیدن تاریکی هوا جدی خطاب بهش گفتم:

_من برم دیگه !!

بعد از اینکه از ماشینش پیاده شدم بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم با قدمای بلند به طرف خیابون اصلی راه افتادم 

با نفس نفس دستمو به دیوار تکیه زدم و نگاهمو به عمارت رو به روم دوختم ، جایی که به زودی قرار بود به جهنم کشیده بشه 

سال ها بود که میومدم و از دور این خونه و آدماش رو نگاه میکردم ولی حالا دیگه وقت این بود که خودم رو نشون بدم 

دیگه بسه هرچی خود خوری کردم!

لبامو بهم فشردم و با دقت داشتم اطراف رو دید میزدم که یکدفعه با دیدن ماشین آشنایی که داشت از رو به رو میومد جفت ابروهام از تعجب بالا پرید و شوک زده انگار پاهامو به زمین دوخته باشی خشکم زد و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم

با شنیدن صدای بوق ماشینی از جام پریدم و با عجله خودم رو پشت تنه درختی پنهون کردم چرا هرجا میرم سروکله این لعنتی هم پیدا میشه !

مشت آرومی به تنه درخت کوبیدم که با نزدیک شدن ماشین استاد آراد خودم رو بیشتر ‌پشت درخت پنهون کردم و از همونجا نیم نگاهی بهش انداختم

شیشه ماشین رو پایین کشید و با اخمای درهم دستشو لبه پنجره گذاشت و نگاهش رو به رو دوخت با تک بوقی که زد در خونه باز شد با سرعت وارد خونه شد

جانــــــم؟؟ چی شد الان؟؟

چشمام گشاد تر از این نمیشد این چرا رفت داخل این خونه یکدفعه با یادآوری حرفای رزا و اینکه گفت فامیلین دستمو داخل جیب مانتوام فرو کردم و با قدمای کوتاه به طرف خونه راه افتادم

هرچی بیشتر به عمارت زیبا رو به روم نگاه میکردم اخمام بیشتر توی هم فرو میرفت و عصبی میشدم  ، من این همه سال توی اون آلونک و توی گوه و فقر دست و پا زدم

بعد اونا اینطوری داشتن توی ناز و نعمت زندگی میکردن و به ریش ما میخندیدن ، هر از گاهی اینجا میومدم و از دور شاهد زندگی کردنشون بودم

چون نمیخواستم هیچ چیزی از خاطرم بره و یه طورایی مرور خاطرات میکردم تا تلافی تک تک کاراشون رو سرشون پیاده کنم

ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که طی این سال ها هیچ وقت این استاد آراد رو ندیده بودم ، این چطور فامیلی بود که تازه سروکله اش پیدا شده؟؟

ذهنم بدجور درگیر شده بود لبامو بهم فشردم و یه کم اون دور و برا پرسه زدم که با دیدن تاریکی هوا تصمیم گرفتم زودتر به خونه برگردم

ولی میدونستم یه ریالم ته کیفم نیست و مجبورم پیاده برم ، خسته دستامو توی جیبام فرو کردم و با سری پایین افتاده شروع کردم به راه رفتن نمیدونم چقدر رفته بودم که ماشینی دقیق کنارم پام ایستاد و صدا م زد

_ببخشید خانوم ؟؟

سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به ماشین آخرین مدلی که کنارم ایستاده بود انداختم ، پسر جونی که راننده ماشین بود یک لحظه با دیدنم خشکش زد ولی کم کم لبخند چندش آوری روی لباش نشست دستمو جلوی صورتش تکون دادم و کلافه گفتم :

_هااا به کجا زُل زدی ؟؟ 

نگاهش رو سرتا پام چرخوند و با گستاخی گفت :

_خوشکلی دارم نگات میکنم عیبی داره؟؟

ایستادم و عصبی درحالیکه دستامو روی سقف ماشین میزاشتم به سمتش خم شدم و آروم لب زدم :

_نَشنُفتَم چی گفتی ؟؟

با لذت نگاهشو توی صورتم چرخوند و دستش رو برای لمس صورتم بالا آورد

_بهت نمیاد عملی باشی ولی این صورت…

قبل از اینکه دستش به صورتم بخوره دستش رو گرفتم و آنچنان پیچوندم که دادی از درد کشید و دهنش نیمه باز موند سرم رو کنار گوشش بردم و آروم لب زدم:

_بشکنم دستتو حرومزاده ؟؟

با درد به خودش پیچید و بلند فریاد زد :

_آاااای دختره وحشی ول کن دستمو !!

داخل ماشینش رو نیم نگاهی انداختم و خشن گفتم :

_کیف پولت کووو ؟ رَدش کن بیاد

تقلا کرد خودش رو عقب بکشه که با دست آزادم چاقوم رو از جیبم بیرون آوردم و دقیق روی شاهرگش گذاشتم عصبی بلند گفتم :

_نشنیدی چی گفتم بچه مایه دار ؟؟؟

با ترس بی حرکت ایستاد و درحالیکه آب دهنش رو قورت میداد لرزون گفت :

_باشه… باشه میدم چاقوت رو ببر عقب

با ترس آب دهنش رو قورت داد و با عجله دنبال کیف پول گذشت که با دیدنش بدون هیچ مکثی اون رو به سمتم گرفت و با اضطراب لب زد:

_بیا همش مال خودت !!

کیف پول رو ازش گرفتم و عصبی درحالیکه با کف دست محکم پس گردنش میزدم بلند گفتم :

_حالام هِــــری !

دستش پشت گردنش گذاشت و همونطوری که مالشش میداد بدون اینکه نگاهی به طرفم بندازه پاشو روی گاز فشرد ولی قبل از اینکه زیاد ازم دور شه با خشم فریاد زد :

_پیدات میکنم بد تلافیش رو سرت درمیارم دختره دزد گداگشنه

چند قدمی دنبال ماشینش دویدم  ولی دیگه دیر شده بود و با سرعت داشت دور میشد ، دستی زیر دماغم کشیدم و بی اهمیت کیف پول دستم رو باز کردم و با دیدن اسکناس های درشت توش سوتی از لذت زدم که با شنیدن صدای آشنایی دقیق پشت سرم خشکم زد و بی حرکت موندم

_میبینم که دزدم تشریف داری !!

چند ثانیه بی حرکت موندم و با فکر به اینکه حتما توهم زدم بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و بار دیگه نگاهی به کیف توی دستم انداختم و با لذت تموم پولاش رو بیرون آوردم و کیف تقریبا خالی رو گوشه خیابون انداختم

با نیش باز پولا رو توی جیب مانتو کهنه تنم فرو بردم و به عقب چرخیدم تا زودتر سر خیابون برم و ماشین بگیرم

ولی یکدفعه با دیدن کسی که توی ماشین دقیق پشت سرم با چشمای ریز شده خیرم بود پام پیچ خورد و نزدیک بود زمین بخورم که با صدای جدی استاد آراد به خودم اومدم

_خیلی درگیرتم !؟

لبامو بهم فشردم و درحالیکه نگاهمو ازش میدزدیم سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم که ادامه داد :

_اینکه تو با این وضعت چطور همچین دانشگاهی قبول شدی و اینکه اصلا هدفت از درس خوندن چیه ؟!

گستاخ به طرفش چرخیدم و همونطوری که با انگشت گوشه لبم رو میخاروندم با پوزخندی گفتم:

_ شما و درگیر من ؟؟

دستامو به سینه گره زدم و با تمسخر ادامه دادم :

_از استاد نجم بزرگ همچین چیزی بعیده!

شیشه ماشین رو پایین تر کشید و با پوزخند تلخی گفت :

_نووووچ بعید نیست ! 

وقتی دید دارم با تعجب نگاش میکنم ادامه داد:

_وقتی یه دانشجوی دزد و وحشی داشته باشی هیچی بعید نیست !

دستامو با حرص مشت کردم ولی برای اینکه متوجه نشه تونسته حرصم بده لبخندی بهش زدم ، ابرویی بالا انداختم و آروم لب زدم:

_ولی میدونید که این افتخار نصیب هرکسی نمیشه ؟

سرش رو کج کرد با نیشخندی گفت:

_اون وقت میشه بگید چه افتخاری مادمازل ؟!

به خودم اشاره کردم و جدی گفتم:

_اینکه دانشجوی مثل من داشته باشید

با این حرفم پقی زد زیر خنده و هرچند ثانیه یه بارم که نگاهش بهم میفتاد خندش اوج میگرفت ، دیوونه ای نثارش کردم و خواستم از کنار ماشینش بگذرم

که گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و درحالیکه سعی میکرد نخنده بلند صدام زد :

_هوووی کجا ؟!

به طرفش برگشتم با چشمای ریز شده عصبی گفتم :

_هووووی رو به حیون میگن شازده !

از دیدن حرص خوردن من با لذت خندید  و گفت :

_خوبه خودتم میدونی…پس چرا وقتی اینجوری صدات زدم برگشتی ؟!

برای این حرفش هیچ جوابی نداشتم و فقط با خشم نگاش کردم با چشمام براش خط و نشون کشیدم که بلند خندید

واقعا این دیوانه بود !

سرم رو به نشونه تاسف براش تکون دادم  و بدون توجه بهش از کنارش گذشتم دیگه نزدیک خیابون اصلی بودم که ماشینی دقیق کنار پام ایستاد 

با تک بوقی که زد سرمو بالا گرفتم و با دیدن ماشینش کلافه پووفی کشیدم نه لعنتی نمیخواست بیخیال من بشه عصبی دهن باز کردم چیزی بهش بگم ولی با حرفی که زد لال شدم و با ترس نگاهمو به اطراف چرخوندم

_یالله بیا بالا اگه دلت نمیخواد که لوت بدم به پلیس!!

با حرص لبامو بهم فشردم و با قدمای عصبی به طرف ماشینش رفتم و همونطوری که سوار میشدم آنچنان درو محکم بهم کوبیدم که با چشمای گشاد شده به طرفم برگشت

وقتی دید خیلی عادی و بی تفاوت دارم نگاش میکنم اشاره ای به در کرد و با خشم غرید :

_آهااای در ماشین رو از جاش کندی …دهاتی و دزد هستی ولی فکر نکنم دیگه تا این حد اُمل باشی که ندونی قیمت این ماشین از پول خونت هم بیشتره !!

دستی به چشمام کشیدم تا جلوی خشمم رو بگیرم ولی نمیشد این اولین بار بود که کسی به خودش جرات داده تا این حد به من توهین کنه و منم سکوت کرده بودم

ولی دیگه تموم شد با خشم به سمتش یورش بردم و تا به خودش بیاد یقه پیراهن تنش رو گرفتم با یه حرکت به سمت خودم کشیدم و با خشم فریاد زدم :

_انگار از جونت سیر شدی یارو  ؟؟!

قسمت قبل

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن